{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎
ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.⁴
سنگینی هوای مرطوب و مه‌آلود انگلیس با اولین قدم روی سنگفرش‌های خیس صحن قصر، ریه‌های آلیس را پر کرد. صدای طبل‌های تشریفاتی قطع شده بود و تنها صدای جیرینگ‌جیرینگِ زرهِ سربازان و نفس‌های تند اسب‌ها به گوش می‌رسید.
آلیس سرش را بالا گرفت. در انتهای پلکان سنگی و عظیمی که به ورودی تالار اصلی می‌رسید، قامت بلند و استوار مردی به چشم می‌خورد.
شاهزاده جونکوک.
او با کتِ تشریفاتیِ سرمه‌ای‌رنگ و مدال‌های طلایی روی سینه‌اش، در بالاترین نقطه ایستاده بود. موهای سیاهش در بادِ سردِ صبحگاهی تکان می‌خوردند و چشمان تیز و تیره‌اش، مثل عقابی که شکارش را زیر نظر دارد، روی آلیس قفل شده بود. هیچ لبخند یا خوش‌آمدگوییِ گرمی در چهره‌اش دیده نمی‌شد؛ تنها وقار، سردی و شکاکیت محض.
آلیس زیر سنگینی آن نگاه نفوذکننده، حس کرد قلبش برای یک لحظه ایستاد. او خوب می‌دانست که جونکوک مردی نیست که به راحتی گول بخورد؛ یک اشتباه کوچک در لحن یا رفتار، کافی بود تا او به همه چیز مشکوک شود.
با گام‌های آهسته و موزون، همان‌طور که ملکه بارها تمرین داده بود، از پلکان سنگی بالا رفت. دامن سنگین مخملش روی سنگفرش کشیده می‌شد و صدای پاشنه کفش‌هایش ریتمی منظم داشت. وقتی به آخرین پله رسید، دقیقاً در چند قدمی شاهزاده متوقف شد.
جونکوک با درنگ و تأمل، قدمی به جلو برداشت. نگاهش را از تاج روی سر آلیس تا لبه‌های تورِ نازکی که چهره‌اش را می‌پوشاند، گذراند. سوت و کوریِ عجیبی فضا را فرا گرفته بود.
شاهزاده دست راستش را، که دستکش چرمیِ تیره‌ای بر تن داشت، به سمت آلیس دراز کرد. لحن صدایش عمیق، بمی و به طرز خطرناکی آرام بود: «به قلمروی ما خوش آمدید، پرنسس الودی. امیدوارم سفر طولانی، رمقِ غرورِ معروفِ شما رو نگرفته باشه.»
آلیس لحظه‌ای به دست درازشده او نگاه کرد. یاد حرف ملکه افتاد: «یک پرنسس هرگز ضعفش رو بروز نمی‌ده.»
او دستِ دستکش‌پوشِ ظریفش را با وقار و بی‌پروا روی دست جونکوک گذاشت. سرمای دستکش چرمی شاهزاده از پارچه ابریشمی بیداد می‌کرد. آلیس چانه‌اش را بالا داد، تور روی چهره‌اش را با دست دیگرش کمی کنار زد تا چشمانش مستقیماً در چشمان سیاه و شکاک جونکوک بنشیند.
با لحنی سرد، استوار و لبریز از تحکم پاسخ داد: «غرور من با چند روز سفر در کالسکه از بین نمیره، عالیجناب... ولی امیدوارم میزبانی شما به اندازه‌ی شایعاتی که شنیدم، سرسختانه باشه.»
برق کوتاهی از غافلگیری و جسارت در چشمان جونکوک درخشید. او دست آلیس را کمی محکم‌تر فشرد، لبخندی نامحسوس و گوشه‌دار بر لب آورد و خم شد تا پشت دست او را ببوسد، اما چشمانش حتی برای یک ثانیه از چشم‌های آلیس جدا نشد.
جونکوک نجوا کرد: «خواهیم دید، پرنسس... خواهیم دید.»
دیدگاه ها (۷)

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.³طی چند روز بع...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط