چند پارتی
چند پارتی
«قلب یخی و دختر آفتابی»
بعد از اون اعتراف زیر بارون…
چیزها ساده نشد، برعکس پیچیدهتر شد.
ات و جونگکوک دیگه از هم دور نبودن… ولی انگار یه چیزی بینشون معلق مونده بود.
تا اینکه یک روز…
ات به طور اتفاقی وارد بخشی از دانشگاه شد که اجازه ورود نداشت.
اونجا یه در نیمهباز بود…
و صدای حرفهایی اومد که نباید میشنید.
اسم جونگکوک…
و یک جملهی خطرناک: ـ «پسر رئیس خانواده… نباید احساساتی بشه.»
ات خشکش زد.
همه چی یخ زد.
جونگکوک اون شب پیداش کرد.
صورتش جدیتر از همیشه بود.
ـ «تو اونجا چی کار میکردی؟»
ات با ترس ولی محکم: ـ «تو… کی هستی واقعاً؟»
سکوت.
باد سردی بینشون رد شد.
جونگکوک آه کشید: ـ «همونی که دیدی نیستم… ولی بهت دروغ هم نگفتم.»
ات عقب رفت: ـ «پس چی رو پنهان کردی؟»
جونگکوک نگاهش رو دزدید: ـ «زندگیای که توش هستم… به آدمای معمولی آسیب میزنه.»
از اون روز، جونگکوک کمتر دیده میشد.
ات هر بار میدیدش، نگاهش خستهتر بود.
انگار بین دو دنیا گیر کرده بود: یکی دنیای تاریکش
ات هم عصبانی بود، هم دلش میسوخت.
تا اینکه یک روز فقط یه پیام اومد:
📩 «از من فاصله بگیر… برای امن بودنت.»
ات گوشی رو محکم گرفت.
ـ «خودت تصمیم نمیگیری من کجا باشم…»
چند شب بعد…
ماشینهای مشکی جلوی دانشگاه.
همهچیز به هم ریخت.
ات از دور دید که جونگکوک وسط اون جمع ایستاده…
این بار دیگه اون پسر سرد نبود…
یک نفر کاملاً متفاوت بود.
وقتی نگاهش به ات افتاد…
برای یک لحظه همه چیز متوقف شد.
جونگکوک فقط گفت: ـ «برگرد عقب… اینجا جای تو نیست.»
اما ات جلو رفت: ـ «دیگه هیچجا بدون تو جای من نیست.»
....
«قلب یخی و دختر آفتابی»
بعد از اون اعتراف زیر بارون…
چیزها ساده نشد، برعکس پیچیدهتر شد.
ات و جونگکوک دیگه از هم دور نبودن… ولی انگار یه چیزی بینشون معلق مونده بود.
تا اینکه یک روز…
ات به طور اتفاقی وارد بخشی از دانشگاه شد که اجازه ورود نداشت.
اونجا یه در نیمهباز بود…
و صدای حرفهایی اومد که نباید میشنید.
اسم جونگکوک…
و یک جملهی خطرناک: ـ «پسر رئیس خانواده… نباید احساساتی بشه.»
ات خشکش زد.
همه چی یخ زد.
جونگکوک اون شب پیداش کرد.
صورتش جدیتر از همیشه بود.
ـ «تو اونجا چی کار میکردی؟»
ات با ترس ولی محکم: ـ «تو… کی هستی واقعاً؟»
سکوت.
باد سردی بینشون رد شد.
جونگکوک آه کشید: ـ «همونی که دیدی نیستم… ولی بهت دروغ هم نگفتم.»
ات عقب رفت: ـ «پس چی رو پنهان کردی؟»
جونگکوک نگاهش رو دزدید: ـ «زندگیای که توش هستم… به آدمای معمولی آسیب میزنه.»
از اون روز، جونگکوک کمتر دیده میشد.
ات هر بار میدیدش، نگاهش خستهتر بود.
انگار بین دو دنیا گیر کرده بود: یکی دنیای تاریکش
ات هم عصبانی بود، هم دلش میسوخت.
تا اینکه یک روز فقط یه پیام اومد:
📩 «از من فاصله بگیر… برای امن بودنت.»
ات گوشی رو محکم گرفت.
ـ «خودت تصمیم نمیگیری من کجا باشم…»
چند شب بعد…
ماشینهای مشکی جلوی دانشگاه.
همهچیز به هم ریخت.
ات از دور دید که جونگکوک وسط اون جمع ایستاده…
این بار دیگه اون پسر سرد نبود…
یک نفر کاملاً متفاوت بود.
وقتی نگاهش به ات افتاد…
برای یک لحظه همه چیز متوقف شد.
جونگکوک فقط گفت: ـ «برگرد عقب… اینجا جای تو نیست.»
اما ات جلو رفت: ـ «دیگه هیچجا بدون تو جای من نیست.»
....
- ۱۳۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط