{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز پشت پنجره

راز پشت پنجره
#پارت-چهارم
باز این چیز ندیده ها شروع کردن ، حدس میزنم دانش آموز جدید باشه ، سر جامون نشستیم و همون لحظه استاد وارد کلاس شد و بچه ها هم همه ساکت نشستن سر جاشون ، آخییییییشششششش ... آرامششششششش. بعد از ۲ ساعت طاقت فرسا بالآخره زنگ خورد و با میجو به سمت سالن غذا خوری رفتیم . بوی دوکبوکی ها که به مشامم رسید دست میجو رو گرفتم و با عجله به سمت صف رفتم تا زودتر دوکبوکی ها رو بگیرم . عاشق دوکبوکی بودم مخصوصا اونایی که خانوم پارک سومین درست می‌کنه . « اگه به مامانش نگفتممم» بعد از گرفتن بشقاب غذا رفتیم رو یه میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم ..

میجو = یه نگاه به جلوت بکن ، این همون دانش آموز جدیدست ...

به جلوم نگاه کردم که لقمم پرید تو گلوم و شروع کردم به پشت سر هم سرفه کردن . میجو اومد پشت سرم و شروع کرد به محکم زدم به پشتم ، سرفه ام که یکم بهتر شد رفت اونور و گفت

میجو = چیشدی تو ؟ حالت خوبه ؟

من = « جریان دیروز و براش تعریف کردم .. »

میجو = امکان نداره ...

من = خودمم موندم که چطوری ممکنه ، آخه ... واییی ... فکر کن من و بشناسه ... کارم تموممههههههه

میجو = یه کم عادی رفتار کنی نمی‌فهمه ... با این ریز ریز بینی های تو آخه گاوم باشه می‌فهمه با این نگاه کردن های تو ..

من = خیلی خب تو هم .. دست خودم نیست ..

میجو = عاشق شدی رفتاااا { شیطون « شیطانیی»}

چنان برگشتم سمتش که حس کردم استخون ها گردنم از بین رفت ..

من = جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی ...

میجو = باشه تو هم .. هی پاچه بگیر .. بریم الان زنگ میخوره ..

با هم رفتیم سر کلاس نشستیم که یکی از دخترای کلاس گفت ..

دختره = بچه ها ببینین ... خدایا چه جذابههه ... حواسش نبود ازش عکس گرفتم .. وایی چه خوشتیپه!

همون لحظه استاد اومد و همه ساکت شدن ، استاد کیم استاد خیلی سخت گیری بود و همینطور امنحانای سختی می گرفت ، بچه ها هم ازش خیلی میترسیدن و سعی می کردن سر زنگ این درس فقط گوش بدن تا بعداً دردسر نشه

استاد = خب بچه ها .. این جلسه هم تموم شد ، برای جلسه بعد از همین مبعث امتحان میگیرم ،

ـ چشم استاد

کتاب رو جمع کردیم و از کلاس بیرون رفتیم ، همون‌طور که داشتم راه میرفتم پام روی یه چیزی سر خورد و تعادلم و از
دست دادم ، هر لحظه منتظر بودم که بیوفتیم زمین اما سرم به جای نرمی خورد و کل بدنم داغ شد ، چشمام و که باز کردم دیدم تو بغل یه کسی ام . سر مو که بلند کردم با دیدن همون مرده یا بهتر بگم شاگرد جدید گونه هام سرخ شد و سریع خودم و از بغلش بیرون کشیدم .. سرم و انداختم پایین و با *ببخشید*ی دست میجو و رو گرفتم و سریع از محیط مدرسه بیرون رفتم ... خداااا همین و کم داشتیم، کم مونده گریم بگیرههههههههههههه .!!!!!!!!!!

.......

من = اوماا گیر نده همین خوبه دیگه

اوما = سول ... این و بپوش ..

من = ماماننن.. من سفید رو می‌خوام ..

اوما = بنفش رو میپوشی ، همین که گفتم ...

ادای گریه کردن در آوردم که لباس و از دستم کشید و گفت .

ادای گریه کردن در آوردم که لباس و از دستم کشید و گفت ..

اوما = بنفش .. تمام ..

هوفففففففغف ... خدایااااااا ...

من = اومااااا ترو خداااا ...

اوما = نچ ..

و رفت بیرون .. آیگوووووو ... از این بنفشه بدم میاد خیلی رو اعصابه ... یه لباس بنفش با یه شلوار سیاه ... یه لحظه به فکرم رسید برم با قیچی ببرمش تا مامانم لباس سفید رو بده اما پشیمون شدم .. لباس و پوشیدم و با اتو مو موهام و حالت دادم و یه آرایش دخترانه کیوت کردم .. مثل فرشته ها شده بودم { اعتماد به سقف😐} سندل های سفیدم و پوشیدم و با عطر مورد علاقه ام تقریبا دوش گرفتم.{ بعله دیگه پول داری و زندگی} همون لحظه زنگ در به صدا در اومد ، حدس زدم که مهمونا رسیدن { چه کشف خوبیییی} از پله ها پایین رفتم که با دیدن کسی که رو به روم بود خشک شدم.... امکان نداره

جونگ کوک
[ فلش بک ۲ ماه پیش ]

جونگ کوک = بابا عمرا اگه بزارم ... تو قول دادی ...

آپا = ....

ـــــــــــــــــــــــــــ

پارت پنجم ؟
دیدگاه ها (۰)

راز پـــــشـــــتـــــــ پـــــنــــجـــــره #پارت-پنجمآپا =...

راز پشت پنجره #پارت-سوممن = الوو؟ بفرمایید؟ـ .....من = الووو...

جاهای قشنگ داستان بزودی میادددد....

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط