فیک ببر سیاه
فیک ببر سیاه
پارت¹³
[شب – حیاط خلوت عمارت]
(هوا تاریکه، صدای سگهای نگهبان میاد. ا.ت یواشکی از اتاق بیرون زده، داره دنبال راه فرار میگرده. قدمهاشو آروم برمیداره. یهو صدای پاشنه کفش روی سنگفرش میاد. قلبش وایمیسته. برمیگرده… جیمینه.)
جیمین (با صدای آروم اما محکم): داری کجا میری؟
(ا.ت میخکوب میشه. لباش میلرزه. سعی میکنه چیزی بگه، اما نمیتونه. جیمین آروم جلو میاد، سایهش توی نور چراغهای حیاط کشیده میشه. چشماش برق خطرناک میزنه.)
ا.ت (با بغض): من… نمیتونم اینجا بمونم. میترسم…
جیمین (یه لبخند نصفه میزنه، اما صداش سرد میمونه): ترس خوبه. ترس باعث میشه زنده بمونی.
(میاد جلوتر، انقدر نزدیک که بوی عطرش قاطی هوای سرد شب میشه. ا.ت نفسش بند میاد. جیمین دستشو بالا میاره، یهو بازوشو میگیره و محکم میکشه سمت خودش. ا.ت به سینهش میخوره.)
جیمین (آروم تو گوشش): اما فرار؟ فرار یعنی مرگ.
ا.ت (با گریه): پس من باید چی کار کنم؟! زندونی بشم؟ برده اون مافیا بشم؟
جیمین (با مکث، لحنش نرمتر میشه): یا… کنار من باشی.
(ا.ت جا میخوره. به صورتش نگاه میکنه. نگاه جیمین بین خشم و چیزی شبیه دلسوزی میچرخه. دستشو کمی شل میکنه ولی هنوز ولش نکرده.)
ا.ت (با ناباوری): کنار تو…؟ یعنی چی؟
جیمین (نفسشو آروم بیرون میده، لبخند مرموز میزنه): یعنی کسی باشی که فقط من بتونم ازش محافظت کنم.
(صدای تیر از دور میاد. نگهبانا شروع میکنن دویدن. ا.ت میترسه و ناخودآگاه بیشتر به جیمین میچسبه. جیمین نگاهشو به سمت صدا میبره، چشماش تیرهتر میشه.)
جیمین (زیر لب، با جدیت): لعنتی… فکر کنم دشمنام زودتر از چیزی که باید پیدات کردن.
(برمیگرده به ا.ت، دستشو محکم میگیره.)
جیمین: از این لحظه دیگه انتخابی نداری. یا با من میای… یا همونجا کشته میشی.
(ا.ت خشکش میزنه. قلبش دیوونهوار میزنه. دستشو به زور میکشه و با ترس نگاهش میکنه.)
ا.ت: چرا من؟! چرا همه دنبال منان؟!
جیمین (با چشمهایی که پر از راز و شدت احساساته): چون تو چیزی داری که هیچکس نباید داشته باشه… حتی خودت.
(صدای شلیک نزدیکتر میشه. جیمین اسلحهشو در میاره، دست ا.ت رو میگیره و شروع میکنه به دویدن. ا.ت بین ترس و گیجی و اون حس عجیبی که تو نگاه جیمین هست گیر کرده…)
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
پارت¹³
[شب – حیاط خلوت عمارت]
(هوا تاریکه، صدای سگهای نگهبان میاد. ا.ت یواشکی از اتاق بیرون زده، داره دنبال راه فرار میگرده. قدمهاشو آروم برمیداره. یهو صدای پاشنه کفش روی سنگفرش میاد. قلبش وایمیسته. برمیگرده… جیمینه.)
جیمین (با صدای آروم اما محکم): داری کجا میری؟
(ا.ت میخکوب میشه. لباش میلرزه. سعی میکنه چیزی بگه، اما نمیتونه. جیمین آروم جلو میاد، سایهش توی نور چراغهای حیاط کشیده میشه. چشماش برق خطرناک میزنه.)
ا.ت (با بغض): من… نمیتونم اینجا بمونم. میترسم…
جیمین (یه لبخند نصفه میزنه، اما صداش سرد میمونه): ترس خوبه. ترس باعث میشه زنده بمونی.
(میاد جلوتر، انقدر نزدیک که بوی عطرش قاطی هوای سرد شب میشه. ا.ت نفسش بند میاد. جیمین دستشو بالا میاره، یهو بازوشو میگیره و محکم میکشه سمت خودش. ا.ت به سینهش میخوره.)
جیمین (آروم تو گوشش): اما فرار؟ فرار یعنی مرگ.
ا.ت (با گریه): پس من باید چی کار کنم؟! زندونی بشم؟ برده اون مافیا بشم؟
جیمین (با مکث، لحنش نرمتر میشه): یا… کنار من باشی.
(ا.ت جا میخوره. به صورتش نگاه میکنه. نگاه جیمین بین خشم و چیزی شبیه دلسوزی میچرخه. دستشو کمی شل میکنه ولی هنوز ولش نکرده.)
ا.ت (با ناباوری): کنار تو…؟ یعنی چی؟
جیمین (نفسشو آروم بیرون میده، لبخند مرموز میزنه): یعنی کسی باشی که فقط من بتونم ازش محافظت کنم.
(صدای تیر از دور میاد. نگهبانا شروع میکنن دویدن. ا.ت میترسه و ناخودآگاه بیشتر به جیمین میچسبه. جیمین نگاهشو به سمت صدا میبره، چشماش تیرهتر میشه.)
جیمین (زیر لب، با جدیت): لعنتی… فکر کنم دشمنام زودتر از چیزی که باید پیدات کردن.
(برمیگرده به ا.ت، دستشو محکم میگیره.)
جیمین: از این لحظه دیگه انتخابی نداری. یا با من میای… یا همونجا کشته میشی.
(ا.ت خشکش میزنه. قلبش دیوونهوار میزنه. دستشو به زور میکشه و با ترس نگاهش میکنه.)
ا.ت: چرا من؟! چرا همه دنبال منان؟!
جیمین (با چشمهایی که پر از راز و شدت احساساته): چون تو چیزی داری که هیچکس نباید داشته باشه… حتی خودت.
(صدای شلیک نزدیکتر میشه. جیمین اسلحهشو در میاره، دست ا.ت رو میگیره و شروع میکنه به دویدن. ا.ت بین ترس و گیجی و اون حس عجیبی که تو نگاه جیمین هست گیر کرده…)
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
- ۴.۶k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط