#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#پارت3
-------------------------------------------------------
ا.ت در سکوت رین رو دنبال می کرد، نگاهش هر از گاهی به سمت پشت رین می رفت سپس دوباره به زمین دوخته می شد.
ا.ت با معصومیت و کمی ناراحتی با لبه ای لباسش بازی می کرد و همچنان دنبال رین قدم بر می داشت.
رین یه دفعه وسط پارکی که همیشه توش همدیگه رو میدیدم دست از راه رفتن برداشت و به سمت ا.ت برگشت.ا.ت با چشم های گشاد و پر از گیجی معصومیت به چشم های سرد رین خیره شد.
رین: ا.ت بیا تمومش کنیم...
جمله ای رین تو هوا معلق موند و بادی شدید شروع به وزیدن کرد. سکوتی سنگین و خفه کنند فضار رو پر کرد.
ا.ت چند لحظه ای طول کشید تا حرف رین رو پردازش کند. چشم های ا.ت با فهمیدن حرف های رین گشاد شد و با تعجب و ناباوری گشاد شد.
ا.ت:ر...رین...داری...در مورد چی...حرف می زنی؟؟
صدای ا.ت می لرزید و چشمانش با این امید که این یه دروغ باشد به چشم های سرد رین تلقی کرد. حقیقت همیشه بی رحم بود زیرا این یک شوخی نبود یه حقیقت تلخ و پر از درد بود.
رین بدون هیچ حرفی برگشت و ا.ت رو تنها و فراموش شد پشت سر گذاشت اون لحظه باد آنقدر شدید بود که به نظر می رسید او هم از این جدای غمگین شده است.
چند روزی از آن روز گذشت و ا.ت فهمید که رین به یه پروژه به اسم بلو لاک ملحق شد اما ا.ت دیگه آن ا.ت قدیمی نبود اون خیلی بی روح و آروم شد بود اونقدر که پدر مادرش نگران آن دختر شاد و پرانرژی شدند.
15 سال از اون موقعه گذشت و ا.ت صاحب فرزندی از عشقی که بهش نرسید داشت، یه پسر شیرین اما کپی خود رین اما اون با رین فرق داشت اخلاقی و رفتارش شبیه ا.ت بود گرم و شیرین.
ویو ا.ت:
داشتم خوراکی هارو توی قفسه می چیدم و همزمان غرغر کردن رئیس پیرم رو گوش می کردم که یهو گوشیم زنگ خورد.
بی توجه به فریاد های رئیسم گوشی رو برداشتم و دیدم که از مدرسه ای پسرم زنگ زدن قلب برای یه لحظه دست از تپیدن برداشت و هزارتا فکر منفی توی سرم شروع به چرخیدن کرد.
سریع جواب دادم که صدای خشک و رسمی مدیر مدرسه به گوش می رسید.
مدیر: سلام خانوم ا.ف ا.ت
ا.ت:سلام جناب مدیر، مشکلی پیش اومده؟
مدیر:اوه بله یه مشکل بزرگ.
مدیر بدون اینکه به ا.ت اجازه ای جواب دادن بده شروع به صحبت کردن کرد.
مدیر:پسر شما با یکی از بچهها درگیری فیزیکی داشته و به طرف یه مشت محکم زد که باعث خون ریزی از دماغش شد خانوم ا.ت
چشم های ا.ت از تعجب و ناباروری گشاد شد و سریع به مدیر پاسخ داد.
ا.ت:همین الان میام.
ا.ت بدون اینکه منتظر جواب مدیر باشد قطع کرد و بعدش بدون اینکه به حرف ها و تهدید مبنی بر اخراج کردنش از سوپرمارکت بیرون رفت.
ا.ت با عجله تو خیابون های توکیو می دوید در حالی که کیفش رو محکم در دست فشار می داد و با ترس به راه جلو رویش نگاه می کرد.
#پارت3
-------------------------------------------------------
ا.ت در سکوت رین رو دنبال می کرد، نگاهش هر از گاهی به سمت پشت رین می رفت سپس دوباره به زمین دوخته می شد.
ا.ت با معصومیت و کمی ناراحتی با لبه ای لباسش بازی می کرد و همچنان دنبال رین قدم بر می داشت.
رین یه دفعه وسط پارکی که همیشه توش همدیگه رو میدیدم دست از راه رفتن برداشت و به سمت ا.ت برگشت.ا.ت با چشم های گشاد و پر از گیجی معصومیت به چشم های سرد رین خیره شد.
رین: ا.ت بیا تمومش کنیم...
جمله ای رین تو هوا معلق موند و بادی شدید شروع به وزیدن کرد. سکوتی سنگین و خفه کنند فضار رو پر کرد.
ا.ت چند لحظه ای طول کشید تا حرف رین رو پردازش کند. چشم های ا.ت با فهمیدن حرف های رین گشاد شد و با تعجب و ناباوری گشاد شد.
ا.ت:ر...رین...داری...در مورد چی...حرف می زنی؟؟
صدای ا.ت می لرزید و چشمانش با این امید که این یه دروغ باشد به چشم های سرد رین تلقی کرد. حقیقت همیشه بی رحم بود زیرا این یک شوخی نبود یه حقیقت تلخ و پر از درد بود.
رین بدون هیچ حرفی برگشت و ا.ت رو تنها و فراموش شد پشت سر گذاشت اون لحظه باد آنقدر شدید بود که به نظر می رسید او هم از این جدای غمگین شده است.
چند روزی از آن روز گذشت و ا.ت فهمید که رین به یه پروژه به اسم بلو لاک ملحق شد اما ا.ت دیگه آن ا.ت قدیمی نبود اون خیلی بی روح و آروم شد بود اونقدر که پدر مادرش نگران آن دختر شاد و پرانرژی شدند.
15 سال از اون موقعه گذشت و ا.ت صاحب فرزندی از عشقی که بهش نرسید داشت، یه پسر شیرین اما کپی خود رین اما اون با رین فرق داشت اخلاقی و رفتارش شبیه ا.ت بود گرم و شیرین.
ویو ا.ت:
داشتم خوراکی هارو توی قفسه می چیدم و همزمان غرغر کردن رئیس پیرم رو گوش می کردم که یهو گوشیم زنگ خورد.
بی توجه به فریاد های رئیسم گوشی رو برداشتم و دیدم که از مدرسه ای پسرم زنگ زدن قلب برای یه لحظه دست از تپیدن برداشت و هزارتا فکر منفی توی سرم شروع به چرخیدن کرد.
سریع جواب دادم که صدای خشک و رسمی مدیر مدرسه به گوش می رسید.
مدیر: سلام خانوم ا.ف ا.ت
ا.ت:سلام جناب مدیر، مشکلی پیش اومده؟
مدیر:اوه بله یه مشکل بزرگ.
مدیر بدون اینکه به ا.ت اجازه ای جواب دادن بده شروع به صحبت کردن کرد.
مدیر:پسر شما با یکی از بچهها درگیری فیزیکی داشته و به طرف یه مشت محکم زد که باعث خون ریزی از دماغش شد خانوم ا.ت
چشم های ا.ت از تعجب و ناباروری گشاد شد و سریع به مدیر پاسخ داد.
ا.ت:همین الان میام.
ا.ت بدون اینکه منتظر جواب مدیر باشد قطع کرد و بعدش بدون اینکه به حرف ها و تهدید مبنی بر اخراج کردنش از سوپرمارکت بیرون رفت.
ا.ت با عجله تو خیابون های توکیو می دوید در حالی که کیفش رو محکم در دست فشار می داد و با ترس به راه جلو رویش نگاه می کرد.
- ۳۷۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط