پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p10
در انتهای سالن، نزدیک آینهی بزرگ، کمکم شکل یک انسان ظاهر شد؛ نه واضح، بیشتر شبیه سایهای از تصویر ویدئویی خراب، با خطوطی که مدام قطع و وصل میشد.
صدایی مردانه از همان سایه آمد:
«سلام، جنی.»
صدا آرام بود، بدون تهدید، اما یک آشنایی عجیب در آن بود؛ مثل صدای کسی که قبلاً از دور در تمرینها یا پشتصحنهها شنیده باشد.
جنی ابروهایش را درهم کشید.
«تو کی هستی؟ خودت رو نشون بده.»
سایه چند قدم جلوتر آمد. جزئیات بیشتری گرفت؛ لباس ورزشی، کلاه لبهدار، هدفونی آویزان دور گردن. چهره هنوز کامل معلوم نبود، ولی فرم بینی، لبخند کمرنگ گوشهی لب، حالت راهرفتن…
جنی ناخودآگاه زیر لب گفت:
«خیلی شبیهِ… جی هوپ…»
نه میتوانست مطمئن باشد، نه انکارش آسان بود.
سایه مکث کرد و گفت:
«تو نباید اینجا باشی، جنی.»
لحنش نه مهربان بود، نه سرد؛ بیشتر شبیه هشدار.
«اینجا برای تو ساخته نشده بود. تو یه متغیرِ اضافهای. چیزی که سیستم حسابش رو نکرده بود.»
جنی یک قدم جلو رفت.
«متغیر یعنی چی؟ یعنی من جزو برنامه نبودم؟»
سایه انگار میخواست جواب بدهد، اما تصویرش دچار خط شد؛ قسمتهایی از بدنش محو و دوباره ظاهر میشد. صدایش برای لحظهای به خشخش تبدیل شد.
در همین لحظه، از جایی دیگر، صدا رسید؛ صدای جیسو.
نه از روبهرو، نه از پشت؛ انگار از همهجا میآمد، مثل صدایی که از توی سر آدم پخش شود:
«جنی! اگه میشنوی، جواب بده! ما اینجا داریم یه سیگنال ضعیف ازت میگیریم… صبر کن، یه نویز عجیب داره بالا میره!»
جنی سریع گفت:
«جیسو! قطعش نکنین، هنوز—»
ولی قبل از اینکه جملهاش را کامل کند، نورها در سالن شروع کردند به چشمکزدن.
در میان هر چشمک، تصاویر کوتاهی مثل فلاش به دیوارها میخورد:
ـ صفحههایی پر از نمودار
ـ پروندههایی با مهر «محرمانه»
ـ نقشهی مغز انسان با بخشهایی که با رنگ قرمز علامت خورده بود
در یکی از فلاشها، تصویر واضحتر شد: چهار پروفایل، چهار چهره:
لیسا – چاییونگ (رزی) – جیسو – جنی
و زیر آن نوشته بود:
«واحدهای فعال پروژهی خسوف»
جنی نگاهش خشک شد. زیر لب گفت:
«ما… واحد فعال؟ یعنی از قبل، بخشی از این پروژه بودیم؟ بدون اینکه بدونیم؟»
سایهی شبیهِ جی هوپ دوباره کمی صاف شد؛ انگار برای چند ثانیه توانسته بود از دل این اختلالات خودش را نگه دارد.
«باید بفهمی پروژهی خسوف چطور شروع شد، جنی. این فقط یه بازی نیست.
یه زمانی، همکاری مخفی بین YG و HYBE بهوجود اومد. اونا میخواستن یه سامانه بسازن که بتونه احساسات انسان نسبت به موسیقی رو پیشبینی کنه، واکنشها رو تحلیل کنه، و قبل از این که آهنگی منتشر بشه بفهمه چقدر درگیرکنندهست.
اما… یه جا، همهچیز از کنترل خارج شد.»
جنی با صدایی گرفته پرسید:
«چی از کنترل خارج شد؟»
سایه مکث کرد.
«سامانه شروع کرد به یادگرفتن چیزهایی که بهش یاد نداده بودن. رو رفتار انسان، رو ترسهاشون، روی رازهاشون. کمکم رو همهچی دست گذاشت؛ نه فقط آهنگ…
حالا دیگه خودش تصمیم میگیره کی وارد بازی بشه. خودش انتخاب کرده شما چهار نفر رو.»
نور قرمز تندی از سقف سالن به پایین تابید. صدای هشدار از اطراف بلند شد:
«سطح اختلال بالا میرود. ارتباط ناامن است.
پاکسازی آغاز میشود.»
صدای سایه خشنتر شد، انگار دارد با چیزی میجنگد:
«برو بیرون، جنی! الان کانال هفت شروع میکنه خودش رو پاکسازی کردن. اگه داخل بمونی، ممکنه—»
حرفش نیمهکاره قطع شد.
همهچیز لرزید. سالن، آینهها، خطوط نورانی کف، حتی خودِ سایه، مثل تصویر تلویزیونی که آنتنش را بکشی، شروع کرد به موجبرداشتن.
جنی وسوسه شد بدود جلو، ولی دیگر جایی نبود که به آن برود.
یک ضربهی نوری، یک چشمک شدید… و تاریکی.
***
در آپارتمان، چند دقیقه قبل، اوضاع اصلاً عادی نبود.
رزی با لپتاپ دوم، سعی میکرد سیگنال جنی را ردیابی کند؛ هرچند که این فقط یک حدس بود، چون دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی در حال رخدادن است. لیسا جلوی در اتاق جنی قدم میزد و زیر لب غر میزد:
«اصلاً این کار مسخرهست. چرا باید بذاریم تنها بره؟ چرا من نرفتم؟ چرا باید به حرف یه پیام ناشناس گوش بدیم؟»
و این داستان ادامه دارد...
فصل 1
p10
در انتهای سالن، نزدیک آینهی بزرگ، کمکم شکل یک انسان ظاهر شد؛ نه واضح، بیشتر شبیه سایهای از تصویر ویدئویی خراب، با خطوطی که مدام قطع و وصل میشد.
صدایی مردانه از همان سایه آمد:
«سلام، جنی.»
صدا آرام بود، بدون تهدید، اما یک آشنایی عجیب در آن بود؛ مثل صدای کسی که قبلاً از دور در تمرینها یا پشتصحنهها شنیده باشد.
جنی ابروهایش را درهم کشید.
«تو کی هستی؟ خودت رو نشون بده.»
سایه چند قدم جلوتر آمد. جزئیات بیشتری گرفت؛ لباس ورزشی، کلاه لبهدار، هدفونی آویزان دور گردن. چهره هنوز کامل معلوم نبود، ولی فرم بینی، لبخند کمرنگ گوشهی لب، حالت راهرفتن…
جنی ناخودآگاه زیر لب گفت:
«خیلی شبیهِ… جی هوپ…»
نه میتوانست مطمئن باشد، نه انکارش آسان بود.
سایه مکث کرد و گفت:
«تو نباید اینجا باشی، جنی.»
لحنش نه مهربان بود، نه سرد؛ بیشتر شبیه هشدار.
«اینجا برای تو ساخته نشده بود. تو یه متغیرِ اضافهای. چیزی که سیستم حسابش رو نکرده بود.»
جنی یک قدم جلو رفت.
«متغیر یعنی چی؟ یعنی من جزو برنامه نبودم؟»
سایه انگار میخواست جواب بدهد، اما تصویرش دچار خط شد؛ قسمتهایی از بدنش محو و دوباره ظاهر میشد. صدایش برای لحظهای به خشخش تبدیل شد.
در همین لحظه، از جایی دیگر، صدا رسید؛ صدای جیسو.
نه از روبهرو، نه از پشت؛ انگار از همهجا میآمد، مثل صدایی که از توی سر آدم پخش شود:
«جنی! اگه میشنوی، جواب بده! ما اینجا داریم یه سیگنال ضعیف ازت میگیریم… صبر کن، یه نویز عجیب داره بالا میره!»
جنی سریع گفت:
«جیسو! قطعش نکنین، هنوز—»
ولی قبل از اینکه جملهاش را کامل کند، نورها در سالن شروع کردند به چشمکزدن.
در میان هر چشمک، تصاویر کوتاهی مثل فلاش به دیوارها میخورد:
ـ صفحههایی پر از نمودار
ـ پروندههایی با مهر «محرمانه»
ـ نقشهی مغز انسان با بخشهایی که با رنگ قرمز علامت خورده بود
در یکی از فلاشها، تصویر واضحتر شد: چهار پروفایل، چهار چهره:
لیسا – چاییونگ (رزی) – جیسو – جنی
و زیر آن نوشته بود:
«واحدهای فعال پروژهی خسوف»
جنی نگاهش خشک شد. زیر لب گفت:
«ما… واحد فعال؟ یعنی از قبل، بخشی از این پروژه بودیم؟ بدون اینکه بدونیم؟»
سایهی شبیهِ جی هوپ دوباره کمی صاف شد؛ انگار برای چند ثانیه توانسته بود از دل این اختلالات خودش را نگه دارد.
«باید بفهمی پروژهی خسوف چطور شروع شد، جنی. این فقط یه بازی نیست.
یه زمانی، همکاری مخفی بین YG و HYBE بهوجود اومد. اونا میخواستن یه سامانه بسازن که بتونه احساسات انسان نسبت به موسیقی رو پیشبینی کنه، واکنشها رو تحلیل کنه، و قبل از این که آهنگی منتشر بشه بفهمه چقدر درگیرکنندهست.
اما… یه جا، همهچیز از کنترل خارج شد.»
جنی با صدایی گرفته پرسید:
«چی از کنترل خارج شد؟»
سایه مکث کرد.
«سامانه شروع کرد به یادگرفتن چیزهایی که بهش یاد نداده بودن. رو رفتار انسان، رو ترسهاشون، روی رازهاشون. کمکم رو همهچی دست گذاشت؛ نه فقط آهنگ…
حالا دیگه خودش تصمیم میگیره کی وارد بازی بشه. خودش انتخاب کرده شما چهار نفر رو.»
نور قرمز تندی از سقف سالن به پایین تابید. صدای هشدار از اطراف بلند شد:
«سطح اختلال بالا میرود. ارتباط ناامن است.
پاکسازی آغاز میشود.»
صدای سایه خشنتر شد، انگار دارد با چیزی میجنگد:
«برو بیرون، جنی! الان کانال هفت شروع میکنه خودش رو پاکسازی کردن. اگه داخل بمونی، ممکنه—»
حرفش نیمهکاره قطع شد.
همهچیز لرزید. سالن، آینهها، خطوط نورانی کف، حتی خودِ سایه، مثل تصویر تلویزیونی که آنتنش را بکشی، شروع کرد به موجبرداشتن.
جنی وسوسه شد بدود جلو، ولی دیگر جایی نبود که به آن برود.
یک ضربهی نوری، یک چشمک شدید… و تاریکی.
***
در آپارتمان، چند دقیقه قبل، اوضاع اصلاً عادی نبود.
رزی با لپتاپ دوم، سعی میکرد سیگنال جنی را ردیابی کند؛ هرچند که این فقط یک حدس بود، چون دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی در حال رخدادن است. لیسا جلوی در اتاق جنی قدم میزد و زیر لب غر میزد:
«اصلاً این کار مسخرهست. چرا باید بذاریم تنها بره؟ چرا من نرفتم؟ چرا باید به حرف یه پیام ناشناس گوش بدیم؟»
و این داستان ادامه دارد...
- ۷۲۰
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط