{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکانس پنجمصبحجلوی موزه دستگاه های قدیمیاتوبوس جلوی پل

🐾سکانس پنجم/صبح/جلوی موزه دستگاه های قدیمی/اتوبوس جلوی پله ها پارک کرد و نگه داشت و خاموش شد.در اتوماتیک جلو باز شد و خانم ملکی و پشت سرش خانم طاهری با وقار پیاده شدند.یک معاون ناشناس دیگر که آرایش فراوانی داشت و با کلاس بود پشت سرشان پیاده شد در حالی که آدامس زردی میجود و بادش میکند و با گوشی اش چت میکند.حمید هم با چمدان در دست همین که خواست بیاید و از پله ها پیاده شود یکهو ایستاد و با خنده گفت:«آروم تر،میوفتید زمین...»یکهو همه با عجله(با کوله پشتی بر پشتشان)و پشت سر هم از پله ها به صورت نامنظم و پر سر و صدا پیاده شدند.معاون برگشت و با اخم با انگشت اشاره روی لب گفت:«سیس!یواشتر بچه ها.نظمو رعایت کنید وگرنه میگم انظباط تک تکتونو صفر بدن.»و بعد به راهش ادامه داد.حمید هم پس از پیاده شدن همه با آرامش و وقار پیاده شد.خانم ملکی و طاهری و معاون از همه جلوتر حرکت میکردند.بعد از بالا رفتن پله های رو به روی درِ این موزه که همه بچه ها با هیجان و حمید با خنده پشت سرشان بالا میروند،یکهو خانم ملکی بعد از تمام کردن پله ها ایستاد و با لبخند رو به همه گفت:«بچه وایسید!اینجا منظره‌ش خیلی خوبه!وایسید رو پله ها یه عکس ازتون بگیریم بزاریم گروه.»و بعد هر سه پایین آمدند.بچه ها شروع کردند با کلافگی به غر زدن و هر کدام چیزی گفتند و اعتراض کردند.مهسا با صدایی اعتراض آمیز گفت:«خانم سرده!»عسل با اعتراض غر زد:«بریم حالا داخل عکس میگیرید دیگه!کلی جا برای عکس گرفتن هستن بعد رو پله ها عکس میگیرین؟!»حمید در حالی که به آنها نگاهی میکند و با لبه لباسش در حال تمیز کردن دوربین موبایلش است گفت:«بچه ها یه عکسه دیگه چرا اینقدر غر میزنید؟ما رو تو حیاط مدرسه وقتی هم سن شما بودیم توی هوای صفر درجه نگهمون میداشتن.»آیدا طاهری با اعتراض گفت:«اه آقا!شما دیگه اینو نگو!»ملکی پایین آمد و در حالی که موبایلش را افقی به سمت آنها گرفته و عقب میرود گفت:«خب،یکم مرتب تر وایسین...(یکهو دوربین را پایین اورد و با تعجب به آنها نگاه کرد/بعد با کلافگی و عصبانیت گفت)آه‌...دخترا!مگه بهتون نگفته بودم پوششتون مناسب باشه؟!این پارچه ها چیه الکی انداختین رو سرتون؟!»همه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.آیدا جعفری با تعجب گفت:«خانم مگه خودتون نگفتید میتونیم دستمال سر هم ببندین؟خانم طاهری هم بهمون گفت»طاهری با عصبانیت:«چی؟!من بهتون گفتم دستمال سر_؟(رو به حمید)آقای امجدی،شما که داخل کلاس بودین،خودتون شاهدید.آیا من همچین حرفی زدم؟»حمید کمی مکث کرد و با دو دلی گفت:«عاااا...نمیدونم،(از زیر چشمش نگاهی به دانش آموزان انداخت/همه به آرامی و با استرس داشتند با ناراحتی و تلاش اشاره میکردند که بگویند حرفمان را تایید کن)من که یادم نمیاد...ولی فکر کنم،بله گفتید.»ملکی با کلافگی محض دوباره دوربین را افقی بالا اورد و با خستگی گفت:«آه...ولش کنید حالا هر چی.اینا که کار خودشونو کردن.حداقل درست وایسید،اینجوری خوب نمیفته.»سلما در حالی که از سرما میلرزد و جمع شده با ناراحتی گفت:«خانم توروخدا...هوا سرده...دارم یخ میزنم...»ملکی یکهو سرش را بالا اورد و در همان حالت با خشم گفت:«کی بود اینو گفت؟!؟!هر کی بود یه صفر خوشگل قراره به همتون هدیه بده»همه یکهو با ناراحتی شروع به سر و صدا کردن کردند:«نه نه نه!/خانم غلط کردیم!/خانم توروخدا!/بخدا اشتباه کردیم!/ما رو ببخشین!/خانمممم!!!»
دیدگاه ها (۰)

🐾سکانس ششم/داخل موزه سیمانی با تم طوسی با چراغ های سفید در س...

ادامه تو کامنتا👇🏻✨🐾

من این ویسگونو_😬دوباره مجبورم توی کامنتا بفرستم براتونننن😭سک...

ادامه سکانس قبلی:طاهری با حالتی بی‌حوصله:«بله میتونین با خود...

طاهری ناظم و معاونمونه👍🏻🐾سکانس دوم/مدرسه/صبح/زنگ زیست/کلاس ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط