{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به شعر نیست نیازم،تو شعر گویایی

به شعر نیست نیازم،تو شعر گویایی
سراب روشن و جوشان آرزوهایی
به هر بیان که تو خواهی سخن بگو با من
که آشنا به زبان تمام دلهایی
کجا نهان کنم از چشم میگسارانت
ز شیشه ی دل من همچو باده پیدایی
درون آینه ی چشم من نگاهی کن
به عکس خود که ببینی چقدر زیبایی
برای دلبری اختران شوخ فلک
تو خیره چشم برازنده ترسراپایی
ز من چه روی بپوشی که از محبت عشق
فروغ خلوت پر شور سینه ی مایی
چو من تو آتش دل بر زبان نمی آری
تو نیز عاشقی و در مقام حاشایی
گهی ببندی و گاهی کنی پریشان موی
چه دردسر است تو را که اینچنین خود آرایی
چه کرده ام که ز من سایه وار بگریزی
تو هم که چون من تنها همیشه تنهایی
به یک نظر ز نگاهت چه رازها خواندم!
تو پر درون تر از این ژرفای دریایی
به میگساری و مستی ندیدمت افسوس
که گویمت به چه اندازه شوخ و شیدایی
تو تند خوی زبان تلخ چون شراب کهن
برای تشنه لبی همچو من گوارایی
دیدگاه ها (۳)

این روزها حس بدی با دوستان دارمبا دوستانم حالتی"دامن کِشان" ...

خلیج مرا گر بخوانی عرب ..اگر حد خود را ندانی عرب ..اگر قصد ت...

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدر...

اين كه رفتم از كنارت را تو باور مي كني؟اين كه بيزارم ز كارت ...

برای شعــر گفتنـم ، تو بهترین بهــانه ایدلیــل مــاندگاری ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط