{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمهوری اسلامی ایران

______
#جمهوری اسلامی ایران
momeries;:
part⁷;:



لباسش که کمی اومده بود بالا تا زیر زانو های سفیدش پایین کشید...
دور تا دورش درخت و کوه بود...
نم نم برف چشم هاش رو میخندوند..

پاییز بود...

همینجوری با یک جمله که توی خاطراتش بود با یک مردی که فقط چند جمله حرف زده بودو اون و دخترم خطاب کرد از اون عمارت فرار کرد...!!!
دیوونگی محضه...


مرد:میخوای استراحت کنی؟!

ا.ت:من راحتم..

مرد کمی بهش نزدیک شد...

مرد:چند ساعت دیگه به عمارت میرسیم...

سرش رو پایین و بالا کرد..

به بیرون از شیشه ماشین نگاه کرد...



بدون اینکه به چیزه دیگه ای فکر کنه چشماش بسته شد...


____________


با کافی شدنه خوابش چشماش رو باز کرد..

رو تخت نرمی خوابیده بود..شبیه تخت خوابش که داخل عمارت بود نبود..
پس یعنی برنگشته بود به اون جهنم..

لباسش با یک لباس خواب نازک عوض شده بود..اتاق چوبی و کوچیک بود..
به سمت پنجره رفت..

ویوش کوه هایی بودن که پوشیده شده بودن از برف..پنجره رو باز کرد که با سرد بودن خیلی هوا پشیمون شدو بست..

به سمت در رفت..
از اتاق خارج شدو به سمت پایین پله ها حرکت کرد..

همون مرد روی کاناپه ای نشسته بودو لیوان قهوه ای دستش بود‌..

ا.ت:ببخشید...

مرد به سمت ا.ت برگشت..لبخندی زد..پیرمرد مهربون..

مرد:بلاخره بیدار شدی دخترم.؟!

زنی از آشپزخونه همراه با استکان های قهوا بیرون اومد..

زن:خانوم بیاید بنشینین و صبحونه بخورید..

نه از اون آشوبی که داخل اون عمارت بود نه از این بهشت...

عجیب_معمایی..

روی صندلی نشست و شروع کردن به صبحونه..
ولی هنوز براش عجیب بود..این زن کیه؟
این مرده کیه؟!

ا.ت:کی رسیدیم؟!

مرد:۷و۸ ساعتی میشه..

دلش میخواست ازش بپرسه کی هستین ولی..
اوففف..

ا.ت:چرا اون زن نیومد بشین صبحونه بخوره باهامون؟

مرد:اون ندیمست..

اها..

لبش رو از سوال های زیاد توی ذهنش زیر دندون گرفت.‌.

مرد:میدونم خیلی سوال تو ذهنته..من از کجا اومدم؟!
و همینطور که قول دادم به تک تکشون جواب میدم..

با انتظار بهش خیره شد...

مرد:همون موقعی که مادرت فوت کرد...دیگه یادم رفته بود دختری هم دارم..
کسی رو میخواستم که فقط جای مادرت رو واسم پر کنه..بخاطر همین با اون ازدواج کردم...

ولی اون یه ذره هم شبیه مادرت نبود...
یهو کله پول هامو ازم گرفت..شرکت_جایگاهم_مقامم_
همه چی...

بهم گفت که میخواد ازم جدا شه و با اون پول ها زندگی جدید رو واسه ی خودش بسازه..
میدونستم که تو پیشه من طاقت نمیاری..
بخاطر همین بهش گفتم فقط ازت مراقبت کنه..
اینوجوری بهش ارث بیشتری هم میرسه..

مرد:چند سالی بخاطر مشکلات رفتم زندان.‌.
بعدش که اومدم بیرون فهمیدم اون زن ترو به اون خانواده ی جئون دادن...
پدر جئون حریف من بود..
ولی بر اثر یک تصادف مرد..

تصمیم گرفتم پیدات کنمو باهم زندگی کنیم..ولی..
مادربزرگ‌ تورو انتخاب کرد برای وارثی...
و این انتخاب تا اینکه تو بچه ای نیاری از بین نمیره..

نمیشه جای تو کسه دیگه ای رو اورد..بخاطر همین الان همه دنبالهدتو میگردن...


...
...

چرا داریم کم میشیم؟؟!
زیادمون کنینننن🎀
دیدگاه ها (۴)

_____________#جمهوری اسلامی ایران...momeries:; ...

____________#جمهوری اسلامی ایران...momeries"; ...

______#جمهوری اسلامی ایران..momeries:; ...

_______#جمهوری اسلامی ایران..momeries; ...

چند پارتی درخواستی پارت ۳ا/ت . با ترس به شیشه ماشین نگاه میک...

ONLY MINE PART 37کوک . به سمت مرد شلیک کرد اما از شانس بدش خ...

اگه با هم دعوا کنید و از خونه بزنید بیرون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط