پارت ۷۹
پارت ۷۹
صبح بود و نور خورشید از پنجرهی اتاق میتابید. همه دخترها کنار هم نشسته بودند و درباره شوهرهاشون حرف میزدند.
هانا گفت:
«کوک خیلی جدیه، ولی وقتی میفهمه من خستهام، سریع همه کارهاشو رها میکنه و فقط میخنده تا من خوشحال شم.»
یورا لبخند زد و گفت:
«نامجون همیشه با من درباره چیزای عجیب حرف میزنه. یه بار درباره زبان گلها گفت، بعد گفت: تو زبان قلب منی.»
هلنا گفت:
«جین خیلی مهربونه. وقتی ناراحته، سکوت میکنه. همیشه میپرسه حالت خوبه؟ میگه نمیتونه ببینه اشک بریزی.»
لیان گفت:
«شوگا ساکته، ولی شبها به حرفهام گوش میده و موهامو شونه میکنه. یه بار گفت: تو آرامش شبای منی.»
میرا که تازه به جمع اومده بود، گفت:
«جیمین خیلی مهربونه. وقتی ناراحتم، بدون اینکه حرفی بزنم بغلم میکنه. بهم گفت: بعد از تو دیگه دنبال آرامش نمیگردم.»
نارا گفت:
«هوپی مثل خورشیده. وقتی ناراحتم دستمو میگیره و بهم گرما میده. دیشب گفت: تو رنگ زندگی منی.»
همه به آسا نگاه کردند. آسا سرش پایین بود و کمی گل انداخته بود.
هانا گفت:
«آسا، تو چیزی نمیگی؟»
آسا آرام گفت:
«تهیونگ خیلی خاصه. سرد و آرومه، ولی وقتی تنها هستیم دستمو میگیره و قلبم رو گرم میکنه. بهم گفت: تو دختر سادهای، ولی دلمو گرفتی.»
همه لبخند زدند و ساکت شدند.
آسا به شکمش نگاه کرد و گفت:
«فکر میکنید بچههامون همدیگه رو دوست دارند؟»
هانا خندید و گفت:
«اگه مثل باباهاشون باشن، معلوم نیست چهجوری بشه!»
همه خندیدند و فضای اتاق پر از آرامش و عشق شد.
صبح بود و نور خورشید از پنجرهی اتاق میتابید. همه دخترها کنار هم نشسته بودند و درباره شوهرهاشون حرف میزدند.
هانا گفت:
«کوک خیلی جدیه، ولی وقتی میفهمه من خستهام، سریع همه کارهاشو رها میکنه و فقط میخنده تا من خوشحال شم.»
یورا لبخند زد و گفت:
«نامجون همیشه با من درباره چیزای عجیب حرف میزنه. یه بار درباره زبان گلها گفت، بعد گفت: تو زبان قلب منی.»
هلنا گفت:
«جین خیلی مهربونه. وقتی ناراحته، سکوت میکنه. همیشه میپرسه حالت خوبه؟ میگه نمیتونه ببینه اشک بریزی.»
لیان گفت:
«شوگا ساکته، ولی شبها به حرفهام گوش میده و موهامو شونه میکنه. یه بار گفت: تو آرامش شبای منی.»
میرا که تازه به جمع اومده بود، گفت:
«جیمین خیلی مهربونه. وقتی ناراحتم، بدون اینکه حرفی بزنم بغلم میکنه. بهم گفت: بعد از تو دیگه دنبال آرامش نمیگردم.»
نارا گفت:
«هوپی مثل خورشیده. وقتی ناراحتم دستمو میگیره و بهم گرما میده. دیشب گفت: تو رنگ زندگی منی.»
همه به آسا نگاه کردند. آسا سرش پایین بود و کمی گل انداخته بود.
هانا گفت:
«آسا، تو چیزی نمیگی؟»
آسا آرام گفت:
«تهیونگ خیلی خاصه. سرد و آرومه، ولی وقتی تنها هستیم دستمو میگیره و قلبم رو گرم میکنه. بهم گفت: تو دختر سادهای، ولی دلمو گرفتی.»
همه لبخند زدند و ساکت شدند.
آسا به شکمش نگاه کرد و گفت:
«فکر میکنید بچههامون همدیگه رو دوست دارند؟»
هانا خندید و گفت:
«اگه مثل باباهاشون باشن، معلوم نیست چهجوری بشه!»
همه خندیدند و فضای اتاق پر از آرامش و عشق شد.
- ۷.۳k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط