( جاسوس×خوانواده)پارت 3
( جاسوس×خوانواده)پارت 3
لوسی داشت میوفتاد دنی گرفت تش
ویو لوسی
لوسی:داشت به بقیه سلام میکردم که یهو افتادم (( وایسا ببینم این دنی هست؟! وای بدبخت شدم))
( نویسنده:نه عزیزم بدبخت نشدی😜)
ویو دنی
دنی:میخواشتم بنفش شب رو ببینم که یهو لوسی رو گرفتم
دنی:🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
( نویسنده: گوجه شده بود برم بخورمش 🤣؟!)
لوسی:دنی خودتی اینجا چیکار میکنی؟!
دنی:خودت چیکار میکنی؟
لوسی:خب من رو دعوت کردن
( نویسنده :لوسیی داری چیکار میکنی ولش کن 😝)
دنی:ها؟! یعنی تو بنفش شب هستی؟؟( اگه.... اگه.... اگه خود بنفش شب باشه یعنی میتونم یه درخواست بکنم)
لوسی اره ( وای بدبخت شدم....الان چیکار کنم؟؟ وایسا چرا این حرف میگم؟! )
( نویسنده :اره درسته 💝😌)
دنی: میشه یه درخواست بکنم؟
لوسی:بگو چی هست
دنی: من میخوام شرکت های داناوان دزموند رو خراب کنم میشه کمک کنی؟
لوسی :ها؟ ببخشید شاید نمیدونی من یه قاتلم نه هکر( فکر کنم میخواد داناوان دزموند رو بکشه )
دنی:میدونم! و میخوام داناوان دزموند رو بکشی!
لوسی: میدونی داری چی میگی؟!
( نویسنده:اممم من با دنی موفق )
دنی:اره فکر کنم میترسی با یه خنده
لوسی عصبی شد و یه ستاره سیاه تو چشاش ظاهر شد ( اسلاید دوم)
دنی ترسید:ب.. ب.. بخش.. ببخشید
لوسی اروم شد : خب خب چند میدی فکر کردی مجانی هست؟ 🤣
دنی داشت میرید 🤣🤣
و مهمونی تموم شد و لوسی دنی اتفاق کردن
ویو لوسی
لوسی: دیشب خیلی خیلی خوب بود
( نویسنده:واقعا؟ 😌)
و یهو زنگ در زدن لوسی داشت باز میکرد که یه نفر
........
شی کو و شایکی بودن
ویو شایکی
شایکی:دلم برا خواهرم تنگ شده بزار یه سری بزنم و شی کو رو باخودم ببرم وقتی رسیدم همه چیز اروم بود
شی کو پرید بغل لوسی :خالههههههه دلم برات تنگ شدههه
( نویسنده:خوشبحالت 🤣💔)
لوسی:منم برات تنگ شده سلام ابجی خوبی
شایکی:اره خوبم میخوام باهات صحبت کنم
( نویسنده:😃😃)
لوسی:باشه حتما
شایکی و لوسی رفتن اتاق و :ابجی بزرگه به من پیام رسید از طرف خشم شب میگه ما به نفرات احتیاج داریم میشه بیای کمک؟! شایکی:به خشم شب گفتم اره
لوسی :کار خوب کردی ابجی
شایکی:ابجی بزرگه میشه یه درخواست بکنم؟ 👈👉
لوسی:حتما بگو
شایکی:ابجی میشه منم قاتل شم؟؟
لوسی :ها؟ چییی!! نه نه نه
شایکی:چرااا
لوسی :ابجی من ببین تنهام تو یه زندگی داری و یه بچهولی یه کارایی بهت نیاز دارم
شایکی:هوراااااا
الان کم کم خانواده جاسوس میشه 🤧
راستی دلم نمیاد منتظر باشید 😃💙
خوبه؟؟ واقعا میگم خوبه؟؟
لوسی داشت میوفتاد دنی گرفت تش
ویو لوسی
لوسی:داشت به بقیه سلام میکردم که یهو افتادم (( وایسا ببینم این دنی هست؟! وای بدبخت شدم))
( نویسنده:نه عزیزم بدبخت نشدی😜)
ویو دنی
دنی:میخواشتم بنفش شب رو ببینم که یهو لوسی رو گرفتم
دنی:🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
( نویسنده: گوجه شده بود برم بخورمش 🤣؟!)
لوسی:دنی خودتی اینجا چیکار میکنی؟!
دنی:خودت چیکار میکنی؟
لوسی:خب من رو دعوت کردن
( نویسنده :لوسیی داری چیکار میکنی ولش کن 😝)
دنی:ها؟! یعنی تو بنفش شب هستی؟؟( اگه.... اگه.... اگه خود بنفش شب باشه یعنی میتونم یه درخواست بکنم)
لوسی اره ( وای بدبخت شدم....الان چیکار کنم؟؟ وایسا چرا این حرف میگم؟! )
( نویسنده :اره درسته 💝😌)
دنی: میشه یه درخواست بکنم؟
لوسی:بگو چی هست
دنی: من میخوام شرکت های داناوان دزموند رو خراب کنم میشه کمک کنی؟
لوسی :ها؟ ببخشید شاید نمیدونی من یه قاتلم نه هکر( فکر کنم میخواد داناوان دزموند رو بکشه )
دنی:میدونم! و میخوام داناوان دزموند رو بکشی!
لوسی: میدونی داری چی میگی؟!
( نویسنده:اممم من با دنی موفق )
دنی:اره فکر کنم میترسی با یه خنده
لوسی عصبی شد و یه ستاره سیاه تو چشاش ظاهر شد ( اسلاید دوم)
دنی ترسید:ب.. ب.. بخش.. ببخشید
لوسی اروم شد : خب خب چند میدی فکر کردی مجانی هست؟ 🤣
دنی داشت میرید 🤣🤣
و مهمونی تموم شد و لوسی دنی اتفاق کردن
ویو لوسی
لوسی: دیشب خیلی خیلی خوب بود
( نویسنده:واقعا؟ 😌)
و یهو زنگ در زدن لوسی داشت باز میکرد که یه نفر
........
شی کو و شایکی بودن
ویو شایکی
شایکی:دلم برا خواهرم تنگ شده بزار یه سری بزنم و شی کو رو باخودم ببرم وقتی رسیدم همه چیز اروم بود
شی کو پرید بغل لوسی :خالههههههه دلم برات تنگ شدههه
( نویسنده:خوشبحالت 🤣💔)
لوسی:منم برات تنگ شده سلام ابجی خوبی
شایکی:اره خوبم میخوام باهات صحبت کنم
( نویسنده:😃😃)
لوسی:باشه حتما
شایکی و لوسی رفتن اتاق و :ابجی بزرگه به من پیام رسید از طرف خشم شب میگه ما به نفرات احتیاج داریم میشه بیای کمک؟! شایکی:به خشم شب گفتم اره
لوسی :کار خوب کردی ابجی
شایکی:ابجی بزرگه میشه یه درخواست بکنم؟ 👈👉
لوسی:حتما بگو
شایکی:ابجی میشه منم قاتل شم؟؟
لوسی :ها؟ چییی!! نه نه نه
شایکی:چرااا
لوسی :ابجی من ببین تنهام تو یه زندگی داری و یه بچهولی یه کارایی بهت نیاز دارم
شایکی:هوراااااا
الان کم کم خانواده جاسوس میشه 🤧
راستی دلم نمیاد منتظر باشید 😃💙
خوبه؟؟ واقعا میگم خوبه؟؟
- ۱۶۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط