{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز پشت پنجره

راز پشت پنجره
#پارت-سوم

من = الوو؟ بفرمایید؟

ـ .....

من = الووو ...

ـ ..........

من = مرز داری زنگ میزنی ؟

ـ .......

قطع کردم و به موهام چنگ زدم ، مزاحم تلفنی آشغال .. ری*د به خوابم ... هوففففف.... لباس تنم کردم و از اتاقم که بیرون رفتم بوی خوش غذای اوما کل خونه رو در بر گرفته بود .. با لذت به آشپزخونه رفتم و با دیدن اوما پشت گاز بود به سمتش رفتم و بغلش کردم و گفتم ..

من = اومممممم... سلام بر مادر گلممممم

یه سیب زمینی از رو بشقاب قاپیدم و کردم تو دهنم و چشمام و با لذت بستم ...

من = اوممممممم ... چقدر که من گشنمههههه

اوما = بشین پشت میز یه چیزی بخور تا شام آماده شه !

من = باشههه.....

با دیدیم خیار های روی میز حمله کردم بهشون و شروع کردم به خوردن ، عاشق خیارمــــــــم ....

اوماقث= آروم تر دختر می‌ره تو گَل...

قبل از اینکه حرف مامانم تموم شده خيار پرید تو گلوم و شروع کردم به پشت سر هم سرفه کردن اوما سریع دست به کار شد و به لیوان آب داد بهم ، ولی به خاطر سرفه های شدیدم نمی‌تونستم بخورم ، اوما به زور آب و به خوردم داد که یه کم حالم بهتر شد و تونستم نفس بکشم ... آخیییییشششششش داشتم می مردم ...

اوما= اینقدر بهت میگم آروم بخور ... نمی‌فهمی که ، انگار بچه دو ساله ای.!

ایندفعه شروع کردم آروم آروم می‌خوردم .. هنوز گلوم می‌سوخت .. همونجور که خیارا رو می‌خوردم ماجراهایی که تو کلاس اتفاق افتاده بود رو برای اوما تعریف میکردم ، از بچگی عادت داشتم که اتفاق های مدرسه رو برای اوما تعریف کنم اونم مثل یه دوست گوش میکرد ،

من = راستی ، امروز یه دانش آموز جدید به مدرسمون اومد ، من ندیدمش ولی میگن از فردا میاد مدرسه ، « یه گاز به خیارم زدم » اسمش فکر کنم جونگ کوک بود ! نمیدونم ، سال آخریه ، می جو خیلی ازش تعریف میکرد انگار چه توحفه ایه !

اوما = عه .. تو هم ... چیکار بدبخت داری ، از کجا معلوم واقعا خوشتیپ بود !

من = واااا اومااا..... همه پسرا از یه قوماشن چه جذاب چه زشت ، همشون میمونن.‌.. خب داشتم میگفتم .... « اتفاقاتی کلاس و مدرسه و...»

بعد یه ساعت غذا آماده شد و تو سکوت مشغول خوردن شدیم ... ساعت ۲ شب بود که به اتاقم رفتم و زیر پتو خزیدم ، چه حس خوبی میده. کتابی و ورداشتم و شروع کردم به خوندن ، یکی از عادت های دیگم این بود که قبل از خواب کتاب بخونم، به داستان علاقه داشتم و یه کتابخونه پر از کتاب داخل اتاقم داشتم . بعد از ۳۰ مین کتاب و گذاشتم رو میز عسلی و زیر پتو پنهان شدن و به دنیای بی خبری رفتم ....

.........

من = میجو بدش دیگهههه ...

میجو= اگه میخوایش بگیرش ..

اهههههه ... از دست این دختر ، رمان محبوبم که تو دستش بالا پایین میشد و نمی‌تونستم ازش بگیرمش باعث شد لبو لوچم آویزون شه ...

من = میجووو تو رو خداااااا بدش دیگههه ...به خدا هر جا گشتم پیدا نکردم ، تنها همین یه جلدعه که دست توعه ... میجووو

میجو = باشه ولی یه شرطی داره .

چشمام ستاره بارون شد

من = هر چی باشه قبوله ..

میجو = امشب شام مهمون تو ..

لاستیکم پنچر شد ، اما با دیدن رمان محبوبم بادش کردم ..

من = اوکی .. حالا بدش به من

میجو = به فرما خدمت شما ..

من = آخ جونن ..

کتاب و بوسید و بوش کردم و مثل نوزاد بغلش کردم،

من = عاشقشممم.....

با میجو وارد کلاس شدیم که با همهمه داخل کلاس تعجب کردم ، چی شده ؟

ـ واییی دیدینش

ـ چقدر جذاب بود

ـ دستش و دیدین ، عجب تتو ای داشت

ـ مدیر بفهمه پاره اس

ـ خیلی جذاب بود ، من روش کراش زدم

ـ منم همین طور

ـ من که عاشقش شدم ..

ـ گمشو .. مال خودمه


ـــــــــــــــــــــــــــــ

برای تاخیر اندازه دو پارت براتون گذاشتم امیدوارم راضی باشید ....
اگه خوشتون اومد لایک کنید 🙂
دیدگاه ها (۲)

راز پشت پنجره #پارت-چهارمباز این چیز ندیده ها شروع کردن ، حد...

راز پـــــشـــــتـــــــ پـــــنــــجـــــره #پارت-پنجمآپا =...

جاهای قشنگ داستان بزودی میادددد....

اگه از اکسپلور دیدی یه سر به پیجم بزن 😉 فالو کنی فالو میشی ا...

P1ویو هاناسلام من هانا هستم و ۱۷ سال دارم . تو مدرسه محبوبم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط