پارت بیست و نه
پارت بیست و نه
سایه پشت در
یونگی هنوز به صفحهی لپتاپ خیره بود.
اتاق در سکوت فرو رفته بود؛ فقط صدای نفسهای آرام یونا شنیده میشد.
ناگهان...
تق!
صدای آرامی از پشت در آمد.
یونگی فوراً سرش را بلند کرد.
«کیه؟»
هیچ جوابی نیامد.
او سریع در را باز کرد، اما راهرو خالی بود.
فقط در انتهای راهرو، سایهی کسی برای لحظهای از پیچ راهرو گذشت.
یونگی چند قدم دوید، اما وقتی به آنجا رسید، دیگر کسی نبود.
...
وقتی برگشت، یونا هنوز روی مبل نشسته بود.
«کسی بود؟»
یونگی آهسته سرش را تکان داد.
«مطمئن نیستم... ولی حس میکنم یکی حرفهامونو شنید.»
یونا بیاختیار دستانش را به هم قفل کرد.
«یعنی... ممکنه همون کسی باشه که فایل رو دزدیده؟»
یونگی با صدایی آرام گفت:
«بعید نیست.»
همان لحظه، تلفن همراه یونگی زنگ خورد.
روی صفحه فقط یک شمارهی ناشناس دیده میشد.
او چند ثانیه به صفحه خیره ماند و بعد تماس را جواب داد.
«الو؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدایی تغییر دادهشده از آن طرف خط شنیده شد.
«اگه میخوای حقیقت رو بفهمی... دست از تحقیق بردار.»
یونگی اخم کرد.
«تو کی هستی؟»
صدای ناشناس خندید.
«به نفع خودت و اون دختره که بیشتر از این جلو نری.»
تماس قطع شد.
یونگی چند لحظه همانجا ایستاد.
یونا که رنگش پریده بود، پرسید:
«چی گفت؟»
یونگی نمیخواست او را بیشتر بترساند، اما حقیقت را هم نمیتوانست پنهان کند.
«یکی داره سعی میکنه ما رو از ادامهی تحقیق منصرف کنه.»
یونا آرام زمزمه کرد:
«پس... واقعاً یکی پشت همهی این اتفاقهاست...»
یونگی سرش را پایین انداخت و برای لحظهای به فکر فرو رفت.
بعد ناگهان چیزی را به یاد آورد.
چند هفته قبل...
عشق قدیمیاش تنها کسی بود که میدانست آن آهنگ روی کدام سیستم ذخیره شده است.
اما بلافاصله این فکر را کنار زد.
«نه... بدون مدرک نمیتونم کسی رو متهم کنم.»
او به یونا نگاه کرد.
«از امروز به بعد، هیچ جا تنها نمیری.»
یونا خواست مخالفت کند.
«ولی...»
یونگی با قاطعیت گفت:
«این بار بحثی نیست.»
برای اولین بار، در نگاهش فقط نگرانی دیده میشد؛ نه از دست دادن یک همکار...
بلکه از دست دادن کسی که حالا برایش از هر آهنگی باارزشتر شده بود.
لایک و کامنت فراموش نشه ❤️❤️😘😘لطفا حمایتم کنید چون دیگه امیدی به فعالیت کردن ندارم 🥺🥺🥺🥺🥹🥹
#بیتیاس
#فیکشن
#یونگی
#آرمی
سایه پشت در
یونگی هنوز به صفحهی لپتاپ خیره بود.
اتاق در سکوت فرو رفته بود؛ فقط صدای نفسهای آرام یونا شنیده میشد.
ناگهان...
تق!
صدای آرامی از پشت در آمد.
یونگی فوراً سرش را بلند کرد.
«کیه؟»
هیچ جوابی نیامد.
او سریع در را باز کرد، اما راهرو خالی بود.
فقط در انتهای راهرو، سایهی کسی برای لحظهای از پیچ راهرو گذشت.
یونگی چند قدم دوید، اما وقتی به آنجا رسید، دیگر کسی نبود.
...
وقتی برگشت، یونا هنوز روی مبل نشسته بود.
«کسی بود؟»
یونگی آهسته سرش را تکان داد.
«مطمئن نیستم... ولی حس میکنم یکی حرفهامونو شنید.»
یونا بیاختیار دستانش را به هم قفل کرد.
«یعنی... ممکنه همون کسی باشه که فایل رو دزدیده؟»
یونگی با صدایی آرام گفت:
«بعید نیست.»
همان لحظه، تلفن همراه یونگی زنگ خورد.
روی صفحه فقط یک شمارهی ناشناس دیده میشد.
او چند ثانیه به صفحه خیره ماند و بعد تماس را جواب داد.
«الو؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدایی تغییر دادهشده از آن طرف خط شنیده شد.
«اگه میخوای حقیقت رو بفهمی... دست از تحقیق بردار.»
یونگی اخم کرد.
«تو کی هستی؟»
صدای ناشناس خندید.
«به نفع خودت و اون دختره که بیشتر از این جلو نری.»
تماس قطع شد.
یونگی چند لحظه همانجا ایستاد.
یونا که رنگش پریده بود، پرسید:
«چی گفت؟»
یونگی نمیخواست او را بیشتر بترساند، اما حقیقت را هم نمیتوانست پنهان کند.
«یکی داره سعی میکنه ما رو از ادامهی تحقیق منصرف کنه.»
یونا آرام زمزمه کرد:
«پس... واقعاً یکی پشت همهی این اتفاقهاست...»
یونگی سرش را پایین انداخت و برای لحظهای به فکر فرو رفت.
بعد ناگهان چیزی را به یاد آورد.
چند هفته قبل...
عشق قدیمیاش تنها کسی بود که میدانست آن آهنگ روی کدام سیستم ذخیره شده است.
اما بلافاصله این فکر را کنار زد.
«نه... بدون مدرک نمیتونم کسی رو متهم کنم.»
او به یونا نگاه کرد.
«از امروز به بعد، هیچ جا تنها نمیری.»
یونا خواست مخالفت کند.
«ولی...»
یونگی با قاطعیت گفت:
«این بار بحثی نیست.»
برای اولین بار، در نگاهش فقط نگرانی دیده میشد؛ نه از دست دادن یک همکار...
بلکه از دست دادن کسی که حالا برایش از هر آهنگی باارزشتر شده بود.
لایک و کامنت فراموش نشه ❤️❤️😘😘لطفا حمایتم کنید چون دیگه امیدی به فعالیت کردن ندارم 🥺🥺🥺🥺🥹🥹
#بیتیاس
#فیکشن
#یونگی
#آرمی
- ۴۰۲
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط