{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 4
بعد از آخرین کلاس مدرسه تقریبا خالی شده بود
اما من هنوز نرفته بودم
در راهروی طبقه‌ی اول ایستاده بودم و به تابلوی راهنما نگاه می‌کردم
طبقه‌ی سوم
راهش از پله‌های قدیمی انتهای ساختمان بود
مسیر با یک زنجیر فلزی بسته شده بود
روی کاغذی که به اون چسبانده بودن نوشته شده بود::
ورود ممنوع
به اطراف نگاه کردم
هیچ‌کس نبود
زنجیر را کنار زدم
و وارد شدم
پله‌ها تاریک‌ تر از چیزی بودند که انتظار داشتم
هرچی بالاتر می‌رفتم.. صدای مدرسه کمتر میشد
در طبقه‌ ی سوم همه‌چیز ساکت بود
خیلی ساکت
راهرو طولانی و تاریکی مقابلم قرار داشت
در های کلاس‌ ها قفل بودن
پنجره‌ ها با پرده‌ های ضخیم پوشانده شده بودن
چند قدم جلو رفتم
بعد صدایی شنیدم
صدای افتادن چیزی
از انتهای راهرو
ایستادم
«کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد
یک قدم جلو رفتم
بعد یکی دیگر
در انتهای راهرو در نیمه بازی وجود داشت
از داخلش نور ضعیفی بیرون می‌اومد
دستم را روی دستگیره گذاشتم
در را باز کردم
اتاق خالی بود..
تقریبا
روی زمین یک جعبه‌ ی قدیمی افتاده بود
درش باز بود
نزدیکش رفتم
داخل جعبه چند دفتر عکس و پرونده قرار داشت
یکی از عکس‌ها را برداشتم
چند دانش‌آموز در حیاط مدرسه ایستاده بودن
همان عکس پنج سال قبل
اما این بار چیزی را دیدم که قبلا متوجهش نشده بودم
پشت سر سونگ‌ هو گوشه‌ ی تصویر دختری ایستاده بود
چهره‌اش تار بود
اما چیزی در او باعث شد مکث کنم
چیزی آشنا
خیلی آشنا
عکس را برگرداندم
پشت آن با خودکار نوشته شده بود::

«او آخرین کسی بود که سونگ‌هو را دید»
ناگهان صدایی از پشت سرم اومد
«گفتم نباید اینجا بیای»
برگشتم
جونگکوک کنار در ایستاده بود
این بار تنها نبود
یونگی هم پشت سرش قرار داشت
به عکس داخل دستم نگاه کرد
چهره‌ اش کاملا جدی شد
«اون عکس رو بذار سر جاش»
«چرا؟»
جونگکوک جلو اومد
«چون اینجا جای تو نیست»
«تو از کجا میدونی جای من کجاست؟»
چند ثانیه سکوت کرد
«نمیدونم»
«پس چرا این‌قدر مطمئنی؟»
جونگکوک جواب نداد
من عکس را بالا اوردم
«این دختر کیه؟»
نگاه جونگکوک برای یک لحظه تغییر کرد
اما یونگی سریع گفت:
«اتیلدا بهتره بریم»
«نه، چه زود پسر خاله شدی اقای مین»
«اتیلدا الان وقت این حرف ها نیست کسی اینجاست باید بریم»
.... 🦖⚧

پست بعدی توصیه میکنم همه تون بخونید واقعا از جون و دل براش وقت گذاشتم ایدش هم فقط توسط یه پروانه به ذهنم رسید 😁😄 واسه همه ی کسایی که مثل خودم وضعیت روحی خوبی ندارن بخونن

شرط داریم
۳۳ لایک ۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۹)

« پروانه ای در میان طوفان »در میان جنگلی قدیمی، اما زیبا و س...

پروانه ای در میان طوفان

legacy of ashes

توووووووو جنی منیییییی

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚𝗽𝗮𝗿𝘁 2یکی از اون‌ها به دیوار تکیه داده...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 10بعد...یک نفر را دیدمپشت یکی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط