فیک ببر سیاه
فیک ببر سیاه
پارت ۱۴
(صدای نفسهای بریدهی ا.ت و جیمین با
دویدن قاطی صدای شلیک گلولهها میشه. باد سرد شب توی صورتشون میزنه. نور چراغهای حیاط مثل سایههای لرزون روی دیوار میرقصن.)
ا.ت (با نفسنفس، وحشتزده): جیمین… داریم کجا میریم؟!
جیمین (بدون اینکه نگاهش کنه، با صدای جدی و آروم): یه جای امن… جایی که هیچکس نتونه پیدامون کنه.
(یه گلوله از کنار دیوار رد میشه، جرقهی کوچیکی میزنه. ا.ت جیغ کوتاهی میکشه و ناخودآگاه محکمتر دست جیمین رو میفشاره. جیمین یه نگاه کوتاه بهش میندازه، چشمهاش برق خاصی دارن، نه فقط از خشم… یه حس عمیقتر پشتشه.)
جیمین (زمزمهوار، نزدیک گوشش): آروم باش… تا وقتی من کنارتم، هیچکس بهت دست نمیزنه.
(میرسن به یه در آهنی مخفی پشت عمارت. جیمین با یه ضربه محکم پا درو باز میکنه. از پلههای باریکی پایین میرن، صدای شلیکها بالای سرشون دورتر میشه. هوای زیرزمین بوی خاک نمخورده میده.)
ا.ت (با صدای لرزون): جیمین… من نمیفهمم… چرا من باید وسط این همه خطر باشم؟ من هیچی نمیخوام… فقط یه زندگی عادی…
جیمین (میایسته، برمیگرده، نگاهشو تو نگاه ا.ت قفل میکنه. صداش آرومه ولی یه قدرتی توشه که لرز به تن میندازه): چون زندگی عادی… برای آدمای عادیه. و تو… عادی نیستی.
(ا.ت یه قدم عقب میره، ولی جیمین جلو میاد. خیلی آروم، مثل یه شکارچی که نمیخواد طعمهش فرار کنه. صورتش نزدیک میشه… اونقدر نزدیک که نفساش به هم میخوره.)
ا.ت (با صدای ضعیف): یعنی چی… عادی نیستم؟
جیمین (یه لبخند کج میزنه، با یه حس عمیق که نمیتونه پنهونش کنه): یعنی تو… کل این بازی رو عوض میکنی. نه فقط واسه من… واسه همه.
(ا.ت گیج و ترسیده نگاش میکنه. ولی یه حس عجیبی ته دلش قلقلک میده… حس اعتماد؟ نه… یه چیزی خطرناکتر از اعتماد. یه حس کشش.)
جیمین (با صدای گرفته): من باید محافظتت کنم… حتی اگه مجبور شم دنیا رو بسوزونم.
(یه لحظه سکوت بینشونه. سکوتی که از هزار تا جمله بیشتر حرف میزنه. نگاهشون گره میخوره… صدای دور شلیکها قطع شده، فقط نفسهای داغشونه که فضا رو پر کرده.)
ا.ت (به سختی، با صدای لرزون اما واقعی): و اگه من نخوام کنار تو بمونم چی…؟
(جیمین نفسشو آروم بیرون میده، لبخندش محو میشه. یه برق خطرناک توی چشماش میاد… ولی اون زیر یه حس درد هم پنهونه.)
جیمین (آروم، زمزمهوار): اونوقت… من خودم مجبور میشم دلیلی بهت بدم… که بخوای.
(یه قدم جلو میاد، دستشو بالا میاره، نه مثل قبل با خشونت… این بار آروم… خیلی آروم. انگار از لمسش میترسه. انگشتاش کنار صورت ا.ت قرار میگیره. پوستش از گرمای دست جیمین میسوزه.)
ا.ت (زیر لب، نفسزنان): چرا من…؟
جیمین (چشماشو میبنده، بعد دوباره باز میکنه و مستقیم توی چشمش نگاه میکنه): چون تو… تنها کسیای هستی که میتونه منو نجات بده.
(قلب ا.ت یه لحظه وایمیسته. نمیفهمه از ترسه یا از اون حس عجیبی که داره توی وجودش فوران میکنه. یه چیزی بین نفرت… و کشش. بین ترس… و امنیت.)
(بالای سرشون صدای قدمها دوباره بلند میشه. دشمن نزدیکه. جیمین نفس عمیقی میکشه، نگاهش تیرهتر میشه.)
جیمین (محکم): وقتشه… از حالا به بعد، یا کنار منی… یا علیه همه دنیا.
(دست ا.ت رو محکم میگیره. این بار ا.ت فقط نگاهش میکنه… ولی بر خلاف قبل، این بار دستشو پس نمیکشه.) 🖤🔥
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
پارت ۱۴
(صدای نفسهای بریدهی ا.ت و جیمین با
دویدن قاطی صدای شلیک گلولهها میشه. باد سرد شب توی صورتشون میزنه. نور چراغهای حیاط مثل سایههای لرزون روی دیوار میرقصن.)
ا.ت (با نفسنفس، وحشتزده): جیمین… داریم کجا میریم؟!
جیمین (بدون اینکه نگاهش کنه، با صدای جدی و آروم): یه جای امن… جایی که هیچکس نتونه پیدامون کنه.
(یه گلوله از کنار دیوار رد میشه، جرقهی کوچیکی میزنه. ا.ت جیغ کوتاهی میکشه و ناخودآگاه محکمتر دست جیمین رو میفشاره. جیمین یه نگاه کوتاه بهش میندازه، چشمهاش برق خاصی دارن، نه فقط از خشم… یه حس عمیقتر پشتشه.)
جیمین (زمزمهوار، نزدیک گوشش): آروم باش… تا وقتی من کنارتم، هیچکس بهت دست نمیزنه.
(میرسن به یه در آهنی مخفی پشت عمارت. جیمین با یه ضربه محکم پا درو باز میکنه. از پلههای باریکی پایین میرن، صدای شلیکها بالای سرشون دورتر میشه. هوای زیرزمین بوی خاک نمخورده میده.)
ا.ت (با صدای لرزون): جیمین… من نمیفهمم… چرا من باید وسط این همه خطر باشم؟ من هیچی نمیخوام… فقط یه زندگی عادی…
جیمین (میایسته، برمیگرده، نگاهشو تو نگاه ا.ت قفل میکنه. صداش آرومه ولی یه قدرتی توشه که لرز به تن میندازه): چون زندگی عادی… برای آدمای عادیه. و تو… عادی نیستی.
(ا.ت یه قدم عقب میره، ولی جیمین جلو میاد. خیلی آروم، مثل یه شکارچی که نمیخواد طعمهش فرار کنه. صورتش نزدیک میشه… اونقدر نزدیک که نفساش به هم میخوره.)
ا.ت (با صدای ضعیف): یعنی چی… عادی نیستم؟
جیمین (یه لبخند کج میزنه، با یه حس عمیق که نمیتونه پنهونش کنه): یعنی تو… کل این بازی رو عوض میکنی. نه فقط واسه من… واسه همه.
(ا.ت گیج و ترسیده نگاش میکنه. ولی یه حس عجیبی ته دلش قلقلک میده… حس اعتماد؟ نه… یه چیزی خطرناکتر از اعتماد. یه حس کشش.)
جیمین (با صدای گرفته): من باید محافظتت کنم… حتی اگه مجبور شم دنیا رو بسوزونم.
(یه لحظه سکوت بینشونه. سکوتی که از هزار تا جمله بیشتر حرف میزنه. نگاهشون گره میخوره… صدای دور شلیکها قطع شده، فقط نفسهای داغشونه که فضا رو پر کرده.)
ا.ت (به سختی، با صدای لرزون اما واقعی): و اگه من نخوام کنار تو بمونم چی…؟
(جیمین نفسشو آروم بیرون میده، لبخندش محو میشه. یه برق خطرناک توی چشماش میاد… ولی اون زیر یه حس درد هم پنهونه.)
جیمین (آروم، زمزمهوار): اونوقت… من خودم مجبور میشم دلیلی بهت بدم… که بخوای.
(یه قدم جلو میاد، دستشو بالا میاره، نه مثل قبل با خشونت… این بار آروم… خیلی آروم. انگار از لمسش میترسه. انگشتاش کنار صورت ا.ت قرار میگیره. پوستش از گرمای دست جیمین میسوزه.)
ا.ت (زیر لب، نفسزنان): چرا من…؟
جیمین (چشماشو میبنده، بعد دوباره باز میکنه و مستقیم توی چشمش نگاه میکنه): چون تو… تنها کسیای هستی که میتونه منو نجات بده.
(قلب ا.ت یه لحظه وایمیسته. نمیفهمه از ترسه یا از اون حس عجیبی که داره توی وجودش فوران میکنه. یه چیزی بین نفرت… و کشش. بین ترس… و امنیت.)
(بالای سرشون صدای قدمها دوباره بلند میشه. دشمن نزدیکه. جیمین نفس عمیقی میکشه، نگاهش تیرهتر میشه.)
جیمین (محکم): وقتشه… از حالا به بعد، یا کنار منی… یا علیه همه دنیا.
(دست ا.ت رو محکم میگیره. این بار ا.ت فقط نگاهش میکنه… ولی بر خلاف قبل، این بار دستشو پس نمیکشه.) 🖤🔥
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
- ۹.۷k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط