{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌙 پارت ۷۸

🌙 پارت ۷۸


قصر سلطنتی، شبی آرام را پشت سر می‌گذاشت. بعد از روزی پر از تصمیم‌های مهم، همه آماده‌ی استراحت بودند. سوزی که دیگر قدرتی نداشت و از سمت دربار کنار گذاشته شده بود، بی‌سروصدا و بدون حضور در جمع، از داستان کنار رفته بود...

در گوشه‌ای از سالن، میرا با صدایی نرم، دست در دست جیمین گفت:

– میرا: «عشقم... من خوابم میاد.»

جیمین لبخند گرمی زد، خم شد و او را مثل یک عروس در آغوش گرفت. با همان نرمی گفت:

– جیمین: «ما دیگه می‌ریم بخوابیم.»

چند نفر زیرلب خندیدند. میرا سرش را روی شانه‌ی جیمین گذاشت و آرام پلک زد.

در سوی دیگر سالن، تهیونگ به آسا که کنار بخاری نشسته بود، نگاهی انداخت. آسا با موهایی ساده و دستانی که حالا بیشتر از قبل روی شکمش قرار می‌گرفتند، بی‌صدا به شعله‌ها نگاه می‌کرد.

تهیونگ نزدیک شد و گفت:

– تهیونگ: «وقت خوابه، بانوی من.»

آسا لبخند زد:
– آسا: «باشه. فقط چند دقیقه دیگه...»

تهیونگ منتظر ماند تا او بلند شود. آن‌دو آرام از سالن بیرون رفتند.

کم‌کم، همه‌ی زوج‌ها یکی‌یکی به اتاق‌هایشان برگشتند. شب، در سکوت فرو رفت. چراغ‌ها خاموش شدند. تنها صدای باد خنک شبانه از پنجره‌ها شنیده می‌شد.

🕊️

صبح روز بعد، طلوع خورشید از پنجره‌های بزرگ قصر سرک کشید. شاه با ردایی طلایی وارد سالن شد و با صدایی جدی، پسرانش را فراخواند.

– شاه: «پسرانم. امروز با من می‌آیید. سفری کوتاه به مرز جنوبی داریم. در مورد امنیت قصر باید تصمیماتی بگیریم.»

همه شاهزاده‌ها اطاعت کردند و با احترام آماده‌ی خروج شدند.

در نبود آن‌ها، عروس‌ها تصمیم گرفتند در اتاق بزرگی که مخصوص روزهای زنانه بود، دور هم جمع شوند. اتاقی با پنجره‌های بلند، کوسن‌های نرم، و رایحه‌ی گل‌های خشک‌شده.

آسا، هانا، لیان، نارا، هلنا، میرا و یورا کنار هم نشستند. بعضی چای می‌نوشیدند، بعضی نخ و سوزن در دست داشتند. فضا آرام و دوستانه بود.

هانا به شکمش اشاره کرد و گفت:

– هانا: «نمی‌دونید چقدر دیشب خواب دیدم بچه‌م حرف می‌زنه!»

آسا لبخند زد.
– آسا: «جدی؟ منم دیشب خواب دیدم توی جنگل بچه‌م رو بغل کردم...»

همه با تعجب و لبخند به هم نگاه کردند. لیان هم گفت:

– لیان: «فکر کنم بچه‌هامون ماجراهای زیادی در پیش دارن.»

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند... چشمی در دل کوه‌های دور، آن‌ها را زیر نظر دارد.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۷۹ صبح بود و نور خورشید از پنجره‌ی اتاق می‌تابید. همه د...

پارت ۸۰ هلنا گفت:«بچه‌ها، بریم بیرون یه کمی هوا بخوریم.»همه ...

مدت زیادی از ماجراهای گذشته گذشته بود. سوزی، که زمانی همراه ...

چهار ماه گذشته بود. هوا رو به گرمی رفته بود و باغ پشتی قصر پ...

#۲۷هانا:"نمیدونم"نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی می...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

My little princess Part 15ات: م.ما چیزه فقط داشتیم حرف می‌زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط