بعد از اینکه بستنیهاشون رو خوردن و چند تا مغازه دیگه رو
بعد از اینکه بستنیهاشون رو خوردن و چند تا مغازه دیگه رو هم سر زدن، نامجون و جین سوآ رو تا جلوی خونه همراهی کردن.
سوآ با لبخند خسته ولی راضی رو بهشون گفت:
– خیلی خوش گذشت… ممنون که امروز رو اینقدر قشنگ کردین.
نامجون با مهربونی گفت:
– همیشه همینطور باشه کوچولو.
سوآ دستش رو برای خداحافظی تکون داد که جین یکهو گفت:
– وای… یه چیز یادم رفت!
رفت سمت صندوق عقب ماشین، یک جعبهی نسبتا بزرگ رو برداشت و جلوی سوآ گرفت.
– اینو برای تو گرفتیم…
سوآ با تعجب گفت:
– چی هست؟!
جین چشمک زد:
– باز کن میفهمی.
سوآ وقتی در جعبه رو باز کرد، گربهی سفید و پشمالویی رو دید که همونطور خوابیده بود. چشمهاش برق زد و بیاختیار گفت:
– وای… این… این همونه توی مغازه!
سوآ با لبخند خسته ولی راضی رو بهشون گفت:
– خیلی خوش گذشت… ممنون که امروز رو اینقدر قشنگ کردین.
نامجون با مهربونی گفت:
– همیشه همینطور باشه کوچولو.
سوآ دستش رو برای خداحافظی تکون داد که جین یکهو گفت:
– وای… یه چیز یادم رفت!
رفت سمت صندوق عقب ماشین، یک جعبهی نسبتا بزرگ رو برداشت و جلوی سوآ گرفت.
– اینو برای تو گرفتیم…
سوآ با تعجب گفت:
– چی هست؟!
جین چشمک زد:
– باز کن میفهمی.
سوآ وقتی در جعبه رو باز کرد، گربهی سفید و پشمالویی رو دید که همونطور خوابیده بود. چشمهاش برق زد و بیاختیار گفت:
– وای… این… این همونه توی مغازه!
- ۱۸.۲k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط