پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p11
جیسو سعی میکرد خونسرد نشان بدهد، اما دستهایی که دور لیوان آبش حلقه کرده بود، میلرزید.
«چون اونها همین رو میخوان. میخوان ما رو عصبی کنن، وادارمون کنن اشتباه کنیم.
جنی خودش خواست بره. باید بهش اعتماد کنیم.»
یکباره از اتاق جنی صدای تقتق کوتاهی بلند شد؛ صدای چیزی شبیه جرقهی برق.
رزی هراسان گفت:
«صبر کنین، این نویز از همینجاست… داره از لپتاپ جنی میاد!»
لیسا دیگر طاقت نیاورد. در را باز کرد و تقریباً دوید داخل.
جنی روی صندلی نبود. روی زمین، درست کنار صندلی، افتاده بود. بدنش بیحال بود، اما چشمهایش باز بود؛ با حالتی خیره، انگار هنوز دارد چیزی را میبیند که بقیه اصلاً نمیتوانند ببینند.
لیسا دو زانو کنارش نشست:
«جنی! ههـی، به من نگاه کن! صدای منو میشنوی؟»
چشمهای جنی هیچ حرکتی نکرد. مردمکها ثابت، نفس کمعمق، مثل کسی که در مرز بین خواب و بیهوشی گیر کرده باشد.
جیسو سریع نبضش را گرفت.
«نبض داره، ولی انگار ذهنش… اینجا نیست.»
رزی با دست لرزان به صفحهی لپتاپ نگاه کرد. تصویرِ صفحه دیگر آن سالنِ عجیب نبود.
فقط زمینهای سیاه، و روی آن، متن قرمز رنگ:
«مرحلهی دوم کامل شد.
سوژهی «جنی» با موفقیت متصل شد.»
رزی زیر لب گفت:
«متصل… یعنی چی؟ متصل به کجا؟»
لیسا به صفحه خیره شد، نفسهایش تند شده بود.
«یعنی جنی هنوز اون توئه…
داخل همون چیزی که اسمش رو گذاشتن پروژهی خسوف.»
سکوتی سرد اتاق را گرفت.
خارج از پنجره، شهر هنوز نیمهخاموش بود، انگار خودش هم در شوک فرو رفته باشد.
اما در جایی دیگر، شاید در عمق یک مرکز دادهی ناشناس، شاید هم در لایهای از همین شبکههایی که هر روز با آن زندگی میکردند، ذهن جنی در حال سر خوردن بین واقعیت و چیزی شبیه کابوس بود؛
جایی که صداها نصفهنیمه میآمدند، چهرهها کامل دیده نمیشدند و خطوط نورانیِ کف سالن، او را به جایی میبردند که هنوز اسمش را هم نمیدانست.
و در همان لحظه، در اتاق تاریکِ دیگری در همان شهر، مردی با هدفون روی گوش و چند مانیتور روبهرویش نشسته بود. روی یکی از مانیتورها، چهار نقطهی سرخ کوچک دیده میشد؛ چهار نقطه که هرکدام نامی داشتند.
او زیر لب، آرام، بدون اینکه چهرهاش هیجان نشان بدهد، گفت:
«اتصال سوژهی اول انجام شد.
خوش اومدی، جنی… بازی تازه شروع شده.»
پایینِ صفحهی مانیتور، جملهای ظاهر بود:
«پروژهی خسوف – مرحلهی دوم: آغاز شد.»
فصل 1
p11
جیسو سعی میکرد خونسرد نشان بدهد، اما دستهایی که دور لیوان آبش حلقه کرده بود، میلرزید.
«چون اونها همین رو میخوان. میخوان ما رو عصبی کنن، وادارمون کنن اشتباه کنیم.
جنی خودش خواست بره. باید بهش اعتماد کنیم.»
یکباره از اتاق جنی صدای تقتق کوتاهی بلند شد؛ صدای چیزی شبیه جرقهی برق.
رزی هراسان گفت:
«صبر کنین، این نویز از همینجاست… داره از لپتاپ جنی میاد!»
لیسا دیگر طاقت نیاورد. در را باز کرد و تقریباً دوید داخل.
جنی روی صندلی نبود. روی زمین، درست کنار صندلی، افتاده بود. بدنش بیحال بود، اما چشمهایش باز بود؛ با حالتی خیره، انگار هنوز دارد چیزی را میبیند که بقیه اصلاً نمیتوانند ببینند.
لیسا دو زانو کنارش نشست:
«جنی! ههـی، به من نگاه کن! صدای منو میشنوی؟»
چشمهای جنی هیچ حرکتی نکرد. مردمکها ثابت، نفس کمعمق، مثل کسی که در مرز بین خواب و بیهوشی گیر کرده باشد.
جیسو سریع نبضش را گرفت.
«نبض داره، ولی انگار ذهنش… اینجا نیست.»
رزی با دست لرزان به صفحهی لپتاپ نگاه کرد. تصویرِ صفحه دیگر آن سالنِ عجیب نبود.
فقط زمینهای سیاه، و روی آن، متن قرمز رنگ:
«مرحلهی دوم کامل شد.
سوژهی «جنی» با موفقیت متصل شد.»
رزی زیر لب گفت:
«متصل… یعنی چی؟ متصل به کجا؟»
لیسا به صفحه خیره شد، نفسهایش تند شده بود.
«یعنی جنی هنوز اون توئه…
داخل همون چیزی که اسمش رو گذاشتن پروژهی خسوف.»
سکوتی سرد اتاق را گرفت.
خارج از پنجره، شهر هنوز نیمهخاموش بود، انگار خودش هم در شوک فرو رفته باشد.
اما در جایی دیگر، شاید در عمق یک مرکز دادهی ناشناس، شاید هم در لایهای از همین شبکههایی که هر روز با آن زندگی میکردند، ذهن جنی در حال سر خوردن بین واقعیت و چیزی شبیه کابوس بود؛
جایی که صداها نصفهنیمه میآمدند، چهرهها کامل دیده نمیشدند و خطوط نورانیِ کف سالن، او را به جایی میبردند که هنوز اسمش را هم نمیدانست.
و در همان لحظه، در اتاق تاریکِ دیگری در همان شهر، مردی با هدفون روی گوش و چند مانیتور روبهرویش نشسته بود. روی یکی از مانیتورها، چهار نقطهی سرخ کوچک دیده میشد؛ چهار نقطه که هرکدام نامی داشتند.
او زیر لب، آرام، بدون اینکه چهرهاش هیجان نشان بدهد، گفت:
«اتصال سوژهی اول انجام شد.
خوش اومدی، جنی… بازی تازه شروع شده.»
پایینِ صفحهی مانیتور، جملهای ظاهر بود:
«پروژهی خسوف – مرحلهی دوم: آغاز شد.»
- ۸۴۱
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط