{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

mymafiapart

my_mafia_part_4
《 ویو آ.ت 》

نگاهی به خودم انداختم
پوست سفیدم تو اون لباس جذب مشکی حسابی خودنمایی می‌کرد ..
لباسم مشکی رنگ بود
آستینای حلقه ای داشت و خط سینه های پُرم رو به خوبی نشون میداد ..
قسمت کمرش تنگ میشدو با یه کمربند چرم مشکی رنگ بسته شده بودو برای پایین تنش از پارچه ی معمولی ای استفاده شده بود که تا بالای زانوم امتداد داشت و رونامو به خوبی می پوشوند ..

میکاپم به خوبی رو پوستم نشسته بود
پشت چشمام با خط چشم نافذ و سایه ی خوش رنگ نقره ای که هارمونی جذابی با چشمای خوش رنگم داشت ، پوشونده شده بود ..
پوستم از همیشه صاف تر بودو کانتور و کانسیلر به خوبی پوشش ش داده بودن ..
و از همه مهمتر .. لبام

رژ لب قرمز خوش رنگی رو لبام جاخوش کرده بود که حتی خودمم وسوسه میکرد که ...🔞


افکارمو کنار زدم
زیادی فکر میکردم
عجیب نیست
وقتی بین این همه خلافکار و مافیا بزرگ میشی بایدم روانی بشی ..
پوفی از کلافگی کشیدمو لبامو از استرس به دندون گرفتم ..
کیفمو برداشتمو خواستم از اتاقم بیرون برم که ی لحظه ایستادم ..


اگه عصبی شه چی؟
بهم آسیب میزنه؟
معلومه که ‌نه ..
اون پدربزرگمه

گفت نرم
گفت آماده نشم
اما من دارم میرم
اما من آماده شدم

اگه اتفاق بدی بیوفته؟ اون وقت چیکار کنم؟

یه چیزی تَه دلم میگفت نرو
میگفت اگه بری اتفاق بدی میوفته که هیچوقت نمیشه جبرانش کرد ..
یه اتفاق بد که به ضرر تو تموم میشه و اینو نه من و نه پدربزرگ هیچکدوم دوس نداریم

از طرفی
اصلن درست نبود با این سر و وضع برم بین اون همه مرد مست و خلافکار که اگه مشروب بخورن و از حالت عادی شون خارج بشن ، هیچ چیز براشون مهمتر از عشق و حال و لذت بردن نیست ..

مطمئنم اگه پدربزرگم منو با این وضع میدید ، نمیذاشت برم ..
حتی شده در اتاقو روم قفل میکرد تا شیطنت نکنم ..
مثل اون دفعه که شریکای جدیدش ، یه دفعه ای اومده بودن دیدنش و مجبور شد درو روم قفل کنه تا بیرون نیام ..

ولی .. ولی یه چیزی اینجا می لنگید
چرا من؟ چرا من باید همیشه دور از چشم بقیه میموندم؟ مگه قضیه ی خاصی داشت؟ مگه قرار بود اتفاقی بیوفته؟ پدربزرگ چی میدونست؟ چی میدونست ‌که راجبش با من حرف نمیزد؟ اونم مردی که همیشه همه چیزشو به من گفته ..


برای ی لحظه پشیمون شدم
نباید میرفتم
آره ..

به سمت تختم رفتمو روش نشستم
پدربزرگ لابد یه چیزی میدونست که میگفت نیا .. اون که بد منو نمیخاد

خواستم سمت میز آرایشم برم و میکاپمو پاک کنم تا بهونه ای واسه رفتن نداشته باشم که یدفعه ایستادم ..

تا کی؟
تا کی متکی بودن؟
باید یه خودی نشون میدادم
اگه تو این مهمونی به چشم میومدم برام خیلی خوب میشد ..!
میتونستم پیشرفت کنم
پولدار شم
عمارت خودمو بخرم
برای خودم کار کنم
آدمای خودمو داشته باشم نه آدم کسی باشم
همینه ..
خودشه ..
باید میرفتم

تو یه حرکت به سمت در اتاقم رفتمو قبل پشیمون شدن دوباره ، درشو بستم
بعد به سمت پله ها حرکت کردم

《 ویو شوگا 》

نگاهی به مرد رو به روم انداختم
با توجه به سنش ، خوب مونده بود ..
یه پیرمرد حدودا هشتاد ، نود ساله که همه پدربزرگ صداش میزدن ..
چشمای سیاه نافذ و ریش پرپشت صاف و سفید با قد نسبتا کوتاه ..
کت و شلوار مشکی و کفشایی که از تمیزی برق میزد ..
و درآخر عصای خوش رنگ و پر ابهتی که معلوم بود قیمت خیلی زیادی داره ..

لبخند مصنوعی ای زد
پدربزرگ : از دیدنتون خوشبختم جناب مین

جواب لبخندشو با لبخند دادم
شوگا : همچنین جناب چانگ وو


توقع نداشت اسم اصلیشو بدونم
شاید برا بقیه پدربزرگ بود اما ...
من با غریبه ها انقدر صمیمی نمیشم


دستشو جلو آورد تا باهاش دست بدم که خودمو عقب کشیدمو دوتا دستامو که با دستکش های چرم مشکی پوشونده شده بودن ، نزدیک صورتم قرار دادم ..

لمس کردن !! ازش متنفر بودم
وقتی میتونی یه گلوله تو مغز طرف مقابلت فرو کنی ، چرا باید جاش بهش دست بزنی؟


یورا ( دست راست شوگا ) جای من جواب چهره ی متعجب چانگ وو رو داد
یورا : جناب مین از لمس کردن کسی خوششون نمیاد

چانگ وو سرشو تکون داد
یکم اخماش تو هم رفت اما برام مهم نبود
پیرمرد خرفت ..


شلوغی مهمونی اذیتم میکرد
اگه بخاطر اون دختره ی چموش نبود ، الان اینجا حضور نداشتم جاش تو خونه م نشسته بودمو داشتم کنار شومینه روی صندلی گرم و نرمم ، قهوه داغ میخوردم ..
از همین الانم معلوم بود دختره پر دردسریه ..


بالاخره چانگ وو لب باز کرد
چانگ‌ وو : به هرحال از مهمونی لذت ببرید .. اگر موافق باشید آخر شب قراردادو می‌نویسیم .. اگر چیزی لازم داشتید حتما بهم اطلاع بدید

سرمو تکون دادم
خواست بره که یدفعه صدای بلند موزیک قطع شد و تقریبا همه ی افرادی که تو مهمونی حضور داشتن ، خیره شدن به بالای پله ها ...```
دیدگاه ها (۰)

my_mafia_part_3《 ویو شوگا 》She put him out اون ( زن ) دوره ش...

my_mafia_part_2آ.ت : قبل اینکه اون دهن گا*له مانندتو وا کنی ...

پارت بیست و چهارم)چیزایی که تهیونگ حتی فکرشم نمیکردم روزی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط