فصل اول – پارت بیستوهشتم
فصل اول – پارت بیستوهشتم
حقیقتی که باید پیدا میشد
صدای افتادن یونا، سکوت استودیو را شکست.
یونگی زانو زد و با نگرانی او را در آغوش گرفت.
«یونا... صدای منو میشنوی؟»
چند ثانیه بعد، یونا آرام پلک زد، اما رنگ صورتش کاملاً پریده بود. نفسهایش کوتاه و نامنظم بود.
مدیر جلو آمد.
«آمبولانس خبر کنم؟»
یونگی بدون اینکه نگاهش را از یونا بردارد، با لحنی محکم گفت:
«لازم نیست. فقط لطفاً همه عقب برید.»
یکییکی کارکنان فاصله گرفتند.
یونگی بطری آب را برداشت و چند قطره روی دستهای یونا ریخت.
یونا آرام چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید، چهرهی نگران یونگی بود.
«من... خوبم...»
یونگی با اخم گفت:
«لازم نیست همیشه بگی خوبی.»
...
چند دقیقه بعد، یونگی او را به اتاق کار خودش برد؛ جایی که از هیاهوی استودیو دور بود.
یونا روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت.
«همه فکر میکنن من این کارو کردم...»
صدایش میلرزید.
یونگی روبهرویش نشست.
«من همچین فکری نمیکنم.»
«ولی بقیه...»
«برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن.»
یونا به او نگاه کرد.
در چشمهای یونگی هیچ تردیدی دیده نمیشد.
«من میدونم تو همچین کاری نمیکنی.»
اشک آرام از گوشهی چشم یونا پایین آمد.
بعد از چند لحظه سکوت، یونگی انگار چیزی را به یاد آورد.
اخمهایش در هم رفت.
«یه لحظه...»
او سریع به سمت لپتاپ استودیو رفت.
چند دقیقه فایلها را بررسی کرد.
بعد ناگهان متوقف شد.
«عجیبه...»
«چی شده؟»
یونگی صفحهی مانیتور را نگاه میکرد.
«فایل ساعت دو و نیم بامداد کپی شده...»
یونا با تعجب گفت:
«ولی اون موقع که هیچکس تو استودیو نبود.»
یونگی آرام زمزمه کرد:
«نه... یک نفر بود.»
همان لحظه، تصویر دوربین مداربسته روی صفحه ظاهر شد.
اما درست در بازهای که فایل کپی شده بود...
تصویر قطع شده بود.
کسی عمداً دوربین را از کار انداخته بود.
یونگی آرام مشتش را گره کرد.
«این اتفاق تصادفی نیست.»
یونا با نگرانی پرسید:
«یعنی... یکی خواسته منو مقصر نشون بده؟»
یونگی به او نگاه کرد.
برای اولین بار، احساس کرد این فقط یک سرقت ساده نیست.
کسی داشت نقشهای میکشید...
و هدفش، فقط دزدیدن یک آهنگ نبود.
هدفش این بود که اعتماد بین او و یونا را از بین ببرد.
یونگی با قاطعیت گفت:
«هر کسی پشت این ماجرا باشه... پیداش میکنم.»
و در همان لحظه، هیچکدامشان خبر نداشتند که پشت در نیمهباز اتاق، سایهی یک نفر آرام ایستاده و تمام حرفهایشان را شنیده است...
لایک و کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#آرمی
#یونگی
#فیکشن
#فنفیک
حقیقتی که باید پیدا میشد
صدای افتادن یونا، سکوت استودیو را شکست.
یونگی زانو زد و با نگرانی او را در آغوش گرفت.
«یونا... صدای منو میشنوی؟»
چند ثانیه بعد، یونا آرام پلک زد، اما رنگ صورتش کاملاً پریده بود. نفسهایش کوتاه و نامنظم بود.
مدیر جلو آمد.
«آمبولانس خبر کنم؟»
یونگی بدون اینکه نگاهش را از یونا بردارد، با لحنی محکم گفت:
«لازم نیست. فقط لطفاً همه عقب برید.»
یکییکی کارکنان فاصله گرفتند.
یونگی بطری آب را برداشت و چند قطره روی دستهای یونا ریخت.
یونا آرام چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید، چهرهی نگران یونگی بود.
«من... خوبم...»
یونگی با اخم گفت:
«لازم نیست همیشه بگی خوبی.»
...
چند دقیقه بعد، یونگی او را به اتاق کار خودش برد؛ جایی که از هیاهوی استودیو دور بود.
یونا روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت.
«همه فکر میکنن من این کارو کردم...»
صدایش میلرزید.
یونگی روبهرویش نشست.
«من همچین فکری نمیکنم.»
«ولی بقیه...»
«برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن.»
یونا به او نگاه کرد.
در چشمهای یونگی هیچ تردیدی دیده نمیشد.
«من میدونم تو همچین کاری نمیکنی.»
اشک آرام از گوشهی چشم یونا پایین آمد.
بعد از چند لحظه سکوت، یونگی انگار چیزی را به یاد آورد.
اخمهایش در هم رفت.
«یه لحظه...»
او سریع به سمت لپتاپ استودیو رفت.
چند دقیقه فایلها را بررسی کرد.
بعد ناگهان متوقف شد.
«عجیبه...»
«چی شده؟»
یونگی صفحهی مانیتور را نگاه میکرد.
«فایل ساعت دو و نیم بامداد کپی شده...»
یونا با تعجب گفت:
«ولی اون موقع که هیچکس تو استودیو نبود.»
یونگی آرام زمزمه کرد:
«نه... یک نفر بود.»
همان لحظه، تصویر دوربین مداربسته روی صفحه ظاهر شد.
اما درست در بازهای که فایل کپی شده بود...
تصویر قطع شده بود.
کسی عمداً دوربین را از کار انداخته بود.
یونگی آرام مشتش را گره کرد.
«این اتفاق تصادفی نیست.»
یونا با نگرانی پرسید:
«یعنی... یکی خواسته منو مقصر نشون بده؟»
یونگی به او نگاه کرد.
برای اولین بار، احساس کرد این فقط یک سرقت ساده نیست.
کسی داشت نقشهای میکشید...
و هدفش، فقط دزدیدن یک آهنگ نبود.
هدفش این بود که اعتماد بین او و یونا را از بین ببرد.
یونگی با قاطعیت گفت:
«هر کسی پشت این ماجرا باشه... پیداش میکنم.»
و در همان لحظه، هیچکدامشان خبر نداشتند که پشت در نیمهباز اتاق، سایهی یک نفر آرام ایستاده و تمام حرفهایشان را شنیده است...
لایک و کامنت فراموش نشه
#بیتیاس
#آرمی
#یونگی
#فیکشن
#فنفیک
- ۳۲۱
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط