{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۰

پارت ۸۰

هلنا گفت:
«بچه‌ها، بریم بیرون یه کمی هوا بخوریم.»

همه بلند شدند و به سمت حیاط قصر رفتند. خورشید گرم و مهربون بود. دخترها پراکنده شدند و هرکدوم مشغول کار خودشون بودن.

آسا که کمی دورتر بود، یه گل زیبا دید. آروم به سمتش رفت.
گل رو کند و پشت گل یه در کوچک دیده شد که به یه درخت تکیه داده شده بود.

آسا دستش رو روی در گذاشت و در رو باز کرد.

چشمش به دنیایی جدید افتاد، جایی که هیچ‌کس قدرتی نداشت. همه مثل خودش بودن، ساده و معمولی.

آسا نفس عمیقی کشید و وارد دنیای انسان‌ها شد.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۸۱ آسا وارد دنیای انسان‌ها شد. همه اطرافش مثل خودش عادی...

پارت ۸۲ آسا کمی ترسیده و با دلهره پرسید:«چقدر باید اینجا بمو...

پارت ۷۹ صبح بود و نور خورشید از پنجره‌ی اتاق می‌تابید. همه د...

🌙 پارت ۷۸ قصر سلطنتی، شبی آرام را پشت سر می‌گذاشت. بعد از رو...

عمو های من

اعتماد پارت|۱۶|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط