{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم

بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم
کامم اکنون که برآمد بنشین تا بنشینم
پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد
تو که پاکی بِنِشین تا منِ رسوا بنشینم
بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری
با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم
شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان
خلوتی خواسته ام با تو که تنها بنشینم
من و دامان دگر از پی دامان تو؟ حاشا!
نه گیاهم که به هر دامن صحرا بنشینم
آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشانی
برنخیزم همه ی عمر و همین جا بنشینم
ساغرم، دورزنان پیش لبت آمدم امشب
دستگیری کن و مگذار که از پا بنشینم
دیدگاه ها (۱۰۱)

وقت وداع حسرت خود را نشان بدهدستی برای لحظه‌ی آخر تکان بدهدر...

باز امشب سیل غم ها سینه ام ویرانه کردیاد تو حال مرا چون حال ...

دلم بهانه گیرشدهسرم را هرطرف میگردانمغم نبودنت بیداد میکندجا...

دلم یک کوچه میخواهدپر از خاموشی مطلقو یک باران بی هنگامکه آغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط