{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکانس ششمداخل موزه سیمانی با تم طوسی با چراغ های سفید د

🐾سکانس ششم/داخل موزه سیمانی با تم طوسی با چراغ های سفید در سقف/آن سه نفر+حمید+دانش آموزان همرمان با هم حرکت میکنند.کنارشان مردی در حال راه رفتن است و معلوم است سابقه و آشنایی دارد و مسئول اینجاست و در حال توضیح دادن دستگاه های دور و بر راه اصلی است که چیده شده است.همزمان مرد با اشاره به دستگاه ها توضیح میدهد:«این دستگاه هایی که میبینید،مربوط به ۲۰۰۰ سال پیشه.این دستگاه ها شاید از نظرتون یه دستگاه معمولی باشن،ولی هر کدوم یه کارایی های منحصر فردی دارن که اگه یک بار امتحان بشه...ممکنه خیلی خطرناک باشه.واسه همین هیچکس تا حالا این دستگاه ها رو امتحان نکرده و نمیدونه که چیکار میتونن بکنن.برای همین به هر بازدید کننده ای که به اینجا برای مشاهده دستگاه ها مراجعه میکنه،هشدار میدیم که بهشون دست نزنن.»عسل رو به او پرسید:«یعنی هیچکدومشون کار نمیکنن؟»-شاید.چون گفتم،تا حالا هیچکس این دستگاه ها رو امتحان نکرده./زهرا با بی طاقتی:«خب مثلا برای چی خطرناکه؟اصلا وقتی که خودتون میگید امتحانش نکردید پس از کجا فهمیدین خطرناکه؟»-چون این حرف حرفِ من نیست.از زمان قدیم اینو میگن.حتی گفتن که هر کی دست به دکمه های این دستگاه زده،اتفاقات وحشتناک و...غیر قابل بازگشتی افتاده.ولی،متاسفانه نفهمیدیم که چه اتفاقی میفتاده.برای همین دانشمندا همچنان دارن روش تحقیق میکنن تا به جواب این سوال برسن./زهرا با کنجکاوی جلوی یکی از دستگاه های تصادفی ایستاد و با کنجکاوی نگاهش کرد.(جلوی هر دستگاه یک نوار زرد کشیده شده و روی آن"خطر"نوشته شده)یاغمور هم با تعجب کنارش ایستاد و منتظرش ماند.یاغمور:«چی شده؟»زهرا با شیطنت‌:«این خیلی عجیبه،یه جورایی هم پیچیده‌ست...واقعاً برات عجیب نیست؟»-(با کلافگی و بی حوصلگی)پوف...حوصله داریا.../-یعنی واقعاً نمیخوای بدونی این دستگاه چیکار میکنه؟/-(با عصبانیت و قاطعیت)زهرا،خودتو نزن به کصخلی.دست میزنی یه چیزی میشه اونوقت میفته گردنمون.(دستش را گرفت و همین که خواست با خودش بکشد و ببرد)بیا بریم./(همزمان بین این حرف ها آیدا طاهری گفته بود:«ببخشید آقا،شما گفتید ۲۰۰۰ سال پیش این دستگاها تولید شدن؟»)زهرا دستش را پس زد و گفت:«هِی!چرا اینقدر ترسویی یاغمور؟!شاید واقعاً اونجوری که میگن خطرناک نیست.اصلا...بیا ما اولین نفر تو تاریخ باشیم که اینارو کشف میکنه.»-زهرا!زده به سرت؟!اگه دست بزنیم ممکنه اتفاق بدی بیفته!اصلا تو میدونی از کجا میشه روشنش کُ_/یکهو زهرا دکمه سبز روی دستگاه را با یک حرکت فشار داد.یاغمور با کلافگی و خستگی و طعنه:«عالی شد.بدبخت شدیم.»یکهو دستگاه صدای خفه کوتاهی داد.صدایی شبیه به...دو سرفه خس خس دار خفه.زهرا و یاغمور با ترس و استرس نگاهشان با آن افتاد.زهرا چند قدمی با ترس و چهره در هم عقب رفت.کات به دستگاه و زوم آرام روی آن.{آهنگ استرسی}بعد از چند لحظه آهنگ قطع و شد و دیدند هیچ اتفاقی نیفتاده.هردو نفس راحتی کشیدند.زهرا با قاطعیت و لبخند راضی رو به او گفت:«دیدی گفتم چیزی نمیشه؟»یکهو...دستگاه دوباره صدای خفه بلند دیگری داد.به طوری که زهرا با جیغ خفه‌ای از یکهویی صدا بالا پرید و پرت شد توی بغل یاغمور که هردو باهم ترسیده بودند و سپس از دستگاه اشعه ای سبز رنگ روی زمین،روی مورچه ای کوچک افتاد.مکث کوتاه.یکهو مورچه با یک حرکت ناگهانی تغییر کرد و به یک خوک بزرگ صورتی ترسیده تبدیل شد.یاغمور و زهرا جیغی کوتاه کشیدند.همه با تعجب ایستاده بودند و خیره به صحنه با تعجب نمیدانستند چه بگویند.خوک با وحشت دور خود چند باری چرخید و بعد با وحشت به سمتی دوید‌ و رفت.یاغمور یا کلافگی برگشت سمت آنها که خیره هستند و زهرا که در بغلش بود لبخندی زورکی زد و دست و پایش را گم کرد.ملکی با خشم داد زد:«مگه بهتون نگفته بودم به هیچی دست نزنید؟!چند بار باید بهتون بگم؟!میخوایین از همینجا برگردیم مدرسه؟!»همه دانش آموزان شروع به اصرار کردن کردند که نه!یاغمور با اخم و کلافگی به زهرا که همچنان در بغلش است نگاه کرد.زهرا لبخندی زورکی به او زد:«باشه،از این به بعد دیگه به هبچب دست نمیزنم.قول میدم.»و از بغل او پایین پرید.ولی همین که روی پاهایش روی زمین ایستاد،بند پای یک کفشش زیر پایش رفت و همین که خواست قدمی به جلو بردارد و به آن گیر کرد و ناخودآگاه و بی اختیار به سمت دستگاه افتاد.سریع آرنج و کف دستش را همزمان روی دکمه ها گذاشت تا سرش به لبه برخورد نکند‌ که باعث شد صدای فعال شدن دکمه ای بیاید و اشعه سبزی از کنارش رد شود.بعد با وحشت خودش را از دستگاه ها جدا کرد و به آن نگاهی کرد.بعد سریع به افراد که با تعجب ایستاده اند و به او خیره اند نگاهی کرد.دوباره به دستگاه‌.مکثی کرد تا مطمئن شود اشعه تأثیری نگذاشته.چند نفر از دوستان و دانش آموزان آمدند و خیره به دستگاه کنار او ایستادند.
دیدگاه ها (۰)

ادامه تو کامنتا👇🏻✨🐾

ادامه تو کامنتا👇🏻✨🐾

🐾سکانس پنجم/صبح/جلوی موزه دستگاه های قدیمی/اتوبوس جلوی پله ه...

من این ویسگونو_😬دوباره مجبورم توی کامنتا بفرستم براتونننن😭سک...

خب خب...بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ ب...

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط