Love in the dark⑦⑨
Love in the dark⑦⑨
ا/ت: چی؟ بچمم بچممم
چانهی: ا/ت من برات توضیح میدم
ا/ت: دخترممم😭😭واییی دکتر همین الان یه چیز به من تزریق کنید بمیرم بچمم وایییی نهههههه 😭😭😭😭
محکم میزدم تو صورت خودم
ا/ت: 😭😭😭یومیییییی چانهییی چیکار کنم من بدبختتت شوهرم رفت زن گرفت دخترممم نباید میرفتتتت بچممم بمیرممم چانهییی اون چاقو رو بیار من رو تموممم کن بمیرممم
با صدای بلند جیغ میزدم
ا/ت: یوممیییییییییی 😭😭
👩🏻⚕️: خانم آروم باشید شما با جئون یومی هستید درسته؟
ا/ت: چطور آروم باشم درسته بیمارستان اما بچم رو از دست دادم
👩🏻⚕️: جئون یومی زندست
ا/ت: پس چی؟
چانهی: ا/ت تو دوماه بود حامله بودی
ا/ت: چی؟ من حاملم؟
چانهی: بودی منظور از بچه این بچه ای بود که تو شکمت بود من امضا کردم که بچه رو از شکمت بیرون بکشن چون مرده بود
ا/ت: یومی حالش خوبه؟
👩🏻⚕️: بله جئون یومی تازه بهوش اومدن دستشون شکسته
ا/ت: خانم دکتر میشه مارو تنها بذاری؟
👩🏻⚕️: بله حتما
دکتر رفت
ا/ت: جونگکوک من واقعا بچه داشتم؟
چانهی: آره
ا/ت: واییی این بچه میتونست مانع طلاقمون بشه
چانهی: اما عمرش به این دنیا نبود متاسفانه
ا/ت: به یومی چیزی نگو
چانهی: باشه
ا/ت: میخوام یومی رو ببینم
چانهی: صبر کن ویلچر بیارم
ا/ت: باشه
چانهی: من کمکت میکنم..
ا/ت: ممنون
رفتم اتاق یومی
دستش رو گرفتم
ا/ت: یومی
یومی: مامان
ا/ت: جانم
یومی: بابا کجاست من بابا رو میخوام😭
ا/ت: چانهی گوشیم رو بیار
چانه: واقعا میخوای بهش زنگ بزنی؟
ا/ت: برو بیرون لطفا
چانهی: باشه
زنگ زدم به جونگکوک
کوک: الو ا/ت
ا/ت: الو آقای جئون
کوک: خوبی؟
ا/ت: بیا بیمارستان (....)
کوک: چرا چیزی شده؟
ا/ت: ما تصادف کردیم یومی میخواد تورو ببینه
کوک: الان میام...
ا/ت: بابا الان میاد
چند دقیقه بعد
تق تق تق
ا/ت: بیا
کوک: سلام
ا/ت: سلام
کوک: ا/ت خوبی؟
اومد نزدیکم و سریع بغلم کرد
کوک: چیشده؟
ا/ت: تصادف کردیم
یومی: بابا
جونگکوک ازم جدا شد
کوک: یومی عزیزم
یومی: بابا من رو دوست داری؟
کوک: آره عزیزدلم من تورو خیلی دوست دارم بعد از مامانت تورو بیشتر از همه چیز دوست دارم
یومی: پس چرا رفتی با خاله هوجو زندگی کنی؟
جونگکوک نگاهی به من کرد
ا/ت: عصبانی بودم ببخشید..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
ا/ت: چی؟ بچمم بچممم
چانهی: ا/ت من برات توضیح میدم
ا/ت: دخترممم😭😭واییی دکتر همین الان یه چیز به من تزریق کنید بمیرم بچمم وایییی نهههههه 😭😭😭😭
محکم میزدم تو صورت خودم
ا/ت: 😭😭😭یومیییییی چانهییی چیکار کنم من بدبختتت شوهرم رفت زن گرفت دخترممم نباید میرفتتتت بچممم بمیرممم چانهییی اون چاقو رو بیار من رو تموممم کن بمیرممم
با صدای بلند جیغ میزدم
ا/ت: یوممیییییییییی 😭😭
👩🏻⚕️: خانم آروم باشید شما با جئون یومی هستید درسته؟
ا/ت: چطور آروم باشم درسته بیمارستان اما بچم رو از دست دادم
👩🏻⚕️: جئون یومی زندست
ا/ت: پس چی؟
چانهی: ا/ت تو دوماه بود حامله بودی
ا/ت: چی؟ من حاملم؟
چانهی: بودی منظور از بچه این بچه ای بود که تو شکمت بود من امضا کردم که بچه رو از شکمت بیرون بکشن چون مرده بود
ا/ت: یومی حالش خوبه؟
👩🏻⚕️: بله جئون یومی تازه بهوش اومدن دستشون شکسته
ا/ت: خانم دکتر میشه مارو تنها بذاری؟
👩🏻⚕️: بله حتما
دکتر رفت
ا/ت: جونگکوک من واقعا بچه داشتم؟
چانهی: آره
ا/ت: واییی این بچه میتونست مانع طلاقمون بشه
چانهی: اما عمرش به این دنیا نبود متاسفانه
ا/ت: به یومی چیزی نگو
چانهی: باشه
ا/ت: میخوام یومی رو ببینم
چانهی: صبر کن ویلچر بیارم
ا/ت: باشه
چانهی: من کمکت میکنم..
ا/ت: ممنون
رفتم اتاق یومی
دستش رو گرفتم
ا/ت: یومی
یومی: مامان
ا/ت: جانم
یومی: بابا کجاست من بابا رو میخوام😭
ا/ت: چانهی گوشیم رو بیار
چانه: واقعا میخوای بهش زنگ بزنی؟
ا/ت: برو بیرون لطفا
چانهی: باشه
زنگ زدم به جونگکوک
کوک: الو ا/ت
ا/ت: الو آقای جئون
کوک: خوبی؟
ا/ت: بیا بیمارستان (....)
کوک: چرا چیزی شده؟
ا/ت: ما تصادف کردیم یومی میخواد تورو ببینه
کوک: الان میام...
ا/ت: بابا الان میاد
چند دقیقه بعد
تق تق تق
ا/ت: بیا
کوک: سلام
ا/ت: سلام
کوک: ا/ت خوبی؟
اومد نزدیکم و سریع بغلم کرد
کوک: چیشده؟
ا/ت: تصادف کردیم
یومی: بابا
جونگکوک ازم جدا شد
کوک: یومی عزیزم
یومی: بابا من رو دوست داری؟
کوک: آره عزیزدلم من تورو خیلی دوست دارم بعد از مامانت تورو بیشتر از همه چیز دوست دارم
یومی: پس چرا رفتی با خاله هوجو زندگی کنی؟
جونگکوک نگاهی به من کرد
ا/ت: عصبانی بودم ببخشید..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۷۵۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط