{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیایه عشق P:14

مافیایه عشق P:14
هیونجین لبهایش رو روی لبهای فلیکس گذاشت و اروم میمکید
فلیکس با شوکی که بهش وارد شد و از اینکه مزه لبهای هیونجین براش اشنا بود یک چیز هایی یادش اومد هیونجین اون رو برده خونش اون کسی بود لباس هاش در اورده بود که البته بگم پاره کرده بود از همه بدتر اون بهش تجاوز کرده بود
اشکی از گوشه چشم فلیکس ریخت و داخل موهاش محو شد هیونجین از لبهاش دل کند و سرش رو بالا اورد و به چشمانش نگاه کرد دست آزادش رو بالا اورد و رد اشک های فلیکس رو پاک کرد که اشک بعدی اون در رو تازه کرد هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: پس باید این جوری ساکتت کنم
فلیکس که ساکت شده بود نه حرکتی نه حرفی نه تقلا برای ازاد شدن...
فقط چشماش رو بست و سعی کرد ذهن گیچش رو اروم کنه ذهنی که پر از سوال بود
هیونجین دستش رو سمت کمر فلیکس برد و اروم روش گذاشت که سردی دستش با داغی بدن فلیکس تضاد بود و باعث لرز فلیکس شد
فلیکس: اههه
هیونجین: فلیکس بهم نگاه کن
فلیکس چشماش رو باز کرد و با تردید به نگاه جدی و ترسناک هیونجین نگاه کرد
هیونجین: آفرین پسر خوب
هیونجین: حالا خوب گوش کن دیشب یک اتفاقی افتاد و من میخوام تو برای خودم داشته باشم پس از این به بعد پیش من کار میکنی 3برابر پول بار گی رو بهت میدم و تنها کاری که باید بکنی اینه که برام صبحانه و نهار و شام درست کنی و وقتی نیاز داشتم بهم حال بدی...فهمیدی؟
فلیکس فقط نگاهش میکرد اول میخواست قبول کنه ولی وقتی حرف اخرش رو شنید پشیمون شد اون نمیخواست هرزه باشه ولی به پولش برای سولیکس نیاز داشت یک دفعه یاد خواهرش افتاد اون دیشب خونه نرفته حتی بهش زنگ نزده حتما نگران شده
با فشاری که هیونجین به کمرش داد به خودش اومد نگاهش رو بهش داد
هیونجین: فهمیدی؟
فلیکس: من...من نمیخوام...قبول نمیکنم
هیونجین پوزخندی زد
هیونجین : من ازت درخواست نکردم دستور دادم و تو حق مخالفت‌ نداری
فشار دستش رو بیشتر کرد که فلیکس اخمی کرد و لب پایینش رو گاز گرفت تا ناله نکنه هیونجین کمرش رو رها کرد و دستش رو بالا اورد و روی گونه اش گذاشت و لبش رو از بین دندون هاش بیرون کشید
هیونجین: این ها مال منه دیگه حق نداری گازشون بگیری فقط من میتونم فهمیدی
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
دیدگاه ها (۱۵)

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۲۲:

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 25همه ساکت بودند.فلیکس به چانگبی...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط