در هوای گرفته ی پاییز
در هوای گرفته ی پاییز
وقت بدرود شب ،
طلوع سحر
پیله اش را شکافت
پروانه آمد
از دخمه ی سیاه به در
بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط
تنفس آزاد
با نگاهی حرصی وآشفته
همره آرزو به راه افتاد
نقش رخسار بامداد
هنوزبود پر سایه
از سیاهی سرد
داشت نقاش خسته از پستو
کاسه ی رنگ زرد می آورد
رد شد از دشت صبح
پروانه با نگاهی حرصی و آشفته
دید در پیله زار دنیایی
چشم باز و بصیرت خفته
آی ! پروانگک !
روی به کجا ؟
آمد از پیله زار آوایی
باد سرد خزان
سیه کندت
چه جنونی ،
چه فکر بیجایی
فصل پروانه نیست
فصل خزان
نیم پروانه کرمکی گفتا
لااقل باش تا بهار آید ...
وقت بدرود شب ،
طلوع سحر
پیله اش را شکافت
پروانه آمد
از دخمه ی سیاه به در
بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط
تنفس آزاد
با نگاهی حرصی وآشفته
همره آرزو به راه افتاد
نقش رخسار بامداد
هنوزبود پر سایه
از سیاهی سرد
داشت نقاش خسته از پستو
کاسه ی رنگ زرد می آورد
رد شد از دشت صبح
پروانه با نگاهی حرصی و آشفته
دید در پیله زار دنیایی
چشم باز و بصیرت خفته
آی ! پروانگک !
روی به کجا ؟
آمد از پیله زار آوایی
باد سرد خزان
سیه کندت
چه جنونی ،
چه فکر بیجایی
فصل پروانه نیست
فصل خزان
نیم پروانه کرمکی گفتا
لااقل باش تا بهار آید ...
- ۷۴۳
- ۰۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط