{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی در میان مه و جادو پارت۴🔮

جادویی در میان مه و جادو پارت۴🔮
🫟صدای چی بود انگاری که یه نفر اونجاس بگیریدش و تیکه تیکش کنین نباید یه نفرم از این قضیه بو ببره
🍀هاو 😨نه اععععع 😫(با صدای بلند جیغ زد و با شتاب دوید دقیقا مثل انیمه قسمت اول که خواست کاچانو نجات بده )
یه جنگجو و جادوگر افتادن دنبالش
ایزوکو تا جون داشت میدواید از بین گیاه و شاخه ها میگذشت و چون راهش تاریک بود هی میخورد زمین بلند میشد
🍀 نهههه😭😱
فقط فکرش فرار کردن بود تا بتونه بره یه کمک بیاره البته بعید بود بتونه سریع تا قبل از ینکه کسی چیزیش شه از اطراف کمک بیاره هه
ولی با ین حال میدویید و خب شانس اورده بود کوه و جنگل رو مثل کف دستش میشناخت برای همین میدوید
جادوگر:بچه جون اگه مسخره بازی رو کنار بزاری قول میدم سریع و بدون درد باشه
🍀هااا چی من نمیخوام بمیریم دست از سرم برداریدددد😫😫
جنگجو: بابا بیخیالش الکس بزار موش و گربه بازی کنه خوشم میاد قبل شکار با طعمم بازی کنم این کار براش شکنجس اینجوری کشتنش لذت بخشه وااای چه حالی میده ههه😈 
🍀 نهههه هوووف اینااا دیونن.... بایدد فرار کننم... نمیتونم بزارم کسی چیزیش شه البته خودمم باید زنده بمونم...نهه باید گمشون کنم..اما اینجا خیلی تاریکهه لعنتی...اخخخ
پاش محکم به ریشه پیچید
🍀 نه 😨 نه😱اععع( با اون یکی پاش داشت تلاش میکرد ریشه رو از پاش جدا کنه بعدش عقب عقب رفت و با شدت بلند شد...دوید) ... جدا شو لعنتییی.... اهه.. اره
تو راه اینور اونور از لا به لای گیاه ها درختا میپیچید ( اتاق فرار شد🤣)
و تا اینکه جنگجوی بهش رسید و محکم خنجرشو پرتاب کرد طرف ایزوکو و بخاطر خنجر لباسش به درخت گیر کرد
🍀 نه 😱😨( در تلاش برا جدا کردن خنجر ازاد کردن خودش)
جدا.. هه جدا شو.. هه لعنتی... جداشووو. هووف😫
محکم خنجرو کشید اومد بره جنگجو جلوش پرید
جنگجو: 😈 کجا با این عجله کوچولو
🍀 ولم کن لعنتیی😣
ایزوکو دست و با میزد و با پاش محکم بهش ضربه میزد اما جنگجو حتی یه تکونم نمیخورد بیشتر براش مثل نوازش بود
جنگجو:زورت همین بود کوچولو
ایزوکو سریع دستشو کرد تو کیفش یه مشت گزنه که با احتیاط جمع کرده بود رو  روی جنگجو که نیمه لخت بود  ریخت و پوست جنگجو شروع کرد به سوختن
جنگجو: عوضی..چه بلایی سرم  اوردی.... اععع
ایزوکو از فرصت استفاده کرد تا در بره البته دست چپش بخاطر گزنه ها سوخت ولی به درد اهمیت نداد و فقط فرار کرد
جنگجو: این چه طلسمی بود ای موش عوضی دستم بهت برسه
جادوگر :اینا یه مشت گیاهن جادویی در کار نیست ای بی عرضه گذاشتی بچه هه در بره از اولشم خودم باید کارو تموم میکردم( بعد با جادو خارش جنگجو رو متوقف کرد و طلسم اجرا کرد تا سرعتش زیادشه به ایزوکو برسه)
🍀 لعنتی فکر کنم گمم کردن اره باید بدوم نباید بزارم....اونا میخوان همه رو بکشن نه نمیشه نمیتونم بزارم کسی بمیره..مامان بابا بزرگ داداش دوقلو ها مردمروستا نمیتونم بزارم کسی چیزیش شه(اینا رو درحالی که نفس نفس میزد و میدوید میگف)
که یهو پاش پیچ خورد و تعادلشو از دست داد و از سراشیبی سر خورد
🍀 اااااییییییی😫😨😱(جیغ با صدای بلند)ای.ای.ای.ای.( محکم داشت با سرعت زیاد غلت میخود)این همونجوری داشت میغلتید پایین و با سنگ و چوب درخت اینا برخورد میکرد😅که یهو از سراشیبی سر خورو رسید به دره اما چون هم تاریک بود هم نمیتونست تعادلشو حفظ کنه محکم ازش سقوط کرد و افتاد پایین
ولی چون یه صخره تو مسیرش بود مسافت کوتاه تر شد و اسیبی ندید
🍀هوف.. اخخ...ایی😖😓( صدای اروم)من کجام
اومد بلند شه که دردش اومد
🍀اخخخخ😫
پاش پیچ خورده بود
🍀. ای نه پام پیچ خوردهه..
( میون حرفاش صدا چند تا هیولا رو رو شنید)
🍀وای نه اومدن دنبالم باید( چشمش به روبه روش افتاد که یه قار بود کنار ابشار) ها این یهو از کجا اومد چجور ممکنه من تا حالا همچین جاییی ندیدم
گرررررر~~
🍀وایی نه سریع باید یه جایی پیدا کنم الان میخورنم😱
ایزوکو سریع پاشد و تصمیم گرفت بره تو قار  چون فکر میکرد اونجوری هم کسی بخاطر ابشار نمیفهمید هم تو قار مخفی میشد و میتونست بره کمک بیاره

تا این جا نظرتون در مورد سناریو چیه
دیدگاه ها (۳)

بچه ها برای تازه وارد های پیج سناریو ها رو تو کالکشن گزاشتم

ستار ای در میان تاریکی فصل۱پارت۴۲🌌بدنش با یک حرکت کوتاه از ب...

قطعا جمع استادااا

فیک تهیونگ پارت ۲ویو ات: داشتم با تهجب بهش نگاه میکردم ذیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط