و بعد از اینکه رفت اون حرومزاده شروع کرد به زر زر کردن
و بعد از اینکه رفت اون حرومزاده شروع کرد به زر زر کردن
-اون هرزه کوچولویی که فرستادی...اصلا کارشو خوب بلد نیست...تو چطور؟
پوزخند عصبی ای زدم و با حرص گفتم
-چرا که نه فقط کافیه از رو مبلت بلند شی
از رو مبلش بلند شد...دستمو خیلی اروم کردم تو جیبم و چاقوم رو دراوردم...یقش رو گرفتم و با شدت کوبیدمش به دیوار و چاقو رو درست رو گردنش قرار دادم
-ببین بی همه چیز...میتونم با یه حرکت زندگیه کوفتیتو تموم کنم...پس بهتره با زبون خوش بنالی و بگی کدوم حرومزاده ای اون دخترو به عنوان هرزه فرستاده به این خراب شده
با صدایی ترسیده لب زد
-نمیدونم...فقط...اومد تو اتاق و منم ازش خواستم...ازش خواستم
با صدایی بلند داد زدم
-خواستی چی؟
-خواستم بشینه رو پاهام
-عوضی...بهتره تن لشتو قبل از اینکه اون چیزی که تو شلوارت هست رو ببرم فروت کنم تکون بدی
و بعد ضربه ای محکم به پایین تنش با زانوم زدم و درو باز کرد و رفت...کلافه دستی به موهام کشیدم و دوباره سیگاری روشن کردم و رو همون مبل لعنتی ولو شدم...شیشه ویسکیه اون بیشرفو برداشتم و جرعه ای ازش رو خوردم
.
.
.
"۰۳:۴۵ بامداد-اتاق ViP 3-کارن"
حالم خوب نبود...بازم بیخوابی زده بود به سرم...هر کدوم از کارکنا میخواستن بیان تو اتاق دکشون میکردم...تا اینکه صدای در از جا پروندم...اِلا بود...از در زدنش معلوم بود...کد مورسی بود که خودم بهش یاد داده بودم
-منم رئیس
-بیا داخل
-رئیس یه خانومی تو اتاقتونه...با شما کار داره
-باشه برو الان میام
و خیلی اروم در بست و رفت
-اون هرزه کوچولویی که فرستادی...اصلا کارشو خوب بلد نیست...تو چطور؟
پوزخند عصبی ای زدم و با حرص گفتم
-چرا که نه فقط کافیه از رو مبلت بلند شی
از رو مبلش بلند شد...دستمو خیلی اروم کردم تو جیبم و چاقوم رو دراوردم...یقش رو گرفتم و با شدت کوبیدمش به دیوار و چاقو رو درست رو گردنش قرار دادم
-ببین بی همه چیز...میتونم با یه حرکت زندگیه کوفتیتو تموم کنم...پس بهتره با زبون خوش بنالی و بگی کدوم حرومزاده ای اون دخترو به عنوان هرزه فرستاده به این خراب شده
با صدایی ترسیده لب زد
-نمیدونم...فقط...اومد تو اتاق و منم ازش خواستم...ازش خواستم
با صدایی بلند داد زدم
-خواستی چی؟
-خواستم بشینه رو پاهام
-عوضی...بهتره تن لشتو قبل از اینکه اون چیزی که تو شلوارت هست رو ببرم فروت کنم تکون بدی
و بعد ضربه ای محکم به پایین تنش با زانوم زدم و درو باز کرد و رفت...کلافه دستی به موهام کشیدم و دوباره سیگاری روشن کردم و رو همون مبل لعنتی ولو شدم...شیشه ویسکیه اون بیشرفو برداشتم و جرعه ای ازش رو خوردم
.
.
.
"۰۳:۴۵ بامداد-اتاق ViP 3-کارن"
حالم خوب نبود...بازم بیخوابی زده بود به سرم...هر کدوم از کارکنا میخواستن بیان تو اتاق دکشون میکردم...تا اینکه صدای در از جا پروندم...اِلا بود...از در زدنش معلوم بود...کد مورسی بود که خودم بهش یاد داده بودم
-منم رئیس
-بیا داخل
-رئیس یه خانومی تو اتاقتونه...با شما کار داره
-باشه برو الان میام
و خیلی اروم در بست و رفت
- ۱۵۶
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط