{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵
حدود ۴ ماه بعد_ساعت ۱۱ و ۲۱ دقیقه شب_جونگکوک:
ماه ها گذشته بود و من با تهیونگ صمیمی شده بودم.بعد از‌ مدتی که براش کار کردم اون بهم گفت که میتونم برم ولی‌ من گفتم میخوام بمونم و مراقب اطلاعاتت باشم اونم اوکی داد.الان دیگه رابطمون بیشتر از رئیس و کارمند بود و یجورایی،خب چجوری بگم بِهَم حس داشتیم؛ولی‌ نمیدونم چرا هیچکدوممون بروز نمیدادیم.امشب هم مثل همیشه منتظر‌ تهیونگ بودم تا برگرده خونه ولی‌ دیر کرده بود و هرچی زنگ میزدم بوق میخورد ولی کسی جواب نمیداد.تهیونگ همیشه ساعت ۹ الی ۹ و نیم خونه بود ولی الان ساعت ۱۱ بود و من نگرانش بودم.بادیگار ها هم اجازه نمیدادن برم دنبالش چون تهیونگ گفته بود برای امنیت من و نگران نشدن خودش تا ساعت ۸ میتونم برم بیرون یا بیرون باشم.همینطور نشسته بودم رو کاناپه و منتظر تهیونگ بودم که در خونه به صدا دراومد و یکی از بادیگارا در رو باز کرد و گفت:
-اقای جئون،اقای جئون
رفتم جلوی در و تهیونگ رو دیدم که پیرهن سفیدش رنگش قرمز بود و نشونی از اسیب دیدگیش میداد.زیر بغلش رو گرفتم و بردم خوابوندمش‌ رو کاناپه و به یکی از بادیگاردا گفتم زنگ بزنه به دکتر شخصیش.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶ "اخر"ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیه بامداد_نویسنده "کارن": بعد از ...

ناناز بلا های کارن،فیک جدید گذاشته شد و میخوام که مثل بقیه ف...

پارت ۴ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه ی صبح فردا_جونگکوک:از دیشب بود که نخ...

پارت ۳ساعت ۱۰ و ۴۱ دقیقه شب_تهیونگ:من نمیدونم چرا واقعا باید...

عشق در تاریکی پارت: 15 ویو الیس پدرم بهم زنگ زد و یه خبر خیل...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒘𝒆 𝒇𝒂𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆ویو لونابا پدرم و تهیونگ و مادرم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط