در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت پنجم: «قدمهای اول»
---
### یک هفته بعد — کلینیک فیزیوتراپی
اوبیتو، با دستی که هنوز تو یه بریس سبک بود، رو یه صندلی نشسته بود، درحالیکه فیزیوتراپیست داشت حرکات دستش رو راهنمایی میکرد. صورتش از درد جمع شده بود.
**فیزیوتراپیست:** یهکم دیگه فشار بده... آفرین، همینه.
**اوبیتو:** *(دندوناشو به هم فشار میده)* لعنتی...
از پشت شیشهی اتاق، کاکاشی داشت نگاه میکرد — با یه لبخند نگران زیر ماسکش. وقتی جلسه تموم شد، وارد شد.
**کاکاشی:** چطور بود؟
**اوبیتو:** *(با پوزخند خسته)* مثل اینکه یکی داره دستمو با دست خالی له میکنه. ولی خب... بهتر از دیروزه.
کاکاشی کنارش نشست، دست سالم اوبیتو رو گرفت.
**کاکاشی:** داری خیلی خوب پیش میری. جدی میگم.
**اوبیتو:** *(نگاهش میکنه، یهکم شیطون)* داری فقط برای دلخوشیم این حرفو میزنی، دکتر هاتاکه؟
**کاکاشی:** *(لبخند میزنه)* من هیچوقت به بیمارهام دروغ نمیگم. ولی... *(نزدیکتر میشه، صداش آرومتر)* ...شاید یهکم هم برای دلخوشی خودم این حرفو زدم.
---
### همون روز، عصر — رستوران کوچیک
اولین قرار واقعیشون، بعد از هفتهها. یه میز کوچیک، نور ملایم، و یه سکوت راحت که فقط زوجهایی که واقعاً به هم نزدیک شدن دارنش.
**اوبیتو:** *(با یه لبخند کج، بازیگوش)* میدونی، اصلاً فکرشم نمیکردم یه روز با دکترم قرار بذارم.
**کاکاشی:** *(میخنده)* رسماً دیگه دکترت نیستم. یه همکار دیگه رو گرفتم که فیزیوتراپیت رو ادامه بده.
**اوبیتو:** *(با تعجب ساختگی)* اوه؟ پس این یعنی چی؟
**کاکاشی:** *(جدیتر، ولی با گرمی)* یعنی از الان به بعد، دیگه نمیخوام فقط دکترت باشم.
اوبیتو یه لحظه ساکت شد. بعد از سالها زندگی با ترس از دلبستگی، این جملهی ساده مثل یه هدیه بود.
**اوبیتو:** *(آروم، صادقانه)* خوبه. چون منم دیگه نمیخوام فقط بیمارت باشم.
دستاشون، رو میز، به هم رسید.
---
### چند روز بعد — بیرون آپارتمان اوبیتو
یه شب آروم. کاکاشی داشت اوبیتو رو تا خونه میرسوند. جلوی در، اوبیتو برگشت سمتش.
**اوبیتو:** میخوای بیای بالا؟ فقط... چای. قول میدم.
کاکاشی، با یه لبخند، سرش رو تکون داد. ولی درست همون لحظه، گوشی اوبیتو زنگ خورد. اسم رو صفحه: **مادارا**.
لبخند از رو صورت اوبیتو محو شد. یه سایهی آشنا از ترس برگشت تو چشماش.
**کاکاشی:** *(با نگرانی)* جواب نده.
**اوبیتو:** *(نفس عمیقی میکشه)* باید بدم. اگه ندم... بدترش میکنه.
جواب داد.
**مادارا:** *(از پشت خط، صداش سرد)* فردا صبح، دفترم. یه چیزی هست که باید در موردش حرف بزنیم. در مورد پدر و مادرت.
تماس قطع شد. اوبیتو، رنگش پریده بود، به گوشی خیره موند.
**کاکاشی:** *(نگران)* چی شد؟
**اوبیتو:** *(با صدایی لرزون)* گفت... در مورد پدر و مادرم میخواد حرف بزنه.
---
پایان قسمت پنجم!
# قسمت پنجم: «قدمهای اول»
---
### یک هفته بعد — کلینیک فیزیوتراپی
اوبیتو، با دستی که هنوز تو یه بریس سبک بود، رو یه صندلی نشسته بود، درحالیکه فیزیوتراپیست داشت حرکات دستش رو راهنمایی میکرد. صورتش از درد جمع شده بود.
**فیزیوتراپیست:** یهکم دیگه فشار بده... آفرین، همینه.
**اوبیتو:** *(دندوناشو به هم فشار میده)* لعنتی...
از پشت شیشهی اتاق، کاکاشی داشت نگاه میکرد — با یه لبخند نگران زیر ماسکش. وقتی جلسه تموم شد، وارد شد.
**کاکاشی:** چطور بود؟
**اوبیتو:** *(با پوزخند خسته)* مثل اینکه یکی داره دستمو با دست خالی له میکنه. ولی خب... بهتر از دیروزه.
کاکاشی کنارش نشست، دست سالم اوبیتو رو گرفت.
**کاکاشی:** داری خیلی خوب پیش میری. جدی میگم.
**اوبیتو:** *(نگاهش میکنه، یهکم شیطون)* داری فقط برای دلخوشیم این حرفو میزنی، دکتر هاتاکه؟
**کاکاشی:** *(لبخند میزنه)* من هیچوقت به بیمارهام دروغ نمیگم. ولی... *(نزدیکتر میشه، صداش آرومتر)* ...شاید یهکم هم برای دلخوشی خودم این حرفو زدم.
---
### همون روز، عصر — رستوران کوچیک
اولین قرار واقعیشون، بعد از هفتهها. یه میز کوچیک، نور ملایم، و یه سکوت راحت که فقط زوجهایی که واقعاً به هم نزدیک شدن دارنش.
**اوبیتو:** *(با یه لبخند کج، بازیگوش)* میدونی، اصلاً فکرشم نمیکردم یه روز با دکترم قرار بذارم.
**کاکاشی:** *(میخنده)* رسماً دیگه دکترت نیستم. یه همکار دیگه رو گرفتم که فیزیوتراپیت رو ادامه بده.
**اوبیتو:** *(با تعجب ساختگی)* اوه؟ پس این یعنی چی؟
**کاکاشی:** *(جدیتر، ولی با گرمی)* یعنی از الان به بعد، دیگه نمیخوام فقط دکترت باشم.
اوبیتو یه لحظه ساکت شد. بعد از سالها زندگی با ترس از دلبستگی، این جملهی ساده مثل یه هدیه بود.
**اوبیتو:** *(آروم، صادقانه)* خوبه. چون منم دیگه نمیخوام فقط بیمارت باشم.
دستاشون، رو میز، به هم رسید.
---
### چند روز بعد — بیرون آپارتمان اوبیتو
یه شب آروم. کاکاشی داشت اوبیتو رو تا خونه میرسوند. جلوی در، اوبیتو برگشت سمتش.
**اوبیتو:** میخوای بیای بالا؟ فقط... چای. قول میدم.
کاکاشی، با یه لبخند، سرش رو تکون داد. ولی درست همون لحظه، گوشی اوبیتو زنگ خورد. اسم رو صفحه: **مادارا**.
لبخند از رو صورت اوبیتو محو شد. یه سایهی آشنا از ترس برگشت تو چشماش.
**کاکاشی:** *(با نگرانی)* جواب نده.
**اوبیتو:** *(نفس عمیقی میکشه)* باید بدم. اگه ندم... بدترش میکنه.
جواب داد.
**مادارا:** *(از پشت خط، صداش سرد)* فردا صبح، دفترم. یه چیزی هست که باید در موردش حرف بزنیم. در مورد پدر و مادرت.
تماس قطع شد. اوبیتو، رنگش پریده بود، به گوشی خیره موند.
**کاکاشی:** *(نگران)* چی شد؟
**اوبیتو:** *(با صدایی لرزون)* گفت... در مورد پدر و مادرم میخواد حرف بزنه.
---
پایان قسمت پنجم!
- ۲۸۹
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط