{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨ **سرنوشت** ✨

✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۸**

**ویو جیمین**
صبح زود بود. با کلی انرژی و شیطنت اومدم سمت اتاق تا بیدارشون کنم. اما تا رسیدم دم در، با دیدن صحنه خشکم زد! جونگکوک و (ات) هر دو کنار هم روی تخت خوابیده بودن.
«ای وای! چه خبره اینجا؟!» با خودم گفتم. سریع گوشیم رو درآوردم و یه عکس خفن از این وضعیت گرفتم.

با صدای بلند گفتم: «هوووی! بیدار شید! چه خبره اینجا؟ با هم قرار می‌ذارید؟!»

**ویو جونگکوک**
با یه حالت خیلی بد و عصبی از خواب پریدم. دیدم جیمین با اون خنده‌های رو مخش و گوشیش دم در ایستاده.
جونگکوک: «جیمین! چه مرگته؟ چرا اینقدر داد می‌زنی؟»

جیمین با هیجان گفت: «چرا؟ عکس گرفتم! میدونستم با هم قرار می‌ذارید! جفت‌های عاشق، صبح بخیر!»

من با عجله و با لحن دفاعی گفتم: «آخه چه حرفی می‌زنی؟! اصلاً و ابداً! دیشب فیلم ترسناک دیدیم، این بیچاره از ترس داشت می‌مرد، منم اومدم بالا که تنها نباشه. فقط به خاطر فیلمه، الکی قصه نساز!»

جیمین با ناصفی گفت: «آره جون خودت! اگه فقط به خاطر فیلم بود، چرا انقدر به هم چسبیده بود؟ من که می‌بینم یه چیز دیگه پشت پرده‌ست!»

من سعی کردم جیمین رو قانع کنم: «جیمین، واقعاً داری زیاده‌روی می‌کنی. ما فقط دوستیم. اون از فیلم ترسید، تموم شد! ول کن دیگه!»

جیمین ول‌کن نبود و داشت هی می‌گفت: «آره آره، حتماً! می‌رم بقیه رو هم خبر کنم!»

**ویو جونگکوک**
دیدم جیمین داره حسابی رو اعصابم می‌ره و می‌خواد بره بقیه رو بکشونه اینجا. اگه بقیه بفهمن دیشب کنار هم خوابیدیم، یه هفته ول‌مون نمی‌کنن و کلی شایعه درست می‌کنن. می‌خواستم یه جوری جیمین رو ساکت کنم و یه جوری هم (ات) رو بیدار کنم که بفهمه دیگه وقت خواب نیست.

یه نگاه به پارچ آب خنک کنار تخت انداختم. یه شیطنتِ یهویی اومد تو سرم. برداشتم و کل پارچ آب رو یهویی خالی کردم روی (ات)!

**ویو ات**
یهو حس کردم یه چیز خیلی سرد و سنگین اومد روی کل بدنم! انگار یه سیل آب یخ ریخته بود روی سرم!
با یه جیغ بلند و در حالی که داشتم به سرفه افتاده بودم، از خواب پریدم. تمام لباسام خیس شده بود!

ات: «آاااخ! چه اتفاقی افتاد؟! من مُردم؟!»

با چشم‌های پف‌کرده و کلافه به دور و برم نگاه کردم. جیمین داشت از خنده غش می‌کرد و جونگکوک با یه لبخندِ خیلی شیطنت‌آمیز و خونسرد، پارچ خالی رو کنار گذاشت و جوری نگام کرد که انگار اصلاً کاری نکرده.

ات با عصبانیت و صدای لرزون گفت: «جونگکوک!»

جونگکوک با خنده گفت: «بیدار شدی؟ فکر کنم فیلم دیشب اثرش تازه داشت نشون می‌داد، با آب بیدارت کردم!»

**ویو راوی**
ات و جونگکوک افتاده بودن دنبال هم دیگه و......
**ادامه دارد...**
(بچه ها من از این به بعد شرط نمیزارم، ولی دلیل نمیشه حمایت نکنید بچه ها شما بالای ۲۰۰ تاید، یعنی فیکم نمیتونه پنج تا بازنشر بخوره)
دیدگاه ها (۱)

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۹****ویو ات**هنوز بدنم از سرمای آب می‌ل...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۰****ویو ات**بعد از اون همه دویدن و با...

بچه ها تروخدا هریک ساعت ۱بار به جیهوپ رای بدید زیاد وقت ندا...

کادوی تولدم👍😁واژمابمایمعیخغیخغینغینعیمعیمعیمعینغینغینعیعنینع...

#سناریو وقتی عضو هشتمیم و خیلی می خوابیمنامجون : ات کمتر بخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط