سوآ با لبخندی بزرگ و چشمهای برقزده به نامجون و جین گفت:
سوآ با لبخندی بزرگ و چشمهای برقزده به نامجون و جین گفت:
– خیلی ممنون! واقعاً نمیدونم چی بگم… این بهترین سورپرایز عمرم بود!
نامجون خندید:
– خوشحالیم که خوشت اومد کوچولو.
سوآ آرام گربهی خوابآلود رو توی بغلش گرفت و وارد خونه شد.
شوگا که از آشپزخانه بیرون اومده بود، چشمش به سوآ افتاد و بعد نگاهش به گربهی سفید و پشمالو دوخته شد. چند لحظه خشکش زد، چشمهاش کمی گرد شد و نفسش کوتاه شد.
با لکنتی خفیف گفت:
– ا... این… این گربه… کجاااا اومد؟
سوآ با ذوق سرش رو تکون داد و گفت:
– عمو جین و عمو نامجون برام آوردنش… مال منه!
شوگا هنوز کمی مات و مبهوت بود، ولی لبخندی آرام روی لبش نشست و قدمی به جلو برداشت تا کنار سوآ بشینه.
– خیلی ممنون! واقعاً نمیدونم چی بگم… این بهترین سورپرایز عمرم بود!
نامجون خندید:
– خوشحالیم که خوشت اومد کوچولو.
سوآ آرام گربهی خوابآلود رو توی بغلش گرفت و وارد خونه شد.
شوگا که از آشپزخانه بیرون اومده بود، چشمش به سوآ افتاد و بعد نگاهش به گربهی سفید و پشمالو دوخته شد. چند لحظه خشکش زد، چشمهاش کمی گرد شد و نفسش کوتاه شد.
با لکنتی خفیف گفت:
– ا... این… این گربه… کجاااا اومد؟
سوآ با ذوق سرش رو تکون داد و گفت:
– عمو جین و عمو نامجون برام آوردنش… مال منه!
شوگا هنوز کمی مات و مبهوت بود، ولی لبخندی آرام روی لبش نشست و قدمی به جلو برداشت تا کنار سوآ بشینه.
- ۱۷.۹k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط