{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اینکه بستنی‌هاشون رو خوردن و چند تا مغازه دیگه رو

بعد از اینکه بستنی‌هاشون رو خوردن و چند تا مغازه دیگه رو هم سر زدن، نامجون و جین سوآ رو تا جلوی خونه همراهی کردن.
سوآ با لبخند خسته ولی راضی رو بهشون گفت:
– خیلی خوش گذشت… ممنون که امروز رو اینقدر قشنگ کردین.

نامجون با مهربونی گفت:
– همیشه همین‌طور باشه کوچولو.

سوآ دستش رو برای خداحافظی تکون داد که جین یکهو گفت:
– وای… یه چیز یادم رفت!

رفت سمت صندوق عقب ماشین، یک جعبه‌ی نسبتا بزرگ رو برداشت و جلوی سوآ گرفت.
– اینو برای تو گرفتیم…

سوآ با تعجب گفت:
– چی هست؟!
جین چشمک زد:
– باز کن می‌فهمی.

سوآ وقتی در جعبه رو باز کرد، گربه‌ی سفید و پشمالویی رو دید که همون‌طور خوابیده بود. چشم‌هاش برق زد و بی‌اختیار گفت:
– وای… این… این همونه توی مغازه!
دیدگاه ها (۰)

سوآ با لبخندی بزرگ و چشم‌های برق‌زده به نامجون و جین گفت:– خ...

سوآ با لبخندی شیطنت‌آمیز گربه‌ی خواب‌آلود رو به شوگا داد:– ن...

جین با یک لبخند معمولی – ولی با چشم‌هایی که معلوم بود یک نقش...

سوآ با ذوق از قفس به قفس سرک می‌کشید تا اینکه گوشه‌ی مغازه، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط