{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love in the dark⑦⑧

love in the dark⑦⑧

اا/ت
برگشتم دیدم یومی نیست
دوباره استرس کل بدنم رو گرفت دقیقا مثل روزی که یومی رو دزدیدن
یومی: مامان
صداش رو شنیدم دلم آروم شد
برگشتم سمتش
ا/ت: عزیزم کجا رفتی
یومی: مامان بابا برگشته..
کوک: سلام
ا/ت: همم سلام
یومی: مامان کی برگردیم خونه؟
ا/ت: ما دیگه برنمیگردیم بابا کارش خیلی طول میکشه
یومی: یعنی بابا دوباره میخوای بری؟
کوک: آره
یومی جونگکوک رو محکم بغل کرد
یومی: نه نروووو باباا
ا/ت: عزیزم باید بریم دیروقته
یومی: میخوام پیش بابا باشم
ا/ت:نه باید بریم خونه
یومی محکم دست جونگکوک رو گرفت
دستش رو کشیدم
ا/ت: یومی من رو عصبانی نکن برو تو ماشین بشین
یومی: مامان من بابارو میخوا😭😭
ا/ت: برو دختر گریه نکن (با عصبانیت)
کوک: عزیزم برو تو ماشین چند روزه دیگه میام باهم بریم عروسک بخریم...
یومی با گریه رفت سمت ماشین
کوک: ا/ت من..
ا/ت: خانم کیم بگو دهنت عادت کنه
کوک: باشه، خانم کیم
ا/ت: و اینکه وقتی من با عصبانیت با بچم صحبت میکنم تو حق نداری با مهربونی باهاش حرف بزنی
کوک: بچه ی منم هست و میخواستم بگم که یک روز در هفته من یومی رو کامل میام ببرم
ا/ت: اجازه نمیدم
کوک: اما من باباشم به اون اندازه ای که تو دلت براش تنگ میشه منم همینطور
ا/ت: بچه دوست داری برو با تازه عروست بچه درست کن یومی رو فراموش کن
کوک: ا/ت تو عروس منی تو زن منی من دوست دارم
ا/ت: لطفا هیچی نگو ما جدا شدیم
کوک: من باید یومی رو ببینم
ا/ت: نه تو هوجو رو داری منم باید یومی رو داشته باشم تو برو به بهشت خودت منم میرم سمت جهنم خودم..
چیزی نگفتم و رفتم سوار ماشین شدم دیدم یومی داره گریه میکنه
ا/ت: یومی گریه نکن
ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم..
یومی: مامان چرا نمیذاری بابا رو ببینم؟
ا/ت: بابات کار داره
یومی: دروغ میگی بابا کار نداره تو نمیخوای
ا/ت:آره من نمیخوام
یومی: مامان چرا از خونه رفتی؟
ا/ت: چون من و بابات جدا شدیم برای همیشه ما دیگه برنمیگردیم اون خونه و تو همیشه کنار من هستی و بابات هم کناره زن جدیدش خاله هوجو
یومی: بابا با خاله هوجو ازدواج کرده تورو دوست نداره؟
ا/ت: نه نداره
یومی: خاله یومی اون چند روز که من خونش بودم گفت که میخوام با بابات ازدواج کنم اما من نمیدونستم چی میگه مامان یعنی بابا دیگه دوستم نداره؟
ا/ت: تورو دوست داره چون دخترشی اما من رو نمیخواد
یومی: یعنی بابا میتونه با خاله هوجو بچه بیاره و دیگه من رو دوست نداشته باشه
ا/ت:هیچی نگو دیگه بسههه
یومی: مامان من... 😭😭مامان ماشینننن😱
ا/ت: 😱😱
تصادف......

چند ساعت بعد
چشمانم رو باز کردم..
چانهی: ا/ت خوبی؟
ا/ت: چانهی...
چانهی: چیکار کردی با خودت همیشه بهت میگم وقتی عصبانی هستی رانندگی نکن ببین چی شده
ا/ت: بدنم درد میکنه اییی دلممم پامم دستمم کمرمم و اینکه چانهی به یومی همه چیز رو گفتم
چانهی: درمورد جونگکوک
ا/ت: آره نمیتونستم تحمل کنم تو پارک جونگکوک رو دید
چانهی: چیکار کرد وقتی فهمید
ا/ت: بچست فقط گریه کرد که بعد هم تصادف شد..
چانهی: نباید میگفتی خیلی بچست برای این چیز ها
ا/ت: خب هرروز میگفت بابا کجاست باید قبول کنه که نمیتونه باباش رو ببینه
چانهی: ا/ت جونگکوک خیلی راحت میتونه حضانت بچه رو ازت بگیره از نظر من اجازه بده جونگکوک یومی رو ببینه
ا/ت: دوست ندارم چون این باعث میشه من و جونگکوک دوباره همو ببینیم که دوست ندارم بهش فکر کنم و اینکه یومی کجاست؟
خیلی بد آسیب دیده بود اتاق عمل بود من برم به دکترت بگم بیاد

چند دقیقه بعد
👩🏻‍⚕️: سلام
ا/ت: سلام خانم دکتر
👩🏻‍⚕️:به خبر خوب دارم یه خبر بد اول خوب رو میگم خوشبختانه ضربه ای به سرتون نخورده فقط یه شکست دست و پا داشتید که به مرور زمان خوب میشه
ا/ت: بچم حالش خوبه؟
👩🏻‍⚕️: همین خبر بود ضربه ی بدی بهش وارد شده و متاسفانه نتونست زنده بمونه ما خیلی تلاشمون رو کردیم اما نتونستیم کاری کنیم
متاسفم تسلیت میگم...


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۲)

love in the dark⑦⑦چند ساعت بعد همه خواب بودن و من دلم گرفته ...

Love in the dark⑦⑥تق تق تقا/ت: بله چانگمی: بیا شام آمادستا/ت...

Love in the dark⑦⑤چانهی: چرا گریه میکنی؟ حرف بزن این وقت شب ...

love in the dark⑥⑧(هارین: مادر جونگکوک) (مینسو: زن بابای جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط