{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳
ساعت ۱۰ و ۴۱ دقیقه شب_تهیونگ:
من نمیدونم چرا واقعا باید وقتمو سر یه پسر بچه تلف کنم.دیگه اعصابم داشت بهم میریخت پس یقه اش رو گرفتم و تو صورتش داد زدم:
تهیونگ:لعنتی چرا به اخطارام گوش ندادی؟
بعد عصبی کتمو دراوردم و از رو مبل بلند شدم،دستی تو موهام کردم و دوباره با داد گفتم:
تهیونگ:چرا مجبور به کارای‌ اشتباه میکنیم
و از شدت اعصبانیت یکی از لیوان های‌ رو میز نزدیکم رو پرت کردم به سمتش ولی بهش‌ نخورد.هرچند قصدمم نبود بهش بخوره.با دیدن اینکه یکی از خورده شیشه ها خورده به گونش یکم نرم شدم و رو به یکی از بادیگاردا گفتم:
تهیونگ:براش یه اتاق اماده کن
و بعد رو یکی از زانو هم نشستم و بهش گفتم:
تهیونگ:فعلا پیش‌ خودم میمونی،شاید تونستی‌ با استعدادت برام جبران کنی
و بعد بردنش و خودمم رفتم برای استراحت چون دیگه ساعت ۱۲ شب بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه ی صبح فردا_جونگکوک:از دیشب بود که نخ...

پارت ۵حدود ۴ ماه بعد_ساعت ۱۱ و ۲۱ دقیقه شب_جونگکوک:ماه ها گذ...

پارت ۲ساعت ۱۰ و ۲۹ دقیقه شب_جونگکوک:نمیدونم کجا داشتن منو می...

پارت ۱ساعت ۸ و ۱۷ دقیقه عصر_جونگکوک:نشسته بودم تو گیم نت و ا...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط