مافیایه عشق P
مافیایه عشق P:16
کل وزنش روم بود درست نمیتونستم نفس بکشم خواب هم نمیرفتم خیلی اروم خوابیده بود انگار جاش خیلی راحته
یک حس عجیبی داشتم ازش میترسم ولی بودنش کنارم یکم آرومم میکنه یکجورايی احساس امنیت میکنم البته به جز وقت هایی که عصبانی میشه که خیلی ترسناک و جذابه اون چشمای کشیده و خمارش موهای مشکی بلندش که الان روی سینه ام پخش شده بودن و لبهای بوسیدنیش...اوه صبر کن من دارم به چب فکر میکنم انگاه دیونه شدم دارم از کسی تعریف میکنم که بهم تجاوز کرده
نمیتونستم خودم رو کنترل کنم پس دستم رو بالا بردم و تا تردید داخل موهاش کردم شروع به ناز کردنش کردم لبخند کوچیکی روی لبم اومد حس خیلی خوبی داشت قلبم داشت از سینه ام بیرون میومد انگار اون داخل جاش تنگه
هیونجین: چه کار میکنی؟
فلیکس با صدای هیونجین ترسید و دستش رو از داخل موهاش بیرون اورد میترسید حرف بزنه باز عصبانیش کنه
هیونجین سرش رو از گردن فلیکس بیرون اورد و بهش نگاه کرد
هیونجین: فکر کنم گفتم خوشم نمیاد کسی جوابم رو نده،نه؟
فلیکس به ارومی سرش رو تکون داد و به هر جایی نگاه میکرد به جز هیونجین
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین:خوب،جوابم ؟
فلیکس: اااا...خوب...چیزه...من نمیدونم
هیونجین: یعنی چی نمیدونم ؟من ضربان قلبت رو شنیدم تو داشتی موهام رو ناز میکردی چرا؟
فلیکس: گفتم که نمیدونم
هیونجین از روی فلیکس بلند شد و از تخت پایین رفت و به سمت بالکن حرکت کرد در شیشه ای رو قفل کرد و کلید رو داخل جیب شلوارش گذاشت و همینطور که از در اتاق خارج میشد گفت
هیونجین: برو دوش بگیر لباس تو کمد هسته هرچی خواستی بپوش فکر فرار هم به سرت نزنه اگر هم فرار کنی ۵ثانیه ای پیدات کردم فهمیدی؟ کار هات که تموم شد بیا پایین
از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
کل وزنش روم بود درست نمیتونستم نفس بکشم خواب هم نمیرفتم خیلی اروم خوابیده بود انگار جاش خیلی راحته
یک حس عجیبی داشتم ازش میترسم ولی بودنش کنارم یکم آرومم میکنه یکجورايی احساس امنیت میکنم البته به جز وقت هایی که عصبانی میشه که خیلی ترسناک و جذابه اون چشمای کشیده و خمارش موهای مشکی بلندش که الان روی سینه ام پخش شده بودن و لبهای بوسیدنیش...اوه صبر کن من دارم به چب فکر میکنم انگاه دیونه شدم دارم از کسی تعریف میکنم که بهم تجاوز کرده
نمیتونستم خودم رو کنترل کنم پس دستم رو بالا بردم و تا تردید داخل موهاش کردم شروع به ناز کردنش کردم لبخند کوچیکی روی لبم اومد حس خیلی خوبی داشت قلبم داشت از سینه ام بیرون میومد انگار اون داخل جاش تنگه
هیونجین: چه کار میکنی؟
فلیکس با صدای هیونجین ترسید و دستش رو از داخل موهاش بیرون اورد میترسید حرف بزنه باز عصبانیش کنه
هیونجین سرش رو از گردن فلیکس بیرون اورد و بهش نگاه کرد
هیونجین: فکر کنم گفتم خوشم نمیاد کسی جوابم رو نده،نه؟
فلیکس به ارومی سرش رو تکون داد و به هر جایی نگاه میکرد به جز هیونجین
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین:خوب،جوابم ؟
فلیکس: اااا...خوب...چیزه...من نمیدونم
هیونجین: یعنی چی نمیدونم ؟من ضربان قلبت رو شنیدم تو داشتی موهام رو ناز میکردی چرا؟
فلیکس: گفتم که نمیدونم
هیونجین از روی فلیکس بلند شد و از تخت پایین رفت و به سمت بالکن حرکت کرد در شیشه ای رو قفل کرد و کلید رو داخل جیب شلوارش گذاشت و همینطور که از در اتاق خارج میشد گفت
هیونجین: برو دوش بگیر لباس تو کمد هسته هرچی خواستی بپوش فکر فرار هم به سرت نزنه اگر هم فرار کنی ۵ثانیه ای پیدات کردم فهمیدی؟ کار هات که تموم شد بیا پایین
از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۱۷.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط