فیک ببر سیاه
فیک ببر سیاه
پارت¹²
(ا.ت هنوز روی تخت نشسته، دستاشو محکم دور خودش جمع کرده. نگاهش پر از ترسه. جیمین نزدیکتر میاد، لیوان آب و قرصو روی پاتختی میذاره)
ا.ت: اعتماد؟!… چجوری باید به همچین آدمی اعتماد کنم…؟
جیمین (آروم خم میشه، صداشو پایین میاره): به من اعتماد کن، نه به ارباب.
(نگاهش عمیق میشه. یه لحظه سکوت بینشون میوفته. صدای تیکتاک ساعت تو اتاق میپیچه. ا.ت نفسشو محکم بیرون میده)
ا.ت: اگه بفهمه تو بهم کمک کردی… تو رو هم میکشه.
جیمین (یه لبخند نیمهمرموز روی لباش): فکر میکنی ارباب انقدر راحت از دست دادن دستیارشو قبول میکنه؟
(جلوتر میاد، انقدر نزدیک که نفساش به صورت ا.ت میخوره. ا.ت ناخودآگاه عقب میره، تکیه میده به بالشت)
ا.ت (با صدای لرزون): چرا حس میکنم داری باهام بازی میکنی؟
جیمین (آروم، ولی عمیق): چون هنوز نمیدونی من کیام…
(چند ثانیه فقط تو چشمای هم زل میزنن. یه حس سنگین بینشونه. جیمین صاف میایسته، دستاشو تو جیبش میذاره)
جیمین: فعلاً قرصتو بخور. حالت خوب بشه بعد درباره اعتماد حرف میزنیم.
ا.ت (زیر لب): نمیخورم… شاید بخوای مسمومم کنی.
جیمین (میخنده، اما سعی میکنه جدی بمونه): دختر سرسختی هستی… دقیقاً همونجوری که ارباب دوست داره.
(ا.ت با وحشت نگاش میکنه. جیمین برمیگرده سمت در، دستشو روی دستگیره میذاره، بعد مکث میکنه. بدون اینکه برگرده میگه:)
جیمین: تو فکر میکنی تصادفی اینجایی؟ نه عزیزم… تو انتخاب شدی.
(در رو باز میکنه و میره بیرون. ا.ت با چشمهای پر از اشک و ترس خیره میشه به در بسته. قلبش محکم میزنه. با خودش زمزمه میکنه:)
ا.ت: انتخاب…؟ یعنی چی…؟
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
پارت¹²
(ا.ت هنوز روی تخت نشسته، دستاشو محکم دور خودش جمع کرده. نگاهش پر از ترسه. جیمین نزدیکتر میاد، لیوان آب و قرصو روی پاتختی میذاره)
ا.ت: اعتماد؟!… چجوری باید به همچین آدمی اعتماد کنم…؟
جیمین (آروم خم میشه، صداشو پایین میاره): به من اعتماد کن، نه به ارباب.
(نگاهش عمیق میشه. یه لحظه سکوت بینشون میوفته. صدای تیکتاک ساعت تو اتاق میپیچه. ا.ت نفسشو محکم بیرون میده)
ا.ت: اگه بفهمه تو بهم کمک کردی… تو رو هم میکشه.
جیمین (یه لبخند نیمهمرموز روی لباش): فکر میکنی ارباب انقدر راحت از دست دادن دستیارشو قبول میکنه؟
(جلوتر میاد، انقدر نزدیک که نفساش به صورت ا.ت میخوره. ا.ت ناخودآگاه عقب میره، تکیه میده به بالشت)
ا.ت (با صدای لرزون): چرا حس میکنم داری باهام بازی میکنی؟
جیمین (آروم، ولی عمیق): چون هنوز نمیدونی من کیام…
(چند ثانیه فقط تو چشمای هم زل میزنن. یه حس سنگین بینشونه. جیمین صاف میایسته، دستاشو تو جیبش میذاره)
جیمین: فعلاً قرصتو بخور. حالت خوب بشه بعد درباره اعتماد حرف میزنیم.
ا.ت (زیر لب): نمیخورم… شاید بخوای مسمومم کنی.
جیمین (میخنده، اما سعی میکنه جدی بمونه): دختر سرسختی هستی… دقیقاً همونجوری که ارباب دوست داره.
(ا.ت با وحشت نگاش میکنه. جیمین برمیگرده سمت در، دستشو روی دستگیره میذاره، بعد مکث میکنه. بدون اینکه برگرده میگه:)
جیمین: تو فکر میکنی تصادفی اینجایی؟ نه عزیزم… تو انتخاب شدی.
(در رو باز میکنه و میره بیرون. ا.ت با چشمهای پر از اشک و ترس خیره میشه به در بسته. قلبش محکم میزنه. با خودش زمزمه میکنه:)
ا.ت: انتخاب…؟ یعنی چی…؟
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
- ۴.۳k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط