{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« پروانه ای در میان طوفان »

« پروانه ای در میان طوفان »

در میان جنگلی قدیمی، اما زیبا و سرسبز، جایی که درختان انقدر بلند بودند که اسمان را پنهان کرده بودن، حیوانات در ان جنگل زیبا درحال زیستن بودن، در ان میان در بین دختری بود به نام «کریستال»، کریستال همیشه در بین و میان طوفان زندگی میکرد، اما این طوفان، طوفان باد و باران نبود، بلکه طوفانی بود که ممکن است هر ادمی تجربه کرده باشه، طوفانی که هر روز کریستال را اذیت میکرد، طوفانی که هر روز اون را در خود میبلعید، طوفانی از احساس های منفی خودش، طوفانی از رفتار های بد و ازار دهنده بقیه نسبت به کریستال، این طوفان مثل ابری سیاه که همیشه بالای سرش همراهش حرکت میکرد، و به کریستال اجازه نمیداد یک ذره نور بهش برسد

کریستال،احساس میکرد که تمام دنیا، فقط همین تاریکی مطلق این سروصدای کر کننده ی طوفان که در گوششه هست، او انقدر با طوفان جنگیده بود که دیگر نه پاهایش توان حرکت داشت نه میتوانست این همه درد را تحمل کند، کریستال همانطور بیهوده و بی هدف در میان جنگل و درختان و باران راه میرفت، او در جایی در بین ریشه های یک درخت کهنه و بزرگ، روی زمینی که توسط باران خیس شده بود نشست، و سرش را میان دست هایش گرفت، او هم مثل باران ارام و بیصدا اشک میریخت، کریستال به خودش اجازه داد تا تمام اشک هایش ارام روی صورتش سر بخورد و صورتش را خیس کند، کریستال دیگر نمیخواست بجنگد،فقط....فقط میخواست این طوفان که هر روز او را نابود میکند، تمام شود، یا اینکه خودش در میان این تاریکی مطلق ناپدید شود،جوری که دیگر زنده نماند، کریستال با خودش گفت:

« من خسته ام، دیگه نمیتونم یک قدم حتی یک دیگه بردارم،فقط....فقط میخواهم بمیرم...این طوفان هیچ وقت تمام نمیشود »

ادامه اش تو پست بعدی
توصیه میکنم همه تون بخونید
ایده ی این تک پارتی رو از پروانه گرفتم
باورم نمیشه یه پروانه شد منبع الهامم
دیدگاه ها (۱۱)

پروانه ای در میان طوفان

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 4بعد از آخرین کلاس مدرسه تقریبا...

legacy of ashes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط