Part End
Part ⁸⁴_End
ا.ت ویو:
همونجور که صورتم پایین بود و گریه میکردم احساس کردم چیزی روی شونه هام قرار گرفت و توی اغوش یه نفر کشیده شدم..ترسیده بودم اما توان تکون خوردن رو نداشتم..با تعجب منتظر بودم ازم جدا بشه و ببینمش..فکر کردم مین جیه اما وقتی چیزی زیر گوشم گفت فهمیدم که مین جی نیست
:ببخشید منتظرت گذاشتم زیبا رویم
..همین یه جمله کافی بود که از قبل هم متعجب تر بشم..از توی اغوشش بیرون اومدم و نگاهش کردم..اون جونگ کوک بود..دستمو ناباور روی صورتش کشیدم و با لکنت گفتم
ا.ت:جونگ...کوک..
جونگ کوک لبخندی زد و اشکهای روی گونمو پاک کرد..اما دوباره مثل ابر بهاری گریه کردم و محکم پریدم توی بغلش..با ذوقی که همراه گریه بود گفتم
ا.ت:چطور اخه همچین چیزی ممکنه؟..فکر کردم برای همیشه از دست دادمت
دلم نمیخواست ازش جدا بشم برام مهم نبود چجوری جونگ کوک اینجاست مهم این بود که الان دارمش و پیش خودمه
جونگ کوک خندید گفت
کوک:بهت قول داده بودم که هیچ وقت ترکت نکنم
ازش جدا شدم که گفت
کوک:زیر قولم نزدم و الان پیشتم و درکنارتم بانوی زیبام..
لبخندی زدم و بو*سه ای روی گونش گذاشتم..
خیره به همدیگه از روی زمین بلند شدم..اشکای روی صورتمو با سر استین لباسم پاک کردم که تازه متوجه پالتوی بلند مشکی جونگ کوک روی شونه هام شد..
جونگ کوک روبروم ایستاده بود و با عشق همدیگر رو نگاه میکردیم..خوشحال و خوشبخت ترین بودم که دارمش..
کوک:تا وقتی تو رو دارم دنیای اطرافم برام بی معنیه..
و سمتم خم شد و بو*سه ای مهمان ل*بهای منتظرم کرد..
روبروی قاب عکسی که من رو به گذشته برده بود ایستاده بودیم..دست در دست هم گذاشته بودیم و سوگند خوردیم تا پایان جان خود در کنار هم و عاشق یکدیگر باشیم..
به وجود امدن این عشق میان من و تو بهترین اتفاق در طول زندگیم بود..پس تا همیشه در قلب من بمان و صاحب قلب من باش..دوستت دارم ای زیبا ترین مخلوق عالم..دوستت دارم ای معشوق من..دوستت دارم...جئون جونگ کوک..
The End
"و اینگونه بود داستان ما_تا داستان های زیبای بعدی با جئون یوری بدرود❤"
نظراتتون رو در مورد این داستان بنویسید✨
ا.ت ویو:
همونجور که صورتم پایین بود و گریه میکردم احساس کردم چیزی روی شونه هام قرار گرفت و توی اغوش یه نفر کشیده شدم..ترسیده بودم اما توان تکون خوردن رو نداشتم..با تعجب منتظر بودم ازم جدا بشه و ببینمش..فکر کردم مین جیه اما وقتی چیزی زیر گوشم گفت فهمیدم که مین جی نیست
:ببخشید منتظرت گذاشتم زیبا رویم
..همین یه جمله کافی بود که از قبل هم متعجب تر بشم..از توی اغوشش بیرون اومدم و نگاهش کردم..اون جونگ کوک بود..دستمو ناباور روی صورتش کشیدم و با لکنت گفتم
ا.ت:جونگ...کوک..
جونگ کوک لبخندی زد و اشکهای روی گونمو پاک کرد..اما دوباره مثل ابر بهاری گریه کردم و محکم پریدم توی بغلش..با ذوقی که همراه گریه بود گفتم
ا.ت:چطور اخه همچین چیزی ممکنه؟..فکر کردم برای همیشه از دست دادمت
دلم نمیخواست ازش جدا بشم برام مهم نبود چجوری جونگ کوک اینجاست مهم این بود که الان دارمش و پیش خودمه
جونگ کوک خندید گفت
کوک:بهت قول داده بودم که هیچ وقت ترکت نکنم
ازش جدا شدم که گفت
کوک:زیر قولم نزدم و الان پیشتم و درکنارتم بانوی زیبام..
لبخندی زدم و بو*سه ای روی گونش گذاشتم..
خیره به همدیگه از روی زمین بلند شدم..اشکای روی صورتمو با سر استین لباسم پاک کردم که تازه متوجه پالتوی بلند مشکی جونگ کوک روی شونه هام شد..
جونگ کوک روبروم ایستاده بود و با عشق همدیگر رو نگاه میکردیم..خوشحال و خوشبخت ترین بودم که دارمش..
کوک:تا وقتی تو رو دارم دنیای اطرافم برام بی معنیه..
و سمتم خم شد و بو*سه ای مهمان ل*بهای منتظرم کرد..
روبروی قاب عکسی که من رو به گذشته برده بود ایستاده بودیم..دست در دست هم گذاشته بودیم و سوگند خوردیم تا پایان جان خود در کنار هم و عاشق یکدیگر باشیم..
به وجود امدن این عشق میان من و تو بهترین اتفاق در طول زندگیم بود..پس تا همیشه در قلب من بمان و صاحب قلب من باش..دوستت دارم ای زیبا ترین مخلوق عالم..دوستت دارم ای معشوق من..دوستت دارم...جئون جونگ کوک..
The End
"و اینگونه بود داستان ما_تا داستان های زیبای بعدی با جئون یوری بدرود❤"
نظراتتون رو در مورد این داستان بنویسید✨
- ۶.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط