{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز پشت پنجره

راز پـــــشـــــتـــــــ پـــــنــــجـــــره
#پارت-پنجم

آپا = دهنت و ببند پسریگه بی چشم و رو .. بچه بودی ۵ سالت بود .. دست خالی بزرگت کردم برات هم پدری کردم و هم مادری تا نامادری بالا سرت نباشه .. گفتی تتو می‌خوام گفتم چشم .. گفتی می‌خوام پزشکی بخونم گفتم چشم .. گفتی ماشین می‌خوام گفتم چشمممم.... گفتی خونه می خوام گفتم چشم .... حالا دیگه بسه دو روز دیگه زن میگیری میری و من بد بخت باید تنها میشم .. به فکر منم باش .

جونگ کوک = حرف شما درست اما من هنوز مادرم و فراموش نکردم ، بابا تو که عاشقش بودی... چطور میتونی با یه زن دیگه سک....

با سوزش یه طرف صورتم جملم نا کامل موند .. باورم نمیشد که آپا بهم سیلی زد... کسی که ۲۰ سال کامل حتی یه سیلی بهم نزده بود .. پوزخندی زدم . اون به خاطر اون زن به من سیلی زد ..

آپا = گمشو بیرون .. برو بیرونننننن { با داد }

بدون نگاه کردن به پدرم از خونه زدم بیرون و با ماشین به سرعت به سمت قبرستون روندم . تنها کسی که می‌توانستم کنارش راحت باشم ، مادرم....


{ زمان حال }

امروز روز خواستگاری بود .. آره روزی که قرار بود اون زن و ببینم .. کسی که قرار بود جای مادرم و بگیره ، حظمش خیلی سخت بود .. اما سعی کردم باهاش کنار بیام ، اون روز رفتم قبرستون و کنار قبر مادرم کلی گریه کردم و ازش گلایه کردم که چرا اونقدر زود رفت ، مادرم موقع زایمان خواهرم از دنیا رفت و روز بعد هم خواهرم مرد و فقط من و پدرم موندیم ، رابطه من و پدرم خیلی خوب بود تا اینکه بحث ازدواج پدرم اومد .. از اون روز به بعد دیگه خونه پدرم نرفتم و به خونه آپارتمانی خودم رفتم ، رابطه ام با پدرم کلا سرد شده بود ،
...

یه لباس بنفش با کت و شلوار سیاهم و پوشیدم و با عطر دوش گرفتم .. موهام و به بالا حالت داده بودم .. از خونه زدم بیرون که آپا بهم زنگ زد .. جواب داد ..

اپا= کجایی

من = نزدیکم تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسم ..

آپا= زود باش ..

و قطع کردم .. آره همین .. رابطه من و آپا از دوست به آشنا تبدیل شده بود. ..

...

دقیق سر ۱۰ دقیقه به خونه ای که آدرسش و بهم داده بود رسیدم و با دیدن ماشین بابام از ماشین پیاده شدم .. بابام بعد از دیدن من یه سلام خشک تحویلم داد و منم بدون هیچ حرفی باهاش به سمت خونه رفتم .. زنگ و زدیم و یه زن در و باز کرد .. زن زیبایی بود اما نه درحد مادرم، با لبخند به هم نگاه میکردن خیلی سعی کردم پوزخند نزنم بعد از سلام و احوالپرسی ما رو به داخل هدایت کرد ، وارد خونه که شدیم چشمم به روی پله ها خشک شد .. این دختر اینجا چیکار میکرد ؟

سول

به خودم اومدم و صورتم از خجالت سرخ شد .. پله هارو دوتا یکی و با عجله پایین رفتم و به آشپزخونه پناه بردم .. این اینجا چیکار میکرد ؟ { خدا بده شانس دختریگه من جای تو بودم الان تو ابر ها بودم } خدا امشب و به خیر کنه .. اصلاً اینا چرا باید مهمون مامان باشم .. نکنه که!... سرمو و تکون دادم .. نه سول اینا چه فکرایی تو می‌کنی .. حتما همکار اوما هستن دیگه .. آره همینه .. با صدای خنده اوما و همون مرده شوکه شده سرم و بالا بردم و به پذیرایی سرک کشیدم .... تا اونجایی که یادم میاد اوما با هیچکدوم از همکاراش اینقدر صمیمی نبود ، حتیٰ همکار های زن ! شونه ای بالا انداختم ... به من چه.. مگه من فضولم .. از آشپزخونه اومدم بیرون خواستم مثل همیشه که مهمون داشتیم به اتاقم پناه ببرم که مامانم صدام زد ..

اوما = سول... میوه ها رو اپن عه بیارشون ..

جانممممممم....من نمیخواهم با اون روبه‌رو شمممم ...زیر لب گفتم= اصلا جهنم و ضرر میوه ها رو میبرم بعد در میرم .. شاید اصلا من و یادش نیاد »:

همینجور که سعی میکردم به خودم دل گرمی بدم برگشتم آشپزخونه و ظرف میوه رو برداشتم ،

همینجور که به سمت پذیرایی میرفتم سرم پایین بود زیر لب با خودم زمزمه میکردم که من و یادش نمیاد و اصلا سرم و بلند نکنم و سریع برم و بیام که محکم خوردم به دیوار ...

من = آخـــــــخ دمـــاغــــم....

وایسا ببینم .. تا اونجایی که من یادم میومد اینجا دیواری نبود پس..
با تعجب سرم و بلند کردم و با دیدن همون مرده یا بهتره بگم جونگ کوک میتونم به جرأت بگم مثل لبو سرخ شدم .. سرم و پایین انداختم و با خجالت و شرمندگی گفتم ..

من = ببخشید .. حواسم نبود خوردم بهتون....

چند دقیقه که گذشت دیگه میخواستم داد بزنم « دِ برو گمشو دیگه » اما جلوی زبونم و گرفتم و گفتم

من = اگه میشه برید کنار می‌خوام رد شم ..

یه نگاه کوتاهی بهم انداخت و رفت کنار ..

ـــــــــــــــــــــــــــ

پارت ششم ؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

راز پشت پنجره #پارت-چهارمباز این چیز ندیده ها شروع کردن ، حد...

راز پشت پنجره #پارت-سوممن = الوو؟ بفرمایید؟ـ .....من = الووو...

آرت جدید داداشش رو بکشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط