{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

mymafiapart

my_mafia_part_2
آ.ت : قبل اینکه اون دهن گا*له مانندتو وا کنی بفهم چی داره ازش بیرون میاد

و قبل اینکه بهش اجازه بدم کاری کنه و حرفی بزنه ، از در خروجیِ بار خارج شدم ..






پدربزرگ : دیر کردی .. میدونی ساعت چنده ؟!

لبخندی به صورت اخمالوش زدم
درسته با مردا مشکل داشتم اما پدربزرگ برام همه چیز بود ..
حاضر بودم دنیامو بدم ولی یه تار مو از سرش کم نشه ...

با چاپلوسی لب زدم
آ.ت : معذرت میخام باباجون .. بخدا قرار داشتم .. یه قرار کاری با شریک جدیدمون

کتاب توی دستشو کنار گذاشتو عینکشو در آورد
پدربزرگ : نتیجش ؟؟

سرمو انداختم پایین
آ.ت : خوب نبود .. یارو اسم دختر آورد .. گفت قاچاق دختر کنیم منم زدم زیر همه چیز

بهش نگفتم تو نوشیدنیم قرص ریخته چون میدونستم خون طرفو میریزه و از طرفی اصلن حوصله ی دردسر نداشتم ..

اخماش عمیق تر شد
پدربزرگ : خوب کردی .. دختر مختر تو کار ما نیست .. مواد ، طلا ، نقره ، عتیقه یا هرچیزی که فکرشو کنی اما دختر .. نه


لبخندی زدم ..
اینو از پدربزرگ یاد گرفته بودم که هیچوقت برای هیچ انسانی قیمت تائین نکنم چه برسه به اینکه بخام هم جنسامو به یه مشت اَرازل و اوباش و شیخای پولدار عرب ، بفروشم ...💸


با خمیازه ای که کشیدم فهمید خستم
پدربزرگ : برو بخاب دخترم

سرمو تکون دادم
آ.ت : شب بخیر پدربزرگ

دستی رو سرم کشید
پدربزرگ : شب بخیر دختر کوچولوی من


از رو مبل بلند شدم و خواستم به سمت پله ها برم که یدفعه با صداش خشکم زد
پدربزرگ : آ.ت

برگشتم سمتش
آ.ت : جانم ؟!

نفس عمیقی کشید و یکم از قهوه ی روی میزش خورد بعد با همون آرامش همیشگی ای که تو صدا و رفتارش موج میزد ، لب باز کرد

پدربزرگ : فردا مهمونی دارم .. با چن تا کله گنده ی عوضی که نمیخام تو خونه باشی .. فردا صبح از اینجا برو

پوف کلافه ای کشیدم
آ.ت : بازم مهمونی های ممنوعه ⛔️؟؟

سرشو به معنی اره تکون داد
آ.ت : پس کی میتونم توشون شرکت کنم ؟ دیگه به اندازه کافی بزرگ شدمم


سرشو بی قرار به معنی نه تکون داد
پدربزرگ‌ : الان نمیفهمی چی میگم آ.ت گرچه دوست ندارم هیچوقت بفهمی .. تو نقطه ضعف منی و اینو همه میدونن ، منم دوست ندارم از نقطه ضعفم سوء استفاده بشه پس بهتره همون ناشناس بین بقیه بمونی و نبیننت


و زودتر از من سمت اتاقش رفت ..
یعنی چی ؟
به چه دلیل باید مخفی میموندم ؟
اگر خودمو نشون میدادم چی میشد ؟
چرا همیشه فقط باید حرفم بین بقیه میبود ؟
چرا خودم نباید حضور می‌داشتم ؟
چرا ...

و همراه با هزار چرای دیگه که سال ها بود براشون جوابی پیدا نکرده بودم ، راهی اتاقم شدم ```
دیدگاه ها (۰)

my_mafia_part_3《 ویو شوگا 》She put him out اون ( زن ) دوره ش...

my_mafia_part_1《 ویو آ.ت 》خیره شدم به مرد رو به روم که با لب...

تکپارتی جونگکوک <●ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

درمانگر عشق. پارت۴۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط