چند پارتی
چند پارتی
«قلب یخی و دختر آفتابی»
هوای شهر سنگین بود…
بعد از اون شب، همه چیز تغییر کرد.
جونگکوک دیگه اون پسر سردِ آرام نبود… حالا وسط یک دنیای خطرناک ایستاده بود که راه برگشتی نداشت.
اما ات … فقط نگاه میکرد و نمیفهمید چرا کسی که تازه عاشقش شده بود، باید اینقدر دور بشه.
اون شب، جونگکوک اومد.
صورتش خسته بود… چشمهاش پر از چیزی که نمیگفت.
ـ «ات… باید بری.»
ات خشکش زد: ـ «چی گفتی؟»
جونگکوک نفس عمیق کشید: ـ «این رابطه… برای تو خطره.»
ات با خشم: ـ «من از هیچ چیزی نمیترسم!»
جونگکوک صدایش را پایین آورد: ـ «ولی من میترسم… تو رو از دست بدم.»
سکوت…
این جمله از همه چیز بدتر بود.
بارون دوباره شروع شد… انگار آسمون هم ناراحت بود.
ات چشمهایش خیس شده بود: ـ «پس چرا منو انتخاب کردی اگه قراره ول کنی؟»
جونگکوک جلو اومد… دستش نزدیک صورت اما رسید ولی لمس نکرد.
ـ «من انتخابت کردم… ولی نمیتونم نگهت دارم.»
ات عقب رفت.
ـ «دروغه… تو فقط خودتو انتخاب کردی.»
اون لحظه، نگاه جونگکوک شکست.
ولی چیزی نگفت.
فصل ۱۵: آخرین نگاه
صبح روز بعد…
ات رفت.
بدون خداحافظی.
بدون برگشتن.
فقط یک پیام برای جونگکوک:
📩 «وقتی آدمها رو دوست داریم، نباید اونا رو توی تاریکی نگه داریم… حتی اگه خودمون هم اونجا تنها بمونیم.»
جونگکوک گوشی رو خاموش کرد.
برای اولین بار… یخ قلبش ترک برداشت.
ماهها گذشت…
ات رفت… ولی فراموش نشد.
جونگکوک هنوز هر شب به جایی نگاه میکرد که اما اونجا میایستاد و میخندید.
ولی حالا فقط سکوت بود.
......
«قلب یخی و دختر آفتابی»
هوای شهر سنگین بود…
بعد از اون شب، همه چیز تغییر کرد.
جونگکوک دیگه اون پسر سردِ آرام نبود… حالا وسط یک دنیای خطرناک ایستاده بود که راه برگشتی نداشت.
اما ات … فقط نگاه میکرد و نمیفهمید چرا کسی که تازه عاشقش شده بود، باید اینقدر دور بشه.
اون شب، جونگکوک اومد.
صورتش خسته بود… چشمهاش پر از چیزی که نمیگفت.
ـ «ات… باید بری.»
ات خشکش زد: ـ «چی گفتی؟»
جونگکوک نفس عمیق کشید: ـ «این رابطه… برای تو خطره.»
ات با خشم: ـ «من از هیچ چیزی نمیترسم!»
جونگکوک صدایش را پایین آورد: ـ «ولی من میترسم… تو رو از دست بدم.»
سکوت…
این جمله از همه چیز بدتر بود.
بارون دوباره شروع شد… انگار آسمون هم ناراحت بود.
ات چشمهایش خیس شده بود: ـ «پس چرا منو انتخاب کردی اگه قراره ول کنی؟»
جونگکوک جلو اومد… دستش نزدیک صورت اما رسید ولی لمس نکرد.
ـ «من انتخابت کردم… ولی نمیتونم نگهت دارم.»
ات عقب رفت.
ـ «دروغه… تو فقط خودتو انتخاب کردی.»
اون لحظه، نگاه جونگکوک شکست.
ولی چیزی نگفت.
فصل ۱۵: آخرین نگاه
صبح روز بعد…
ات رفت.
بدون خداحافظی.
بدون برگشتن.
فقط یک پیام برای جونگکوک:
📩 «وقتی آدمها رو دوست داریم، نباید اونا رو توی تاریکی نگه داریم… حتی اگه خودمون هم اونجا تنها بمونیم.»
جونگکوک گوشی رو خاموش کرد.
برای اولین بار… یخ قلبش ترک برداشت.
ماهها گذشت…
ات رفت… ولی فراموش نشد.
جونگکوک هنوز هر شب به جایی نگاه میکرد که اما اونجا میایستاد و میخندید.
ولی حالا فقط سکوت بود.
......
- ۱۷۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط