{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی
ماجرای عشق ما را ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگر راحت نمی بخشیدمت
این قَدَرها هم مرا احمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که از ترس کلاغ
جای گندم دورتادورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد
مشتی از شن های ساحل با خودت برداشتی!

نامه دادی: جان من هستی و فهمیدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبی داشتی!

تا که خود را نردبان سازم برای دیدنت
استخوان های مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد... نمایان شد... پلنگی نعره زد:
داشتم از یاد می بردم تو را، نگذاشتی
نگذاشتی...
دیدگاه ها (۴)

از من غزلی مانده و از تو اثری نیستدر خانه ی تنهایی من، هیچ د...

توی ‌فنجان‌ غزل‌ هی ‌بیت ‌میریزمبمانتا بفهمی ‌درسکوت‌ از حرف...

عشق یعنی دست تو در دست من وقت سفرلذت بوییدن عطر تو در کوه کم...

شب شکنم به عشق تو... هنوز ماه من توییعشق تو شد گناه من... رم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط