{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمهوری اسلامی ایران

____________
#جمهوری اسلامی ایران..

momeries:;
part¹¹:;

صبح"!

با دردی در دستش از خواب بلند شد..به دست راستش که زخمی شد نگاه کرد..

جونگکوک:چیکار داری میکنی؟!

ینا:اومدم بلندت کنم دیدم باندت که دیشب برات بستم پره خون شده...خواستم عوضش کنم..

جونگکوک:ا.ت من خوبم..

با این جمله ی جونگکوک خون توی رگ های ینا جوشید..
دستش رو مشت کرد..

اون رو ا.ت دیده بود..انقدر شیفتش شده بود که ینا رو ا.ت میدید..
جونگکوک خیره نگاه کرد و متوجه شد اون ا.ت نیست..
بلند شد که ینا به سمتش رفت..

ینا:آروم بلند شو..ممکنه بخیه دستت باز شه..

جونگکوک:من خوبم.برو به تهیونگ بگو بیاد اتاقم..

لبخند ملیحی زدو سعی کرد نشون نده عصبانیه..
ینا:باشه..

از توی اتاق که خارج شد انگار زده بودنش..دستش رو لای موهاش کردو کشید...
چرا باید اون دختره هرزه جای منو بگیره؟!

به سمت تهیونگ که روی کاناپه نشسته بود رفت..

ینا:جونگکوک کارت داره...

تهیونگ:خوب..

از کنارش گذشت که به اتاق جونگکوک بره ولی دستش رو گرفت..

تهیونگ:چیکار میکنید؟!.

ینا:بخاطر ا.ته که کارت داره؟

تهیونگ:نمیدونم..

ینا:اون مرده؟!

تهیونگ:نه..اون مرد نمیکشتش..

ینا:پس تو بکشش..

با لحن ینا تعجب کرد..حتی اگه خیلی ازش متنفر باشه جلوی تهیونگ اینو بگه؟

تهیونگ:متاسفم من از جونگکوک دستور میگیرم نه از شما..

آستینه لباسش رو از توی دست های ینا کشید بیرونو تعظیمی کرد..

با عصبانیت به رفتن تهیونگ نگاه کرد..
حالا همه طرفتار اون شده بوده بودن..ا.ت لعنتی..
نمیخواست اون برگرده.با اینکه میدونست اگه بچه دار بشه چه بخدا چه نخواد بعدش باید بره ولی میترسید..

____________________


از پنجره به بیرون خیره شده بود..
از همون موقع تا الان به فکر فرار بود ولی هر کاری میخواست بکنه به بمب بست میخورد..

فرار از پنجره..👇
نتیجه؛"شکستن دستو پا..

رفتن از در به بیرون..👇
نتیجه:گیر افتادن..

نمیتونست بمونه اینجا..اگه فروخته بشه کارش بدتر و اینجوری هیجوقت قرار نیست بره پیشه جونگکوک..

دختره:خانوم براتون ناهار اوردم...

ا.ت:مرسی..ببخشید میشه یه سوالی ببپرسم؟

دختره:اممم بگید؟

ا.ت:چند نفر برای خرید فروش اینجا هستن..

دختره:۲۳نفر.

ا.ت:توهم جزو شون هستی؟!

دختره:اگه کارم رو درست انجام بدم فروخته نمیشم..

ا.ت:روزش کیه؟!

دختره:نباید اینو بگم..ببخشید..

ا.ت:وایسا تورخدا بگو..

دختره:امم لطفا به کسی نگید بهتون‌گفتم..

ا.ت:باشه..نمیگم قول میدم..

دختره:۳روز دیگه‌.

ا.ت:چی؟!

دختره:باید برم..

۳روز وقت داشت..

___________________


تهیونگ: داخل برزیل شهر تگزاس..

جونگکوک:خوب فردا میریم..

تهیونگ:راحت میفهمن...دیروز جیمین گفت که قراره چندتا دختره بفروشه..حتما ا.ت هم بینشون هست..

با عصبانیت به تهیونگ نگاه کرد..

جونگکوک:کی هست!؟

تهیونگ:۳روز دیگه..

جونگکوک:چی؟!!نه نه همین امشب میرم..

تهیونگ:اونجوری دوباره لو میرم این راهشه..بازم صبر کن‌‌..

نفس رو با عصبانیت بیرون داد..

جونگکوک:منو جای یک مافیای دیگه بزنید..داخل برنامش شرکت میکنم..

تهیونگ:یعنی میخوای دختر بخری..

جونگکوک:ا.تو میخرم..
دیدگاه ها (۳)

____________#جمهوری اسلامی ایران..momeries:; ...

momeries;, part¹⁰: ...

____________#جمهوری اسلامی ایران...momeries"; ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

چندشاتی جونگکوک(پارت۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط