✨ **سرنوشت** ✨
✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۹**
**ویو ات**
هنوز بدنم از سرمای آب میلرزید و از عصبانیت داشتم از کوره در میرفتم. با تمام توان یه بالشت رو گرفتم و پرت کردم سمت جونگکوک.
ات: «خیلی خب! پس اینجوریه؟! باشه، ببینیم کی کیه!»
جونگکوک با خنده بالشت رو گرفت و دوباره به سمت من پرت کرد.
جونگکوک: «بیا جلو ببینم! فقط یه ذره آب ریختم که بیدار شی، انقدر بزرگش نکن!»
من از روی تخت پریدم پایین و با عصبانیت به سمتش دویدم، اما اون هم سریع از تخت پایین پرید و شروع کرد به فرار کردن. کل اتاق تبدیل شد به میدون جنگ! من با یه حوله توی دستم دنبالش بودم و اون با خنده و هیجان از گوشه و کنار اتاق جا به جا میشد و منو مسخره میکرد.
**ویو جونگکوک**
واقعاً لذت میبردم که میدیدم (ات) چقدر از دستم عصبی شده. قیافهاش وقتی خیس و کلافه بود خیلی بامزه بود. سعی میکردم هر جوری شده از دستش فرار کنم، اما هی میرفتم پشت صندلی یا پشت در و اون با تمام توان دنبال من میاومد.
جونگکوک: «بیا اینجا! میخوام ازت انتقام اون تخم مرغ هارو بگیرم!»
ات: «برگرد جونگکوک! به خدا اگه گیرت بیارم، کاری میکنم پشیمون بشی!»
**ویو جیمین**
من که از اون طرف اتاق نشسته بودم و این صحنه رو تماشا میکردم، داشتم از خنده روده بر میشدم. این دوتا مثل بچههای ۵ ساله دنبال هم میدویدن.
جیمین: «آخخخ! ای وای! جونگکوک، حواست باشه! (ات) واقعاً میخواد بکشتت!»
یهو (ات) با یه حرکت سریع، تونست جونگکوک رو بگیره و یه فشار بده که رفت سمت دیوار. من فکر کردم کار تمومه، اما جونگکوک یهو یه ترفند زد و دوباره از زیر دست (ات) لیز خورد و فرار کرد.
**ویو ات**
نفسنفس میزدم. خیس بودم، کلافه بودم، اما یه حالت عجیبی توی دلم بود؛ انگار این دعواهای کوچیک و این شیطنتها، با اینکه رو اعصاب بود، ولی یه جورایی فضای بین ما رو از اون سنگینی و جدی بودنِ همیشه خارج میکرد.
جونگکوک در حالی که داشت نفسنفس میزد، ایستاد و به من نگاه کرد. لبخندش دیگه اون حالت مسخره رو نداشت، یه جورایی آروم شده بود.
جونگکوک: «خیلی خب، قبول... دیگه تکرار نمیکنم. ببخشید، باشه؟»
من با چشمهای خشمگین نگاش کردم، اما وقتی دیدم واقعاً داره سعی میکنه از دل من دربیاد، یه نفس عمیق کشیدم و خودم رو روی کاناپه انداختم.
ات: «فقط اگه یه بار دیگه این کار رو بکنی، واقعاً میکشمت!»
جونگکوک اومد نزدیکتر و با یه صدای آرومتر گفت: «باشه، باشه... قول میدم. حالا برو لباسات رو عوض کن، چون داری مریضی میشی»
با اینکه هنوز از دستش شاکی بودم، اما وقتی دیدم جدی شده، فقط سرم رو چرخوندم و چیزی نگفتم.
**ادامه دارد...**
**پارت ۹**
**ویو ات**
هنوز بدنم از سرمای آب میلرزید و از عصبانیت داشتم از کوره در میرفتم. با تمام توان یه بالشت رو گرفتم و پرت کردم سمت جونگکوک.
ات: «خیلی خب! پس اینجوریه؟! باشه، ببینیم کی کیه!»
جونگکوک با خنده بالشت رو گرفت و دوباره به سمت من پرت کرد.
جونگکوک: «بیا جلو ببینم! فقط یه ذره آب ریختم که بیدار شی، انقدر بزرگش نکن!»
من از روی تخت پریدم پایین و با عصبانیت به سمتش دویدم، اما اون هم سریع از تخت پایین پرید و شروع کرد به فرار کردن. کل اتاق تبدیل شد به میدون جنگ! من با یه حوله توی دستم دنبالش بودم و اون با خنده و هیجان از گوشه و کنار اتاق جا به جا میشد و منو مسخره میکرد.
**ویو جونگکوک**
واقعاً لذت میبردم که میدیدم (ات) چقدر از دستم عصبی شده. قیافهاش وقتی خیس و کلافه بود خیلی بامزه بود. سعی میکردم هر جوری شده از دستش فرار کنم، اما هی میرفتم پشت صندلی یا پشت در و اون با تمام توان دنبال من میاومد.
جونگکوک: «بیا اینجا! میخوام ازت انتقام اون تخم مرغ هارو بگیرم!»
ات: «برگرد جونگکوک! به خدا اگه گیرت بیارم، کاری میکنم پشیمون بشی!»
**ویو جیمین**
من که از اون طرف اتاق نشسته بودم و این صحنه رو تماشا میکردم، داشتم از خنده روده بر میشدم. این دوتا مثل بچههای ۵ ساله دنبال هم میدویدن.
جیمین: «آخخخ! ای وای! جونگکوک، حواست باشه! (ات) واقعاً میخواد بکشتت!»
یهو (ات) با یه حرکت سریع، تونست جونگکوک رو بگیره و یه فشار بده که رفت سمت دیوار. من فکر کردم کار تمومه، اما جونگکوک یهو یه ترفند زد و دوباره از زیر دست (ات) لیز خورد و فرار کرد.
**ویو ات**
نفسنفس میزدم. خیس بودم، کلافه بودم، اما یه حالت عجیبی توی دلم بود؛ انگار این دعواهای کوچیک و این شیطنتها، با اینکه رو اعصاب بود، ولی یه جورایی فضای بین ما رو از اون سنگینی و جدی بودنِ همیشه خارج میکرد.
جونگکوک در حالی که داشت نفسنفس میزد، ایستاد و به من نگاه کرد. لبخندش دیگه اون حالت مسخره رو نداشت، یه جورایی آروم شده بود.
جونگکوک: «خیلی خب، قبول... دیگه تکرار نمیکنم. ببخشید، باشه؟»
من با چشمهای خشمگین نگاش کردم، اما وقتی دیدم واقعاً داره سعی میکنه از دل من دربیاد، یه نفس عمیق کشیدم و خودم رو روی کاناپه انداختم.
ات: «فقط اگه یه بار دیگه این کار رو بکنی، واقعاً میکشمت!»
جونگکوک اومد نزدیکتر و با یه صدای آرومتر گفت: «باشه، باشه... قول میدم. حالا برو لباسات رو عوض کن، چون داری مریضی میشی»
با اینکه هنوز از دستش شاکی بودم، اما وقتی دیدم جدی شده، فقط سرم رو چرخوندم و چیزی نگفتم.
**ادامه دارد...**
- ۱.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط