سوآ با ذوق از قفس به قفس سرک میکشید تا اینکه گوشهی مغاز
سوآ با ذوق از قفس به قفس سرک میکشید تا اینکه گوشهی مغازه، یک گربهی سفید پشمالو دید که با شکم گرد و نرمش مثل یک توپ پنبهای توی سبد خوابیده بود.
آروم خم شد، دستش رو از لای میلهها برد داخل و نوک انگشتش رو به سر گربه زد. گربه فقط کمی گوشهاش رو تکون داد و حتی چشماش رو هم باز نکرد.
سوآ خندید و گفت:
– این… همش میخوابه؟
صاحب مغازه گفت:
– آره، این گربه معروفه به "ملکه خواب". حتی موقع غذا هم نیمهخواب میاد.
جین با شیطنت گفت:
– فکر کنم دقیقاً همون حیوونی باشه که بهت میاد.
سوآ اخم نمایشی کرد:
– یعنی من همش میخوابم؟
نامجون خندید:
– نه… یعنی همونقدر آروم و بامزهای.
سوآ دوباره به گربه نگاه کرد، دلش میخواست بغلش کنه و دیگه ولش نکنه.
آروم خم شد، دستش رو از لای میلهها برد داخل و نوک انگشتش رو به سر گربه زد. گربه فقط کمی گوشهاش رو تکون داد و حتی چشماش رو هم باز نکرد.
سوآ خندید و گفت:
– این… همش میخوابه؟
صاحب مغازه گفت:
– آره، این گربه معروفه به "ملکه خواب". حتی موقع غذا هم نیمهخواب میاد.
جین با شیطنت گفت:
– فکر کنم دقیقاً همون حیوونی باشه که بهت میاد.
سوآ اخم نمایشی کرد:
– یعنی من همش میخوابم؟
نامجون خندید:
– نه… یعنی همونقدر آروم و بامزهای.
سوآ دوباره به گربه نگاه کرد، دلش میخواست بغلش کنه و دیگه ولش نکنه.
- ۱۷.۷k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط