🌑 وارث سایهها — پارت ۲۵
🌑 وارث سایهها — پارت ۲۵
«درِ سیاه»
تق...
تق...
تق...
صدای ضربه از پشت در سیاه دوباره بلند شد.
ات به در خیره شده بود.
— جونگکوک...
— میدونم.
— اون... واقعاً یه نفر پشتشه؟
جونگکوک اسلحهاش را محکمتر گرفت.
— امیدوارم نباشه.
ات اخم کرد.
— امیدوارم؟! 😐
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— چون اگه کسی پشتش باشه، احتمالاً دردسر بزرگیه.
ات آهسته گفت:
— و اگه من بگم میخوام در رو باز کنم؟
جونگکوک بلافاصله جواب داد:
— میگم نه.
— چرا؟
— چون گفتم نه.
ات دست به سینه ایستاد.
— وای چه استدلال قویای! 😂
جونگکوک لبخند زد.
— ممنون.
— تعریف نکردم! 😑
جیمین از پشت سرشان گفت:
— من فقط یه پیشنهاد دارم...
هر دو برگشتند.
— چی؟
جیمین به در اشاره کرد.
— بیایید اصلاً بازش نکنیم و خیلی شیک از اینجا بریم! 😭
ات خندید.
— برای اولین بار باهات موافقم.
اما قبل از اینکه برگردند...
صدای زنی از پشت در آمد.
— ات...
لبخند از روی صورت ات محو شد.
چشمانش گرد شد.
— این صدا...
جونگکوک آرام پرسید:
— میشناسیش؟
ات یک قدم به در نزدیک شد.
— مامانمه.
سکوت.
جونگکوک دستش را گرفت.
— صبر کن.
ات با چشمانی پر از اشک گفت:
— جونگکوک، من صدای مادرم رو میشناسم.
صدای زن دوباره آمد:
— ات... من اینجام.
ات دستش را روی دستگیره گذاشت.
جونگکوک سریع مچ دستش را گرفت.
— گفتن در رو باز نکن.
— ولی اگه واقعاً مادرم باشه چی؟
جونگکوک چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— اونوقت خودم برات بازش میکنم.
ات لبخند محوی زد.
— قول؟
— قول.
جونگکوک جلوی در زانو زد و قفل را بررسی کرد.
چند ثانیه بعد، با تعجب گفت:
— این قفل...
— چی؟
— از داخل بسته شده.
ات خشکش زد.
— یعنی...
جونگکوک آرام به در نگاه کرد.
— یعنی کسی که اون طرفه، خودش در رو قفل کرده.
ناگهان صدای خندهای آرام از پشت در شنیده شد.
اما این بار صدای زن نبود.
صدای یک مرد بود.
— بالاخره فهمیدی، جونگکوک.
جونگکوک رنگش پرید.
— غیرممکنه...
ات به او نگاه کرد.
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
مرد پشت در گفت:
— پسرم... خیلی وقته منتظرت بودم.
ات با ناباوری به جونگکوک خیره شد.
— پسرم؟!
جونگکوک آهسته زمزمه کرد:
— پدرم...
همهچیز برای چند ثانیه متوقف شد.
مرد پشت در خندید.
— و حالا وقتشه که وارث واقعی رو بهت معرفی کنم.
ات با صدای لرزان پرسید:
— وارث واقعی... من نیستم؟
صدای مرد پاسخ داد:
— نه، ات...
مکثی طولانی.
— تو فقط کلید رسیدن به وارث واقعی هستی.
چشمان ات از ترس باز ماند.
جونگکوک دستش را محکم گرفت.
و برای اولین بار، خودش هم نمیدانست باید از چه چیزی بترسد...
از حقیقت؟
یا از اینکه تمام چیزهایی که درباره ات میدانست، دروغ بوده است؟
🌑🖤
«درِ سیاه»
تق...
تق...
تق...
صدای ضربه از پشت در سیاه دوباره بلند شد.
ات به در خیره شده بود.
— جونگکوک...
— میدونم.
— اون... واقعاً یه نفر پشتشه؟
جونگکوک اسلحهاش را محکمتر گرفت.
— امیدوارم نباشه.
ات اخم کرد.
— امیدوارم؟! 😐
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— چون اگه کسی پشتش باشه، احتمالاً دردسر بزرگیه.
ات آهسته گفت:
— و اگه من بگم میخوام در رو باز کنم؟
جونگکوک بلافاصله جواب داد:
— میگم نه.
— چرا؟
— چون گفتم نه.
ات دست به سینه ایستاد.
— وای چه استدلال قویای! 😂
جونگکوک لبخند زد.
— ممنون.
— تعریف نکردم! 😑
جیمین از پشت سرشان گفت:
— من فقط یه پیشنهاد دارم...
هر دو برگشتند.
— چی؟
جیمین به در اشاره کرد.
— بیایید اصلاً بازش نکنیم و خیلی شیک از اینجا بریم! 😭
ات خندید.
— برای اولین بار باهات موافقم.
اما قبل از اینکه برگردند...
صدای زنی از پشت در آمد.
— ات...
لبخند از روی صورت ات محو شد.
چشمانش گرد شد.
— این صدا...
جونگکوک آرام پرسید:
— میشناسیش؟
ات یک قدم به در نزدیک شد.
— مامانمه.
سکوت.
جونگکوک دستش را گرفت.
— صبر کن.
ات با چشمانی پر از اشک گفت:
— جونگکوک، من صدای مادرم رو میشناسم.
صدای زن دوباره آمد:
— ات... من اینجام.
ات دستش را روی دستگیره گذاشت.
جونگکوک سریع مچ دستش را گرفت.
— گفتن در رو باز نکن.
— ولی اگه واقعاً مادرم باشه چی؟
جونگکوک چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— اونوقت خودم برات بازش میکنم.
ات لبخند محوی زد.
— قول؟
— قول.
جونگکوک جلوی در زانو زد و قفل را بررسی کرد.
چند ثانیه بعد، با تعجب گفت:
— این قفل...
— چی؟
— از داخل بسته شده.
ات خشکش زد.
— یعنی...
جونگکوک آرام به در نگاه کرد.
— یعنی کسی که اون طرفه، خودش در رو قفل کرده.
ناگهان صدای خندهای آرام از پشت در شنیده شد.
اما این بار صدای زن نبود.
صدای یک مرد بود.
— بالاخره فهمیدی، جونگکوک.
جونگکوک رنگش پرید.
— غیرممکنه...
ات به او نگاه کرد.
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
مرد پشت در گفت:
— پسرم... خیلی وقته منتظرت بودم.
ات با ناباوری به جونگکوک خیره شد.
— پسرم؟!
جونگکوک آهسته زمزمه کرد:
— پدرم...
همهچیز برای چند ثانیه متوقف شد.
مرد پشت در خندید.
— و حالا وقتشه که وارث واقعی رو بهت معرفی کنم.
ات با صدای لرزان پرسید:
— وارث واقعی... من نیستم؟
صدای مرد پاسخ داد:
— نه، ات...
مکثی طولانی.
— تو فقط کلید رسیدن به وارث واقعی هستی.
چشمان ات از ترس باز ماند.
جونگکوک دستش را محکم گرفت.
و برای اولین بار، خودش هم نمیدانست باید از چه چیزی بترسد...
از حقیقت؟
یا از اینکه تمام چیزهایی که درباره ات میدانست، دروغ بوده است؟
🌑🖤
- ۴۴
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط