{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم فیلم نگاه میکردم که یه پیام برام اومد. ناشناس بود.

داشتم فیلم نگاه میکردم که یه پیام برام اومد. ناشناس بود.
یه اگهی استخدام بود.
پایینش نوشته بود:
"اگه میخوای از شر ناپدریت خلاص بشی بیا اینجا"
منم از خدا خواسته اون اگهی استخدام رو پر کردم.
لباس هامو ریختم تو چمدونام.
چمدونارو گذاشتم زیر تخت و خوابیدم
(صبح)
ساعت ۶:۳٠ بیدار شدم. لباسامو پوشیدمو حرکت کردم(عکس لباسش تو اسلاید دوم هست)
( فرودگاه)
رو صندلی نشسته بودم که یکی منو صدا کرد
مرده: خانم ا/ت؟
ا/ت: بله خودم هستم
مرده: دنبال من بیاید من مسئول بردن شما به امریکا هستم
ا/ت: عاااا باشه
چمدون هارو برداشت و حرکت کرد
سوار هواپیما شدیم. هواپیماعه خصوصی بود. از اون مرده پرسیدم: کی میرسیم؟
مرده: از کره تا امریکا راه زیادی رو باید طی کنیم حداقل تا 23 ساعت دیگه میرسیم
وای خدا من تو این مدت چیکار کنم:((((
(امریکا)
رسیدیم به خونه
وای خدا این خونس یا قصره؟
چقدر بزرگه
در خونه باز بود رفتم داخل گفتم:
کسی خونه نیست
جونگ کوک: اروم کر که نیستیم شنیدم صداتو
وای خدا این جونگ کوکه بی تی اسه؟
جونگ کوک: اره خودم
ا/ت: وایسا ببینم تو میتونی ذهن منو بخونی؟
جونگ کوک: اره
میخواستم یچی دیگه بگم که یکی با صدای اروم در گوشم گفت: سلام ا/ت
برگشتم دیدم کل اعضای بی تی اس اینجان
ا/ت: شما اینجا چیکار میکنین؟
نامجون: خب راستش.....
دیدگاه ها (۴)

(پارت 6)نامجون: خب راستش داستانش مفصلها/ت: میشنومشوگا: مسئله...

(پارت 7)دندونای نیشم در اومد و چشمام قرمز شده بود اوه نه نه ...

پرنسس من ۲۹

پرنسس من ۲۴

سناریو درخواستی بی تی اس وقتی برای اولین بار روزه میگیرننامج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط