{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عجیب نیست که دستهایت

عجیب نیست که دستهایت
هجومِ عمیقِ آرامشند هنوز
عجیب نیست که همیشه
با آن چشمهای آشنا
مرا می بری به روشنی...به زندگی
به همهمه ی گنجشک ها
به نرگس و پامچال...به بهـــار!
و تمام اینها را، فقط من می فهمم
منی که می دانم
نفس کشیدن
در حریمِ امنِ آغوشی قدیمی
چگونه ترتیب فصلها را
به هم می ریزد!...
دیدگاه ها (۳)

بنای وجودمبعد از دیدن چشمانت فرو ریختاما تو که معماری خوانده...

حالا که دلبری را بلد شدیدهنر دل نگه داشتن را هم زودتر یاد بگ...

نامه ای سرگشاده به زنان سرزمینم:هم جنس جان سلام؛میدانم این ر...

کودک که بود آرزو کرد بزرگ شود، بزرگ شد... بزرگ که شد آرزو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط