در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت سوم: «برخورد تو بارون»
---
### همون شب — خیابونهای شهر
بارون تند میبارید. ناروتو، نفسنفسزنان، داشت میدوید. پشت سرش، سه تا پسر قدبلندتر و درشتتر از خودش، با خندههای تمسخرآمیز دنبالش میکردن.
**قلدر ۱:** *(داد میزنه)* فرار نکن روباه کوچولو! فقط میخواستیم یهکم بهت خوش بگذرونیم!
**ناروتو:** *(نفسزنان، با خودش غر میزنه)* لعنتیها... همیشه باید سه نفری بیان...
پاش رو یه سنگ سر خورد، افتاد رو زانو، ولی سریع بلند شد و دوباره دوید. لباساش خیس شده بودن، یه زخم کوچیک رو گونهش، از یه مشتی که خورده بود، خون میاومد.
پیچید تو یه کوچهی باریک — و درست همون لحظه، با سرعت تمام، به یه نفر برخورد کرد.
**BOOM!**
هر دو نفر افتادن زمین. ناروتو، که محکمتر خورده بود، رو زمین دراز به دراز افتاد، خیس و گیج.
**ناروتو:** *(لهشده، با درد)* آی آی آی...
یه صدای سرد و کمی عصبانی از بالای سرش اومد.
**ساسکه:** *(بلند میشه، لباساشو تکون میده)* حواست کجاست؟
ناروتو سرش رو بالا آورد — و برای یه ثانیه، تمام دنیا انگار متوقف شد. یه پسر با موهای مشکی خیس از بارون، چشمای مشکی تیز، و یه قیافهی جدی که حتی تو اون لحظهی مسخره هم خفن بهنظر میرسید.
**ناروتو:** *(تو دلش)* وای... این دیگه کیه...
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، صدای قلدرها از سر کوچه اومد.
**قلدر ۲:** پیداش کردیم!
ساسکه یه نگاه سریع به ناروتوی زخمی و ترسیده انداخت، بعد به سه تا پسر که داشتن نزدیک میشدن.
**ساسکه:** *(با یه پوزخند کوچیک، بیتفاوت)* سه نفر، به یه نفر؟ چه شجاعانه.
**قلدر ۱:** به تو ربطی نداره، بکش کنار.
**ساسکه:** *(دست ناروتو رو میگیره، بلندش میکنه)* راستش... ربط داره. الان.
بدون توضیح بیشتر، دست ناروتو رو کشید و هر دو شروع کردن به دویدن، پیچیدن تو کوچههای باریک، تا بالاخره قلدرها رو گم کردن.
---
### چند دقیقه بعد — زیر یه سایبان، کنار خیابون
هر دو، خیس و نفسنفسزنان، زیر یه سایبان کوچیک ایستادن. ناروتو هنوز دست ساسکه رو تو دستش داشت — و تازه متوجه شد، سریع ولش کرد.
**ناروتو:** *(خجالتزده، ولی سعی میکنه باحال بهنظر برسه)* آه... ممنون. یعنی، خودم هم میتونستم از پسشون بربیام، فقط... سه نفر بودن و...
**ساسکه:** *(یه ابرو بالا میندازه، با یه پوزخند محو)* آره، معلومه. داشتی خیلی خوب از پسشون برمیاومدی.
**ناروتو:** *(با حرص، صورتش قرمز میشه)* هی! داشتم یه نقشه میریختم!
**ساسکه:** *(میخنده — یه خندهی کوتاه، نادر)* حتماً.
ناروتو، که تازه فرصت کرده بود درست نگاهش کنه، یهو حس کرد قلبش یه ضربان عجیب زد. اون چشما... اون خندهی کوچیک...
**ناروتو:** *(تو دلش، وحشتزده)* چرا اینقدر... نه نه نه، ناروتو، تمرکز کن!
ساسکه، که متوجهی خیرهشدن ناروتو شده بود، یهکم سرش رو کج کرد.
**ساسکه:** چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
**ناروتو:** *(هول میشه، نگاهشو میدزده)* هیچی! هیچیچی! فقط... اسمت چیه؟
**ساسکه:** *(یه لحظه مکث، انگار داره تصمیم میگیره جواب بده یا نه)* ساسکه. اوچیها ساسکه.
**ناروتو:** *(با یه لبخند بزرگ و ناگهانی، که انگار کل صورتش رو روشن میکنه)* من ناروتوام! ناروتو اوزوماکی! از امروز... رسماً بهت مدیونم، اوچیها!
ساسکه، که از اینهمه انرژی یهویی یهکم جا خورده بود، فقط سرش رو تکون داد.
**ساسکه:** *(زیر لب، با خودش)* عجیبغریب...
ولی وقتی ناروتو رو ندید، یه لبخند کوچیک، تقریباً نامرئی، گوشهی لبش نشست.
بارون کمکم داشت بند میاومد. هیچکدومشون نمیدونستن، ولی همون لحظه، همون برخورد احمقانه تو یه کوچهی خیس، قرار بود کل زندگیشون رو عوض کنه.
---
پایان قسمت سوم! 🌧️
# قسمت سوم: «برخورد تو بارون»
---
### همون شب — خیابونهای شهر
بارون تند میبارید. ناروتو، نفسنفسزنان، داشت میدوید. پشت سرش، سه تا پسر قدبلندتر و درشتتر از خودش، با خندههای تمسخرآمیز دنبالش میکردن.
**قلدر ۱:** *(داد میزنه)* فرار نکن روباه کوچولو! فقط میخواستیم یهکم بهت خوش بگذرونیم!
**ناروتو:** *(نفسزنان، با خودش غر میزنه)* لعنتیها... همیشه باید سه نفری بیان...
پاش رو یه سنگ سر خورد، افتاد رو زانو، ولی سریع بلند شد و دوباره دوید. لباساش خیس شده بودن، یه زخم کوچیک رو گونهش، از یه مشتی که خورده بود، خون میاومد.
پیچید تو یه کوچهی باریک — و درست همون لحظه، با سرعت تمام، به یه نفر برخورد کرد.
**BOOM!**
هر دو نفر افتادن زمین. ناروتو، که محکمتر خورده بود، رو زمین دراز به دراز افتاد، خیس و گیج.
**ناروتو:** *(لهشده، با درد)* آی آی آی...
یه صدای سرد و کمی عصبانی از بالای سرش اومد.
**ساسکه:** *(بلند میشه، لباساشو تکون میده)* حواست کجاست؟
ناروتو سرش رو بالا آورد — و برای یه ثانیه، تمام دنیا انگار متوقف شد. یه پسر با موهای مشکی خیس از بارون، چشمای مشکی تیز، و یه قیافهی جدی که حتی تو اون لحظهی مسخره هم خفن بهنظر میرسید.
**ناروتو:** *(تو دلش)* وای... این دیگه کیه...
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، صدای قلدرها از سر کوچه اومد.
**قلدر ۲:** پیداش کردیم!
ساسکه یه نگاه سریع به ناروتوی زخمی و ترسیده انداخت، بعد به سه تا پسر که داشتن نزدیک میشدن.
**ساسکه:** *(با یه پوزخند کوچیک، بیتفاوت)* سه نفر، به یه نفر؟ چه شجاعانه.
**قلدر ۱:** به تو ربطی نداره، بکش کنار.
**ساسکه:** *(دست ناروتو رو میگیره، بلندش میکنه)* راستش... ربط داره. الان.
بدون توضیح بیشتر، دست ناروتو رو کشید و هر دو شروع کردن به دویدن، پیچیدن تو کوچههای باریک، تا بالاخره قلدرها رو گم کردن.
---
### چند دقیقه بعد — زیر یه سایبان، کنار خیابون
هر دو، خیس و نفسنفسزنان، زیر یه سایبان کوچیک ایستادن. ناروتو هنوز دست ساسکه رو تو دستش داشت — و تازه متوجه شد، سریع ولش کرد.
**ناروتو:** *(خجالتزده، ولی سعی میکنه باحال بهنظر برسه)* آه... ممنون. یعنی، خودم هم میتونستم از پسشون بربیام، فقط... سه نفر بودن و...
**ساسکه:** *(یه ابرو بالا میندازه، با یه پوزخند محو)* آره، معلومه. داشتی خیلی خوب از پسشون برمیاومدی.
**ناروتو:** *(با حرص، صورتش قرمز میشه)* هی! داشتم یه نقشه میریختم!
**ساسکه:** *(میخنده — یه خندهی کوتاه، نادر)* حتماً.
ناروتو، که تازه فرصت کرده بود درست نگاهش کنه، یهو حس کرد قلبش یه ضربان عجیب زد. اون چشما... اون خندهی کوچیک...
**ناروتو:** *(تو دلش، وحشتزده)* چرا اینقدر... نه نه نه، ناروتو، تمرکز کن!
ساسکه، که متوجهی خیرهشدن ناروتو شده بود، یهکم سرش رو کج کرد.
**ساسکه:** چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
**ناروتو:** *(هول میشه، نگاهشو میدزده)* هیچی! هیچیچی! فقط... اسمت چیه؟
**ساسکه:** *(یه لحظه مکث، انگار داره تصمیم میگیره جواب بده یا نه)* ساسکه. اوچیها ساسکه.
**ناروتو:** *(با یه لبخند بزرگ و ناگهانی، که انگار کل صورتش رو روشن میکنه)* من ناروتوام! ناروتو اوزوماکی! از امروز... رسماً بهت مدیونم، اوچیها!
ساسکه، که از اینهمه انرژی یهویی یهکم جا خورده بود، فقط سرش رو تکون داد.
**ساسکه:** *(زیر لب، با خودش)* عجیبغریب...
ولی وقتی ناروتو رو ندید، یه لبخند کوچیک، تقریباً نامرئی، گوشهی لبش نشست.
بارون کمکم داشت بند میاومد. هیچکدومشون نمیدونستن، ولی همون لحظه، همون برخورد احمقانه تو یه کوچهی خیس، قرار بود کل زندگیشون رو عوض کنه.
---
پایان قسمت سوم! 🌧️
- ۲۲۴
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط