{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑

# قسمت چهارم: «بعد از سال‌ها»

---

### کافه‌ی دانشگاه — بعدازظهر

هیناتا، با یه فنجون چای تو دستش، پشت میزی کنار پنجره نشسته بود، مشغول خوندن جزوه‌هاش. آروم و ساکت، مثل همیشه.

در کافه باز شد. یه دختر با موهای صورتی وارد شد، با چند تا کتاب زیر بغلش. نگاهش رو سالن چرخوند تا یه میز خالی پیدا کنه — و یهو، نگاهش خشک شد.

**ساکورا:** *(زیر لب، با ناباوری)* هینا...تا؟

هیناتا سرش رو بالا آورد. برای یه لحظه‌ی طولانی، هیچ‌کدومشون حرکت نکردن. انگار زمان متوقف شده بود.

**هیناتا:** *(صداش می‌لرزه، فنجون تو دستش می‌لرزه)* ساکورا...

هر دو، بدون این‌که بفهمن چطور، ایستادن. ساکورا آروم قدم برداشت، انگار می‌ترسید این صحنه یه خواب باشه که با یه حرکت اشتباه محو می‌شه.

**ساکورا:** *(چشماش پر از اشک)* باورم نمی‌شه... این‌همه سال... کجا بودی؟ چرا... چرا یهو غیبت زد؟

هیناتا نگاهش رو دزدید. یه سایه‌ی قدیمی، یه درد آشنا، رو صورتش نشست.

**هیناتا:** *(آروم، با بغض)* خانواده‌م... اونا نمی‌خواستن ما... *(مکث می‌کنه)* ...نمی‌خواستن این‌قدر به هم نزدیک باشیم. اون‌موقع، من فقط یه بچه بودم. نتونستم مخالفت کنم.

ساکورا، که تازه داشت می‌فهمید چرا بهترین دوست دوران راهنماییش یهو از زندگیش محو شده بود، دستشو گرفت جلوی دهنش.

**ساکورا:** *(زمزمه)* پس... اون نامه‌هایی که نوشتم، هیچ‌وقت...

**هیناتا:** *(سرش رو تکون می‌ده، غمگین)* هیچ‌وقت بهم نرسیدن. فهمیدم بعدها... خانواده‌م همه رو ازم مخفی کرده بودن.

یه سکوت سنگین، پر از سال‌ها بغض ناگفته، بینشون نشست. بعد، بدون حرف، ساکورا جلو رفت و هینا رو محکم بغل کرد.

**ساکورا:** *(با صدایی که می‌شکنه)* هیچ‌وقت... هیچ‌وقت فراموشت نکردم.

**هیناتا:** *(بغلش رو محکم‌تر می‌کنه، اشک روی گونه‌هاش می‌ریزه)* منم همین‌طور...

---

### چند دقیقه بعد — همون میز کنار پنجره

نشستن رو به‌روی هم، هنوز یه‌کم گیج از این برخورد ناگهانی. ساکورا، با لبخندی که بین خنده و گریه بود، به هینا نگاه کرد.

**ساکورا:** خب... الان اینجا چیکار می‌کنی؟

**هیناتا:** *(کمی آروم‌تر، یه لبخند خجالتی)* دانشجوی روانشناسی‌ام. اومدم این دانشگاه... راستش رو بخوای، همیشه امیدوار بودم یه‌جا دوباره ببینمت.

ساکورا قلبش یه‌جوری تند زد. یه حس آشنا، ولی این‌بار عمیق‌تر، گرم‌تر — چیزی که موقع نوجوونی هم بود ولی خودش هیچ‌وقت اسمش رو نذاشته بود.

**ساکورا:** *(با یه لبخند شیطون، سعی می‌کنه جو رو سبک کنه)* خب، حالا که دوباره پیدات کردم... دیگه جایی نمی‌ری‌ها!

**هیناتا:** *(می‌خنده، برای اولین بار بعد از سال‌ها یه خنده‌ی واقعی و راحت)* قول می‌دم.

نگاهشون یه لحظه بیشتر از حد معمول رو هم موند. هر دو، بدون این‌که به زبون بیارن، یه چیز جدید، یه حس تازه، داشت تو دلشون جوونه می‌زد.

پایان قسمت چهارم
دیدگاه ها (۲)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت پنجم: «قدم‌های اول»---### یک هفته بعد...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت ششم: «تصادف دوباره»---### دانشگاه — ص...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت سوم: «برخورد تو بارون»---### همون شب ...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت دوم: «برگشت»---### روز اول — آپارتمان...

سناریو بلولاک = شیپه = کونیگامی چیگیری

دو قطب مخالف💙🧡پارت بیستم✨️💫# قسمت ۲۰: «اعتراف به ساکورا» 🔥❄️...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط